سلام، مسافرِ خستهی نیمهشبِ فرودگاهِ بغداد.
شک ندارم در کنار رشید و باقری و سلامی و باکری و هاشمی و حاجیزاده و حاجیونس و سید حسن و هنیه و ضیف و یحیی سنوار و هزاران شهید دیگری که آرزوی وصالشان را داشتی، حیات داری.
حاجی، حقیقتاً ما مردمِ عادی، ما جنگ ندیدهها، ما معرکه نرفتهها، ما جا ماندهها از دفاع مقدسِ عظیمِ اصحابِ خمینیِ کبیر، تا حالا فقط از جنگ و خون و داعش و ترور فقط چیزهایی شنیده بودیم. وقتی گفتی این جماعتِ وحشی، سرِ آدمیزاد را راحتتر از سرِ گوسفند میبرند، وقتی گفتی بچه را در شکمِ مادر میکشند، وقتی گفتی مادر را مقابل فرزند میکشند، وقتی گفتی رزمنده را سر میبرند و میسوزانند، وقتی گفتی اینها به صغیر و کبیر رحم نمیکنند و برای همین است که رفتهای به نبرد با آنها، کمتر باورمان میشد که در جهانِ کنونی، انسانی باشد با این قساوت قلب و با این حجم از تحجر و خشونت و وحشیگری.
اما واقعیت این است که همین هفتهی قبل که داغِ نبودنت برای ششمین سال در دلمان شعله گرفت، در شهرهای ایرانِ عزیزمان، داعشیها دوباره به خیابان ریختند. کودک را در آغوش مادرش کشتند. بسیجی را شرحه شرحه کردند. پاسدار را گلو بریدند. پلیس را آتش زدند و به تماشای سوختنش نشستند تا خاکستر شد. نگذاشتند زخمی به درمانگاه برسد تا جان بدهد. نگذاشتند کودک در آغوش مادر آرام بماند و با گلوله جانش را گرفتند. نگذاشتند دلِ دخترهایی که همیشه نگرانشان بودی، آرام بماند. نگذاشتند مادرهای ایران آرام بخوابند و پدرها، صبور بمانند.
فرمانده، در همین کرمانِ خودمان، به مسجدها حمله کردند و خانهی خدا را سوزاندند. بیرق عزای حسین را لگدمال کردند و دهان به حرفی باز کردند که قلم از نوشتنش شرم دارد.
خونآشامانِ آشوبگر، میگفتند برای آزادی آمدهاند، اما در میدانِ آزادیِ کرمان، با آزادی تمام "خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند، هر چیز در این خانهی بی برگ و نوا بود"
حاجی، در "کوچه پسکوچههای پشتِ آزادی"، احد را کشتند. احد، همانی که هر وقت کرمان بودی، دوربین به دست، سایه به سایه میآمد و کنارت قدم میزد که نکند لبخندی از خندههای آسمانیات ثبت نشده بماند.
ایادی ابلیس، آن شب که میدانِ آزادیِ کرمان در تاریکی فرو رفته بود، خصمانه به "آزادی" هجوم بردند، تا رسیدند به تندیسِ تو. دستِ هیچ بچهشیطانی به تو نرسید. اما شعلههای سیاهِ حقد و کینه و حسد و عداوت و نفرت، تندیس تو را سوزاند.
چند سال بعد از آن نیمهشبِ سیاهِ زمستانیِ بغداد که شیطان تو را از ما ربود، فرزندانش به تندیس تو هجوم بردند. ما دیدیم که چگونه برای زخم زدن به یادِ تو، از هم سبقت میگرفتند. ما دیدیم چگونه از ستونِ سنگی زیر پای آن تندیس بالا میرفتند که به صورتت چنگ بیندازند. ما دیدیم که چگونه آتش به پایت انداختند. ما دیدیم که چگونه شعلههای آتشِ ابلیس از زانوهای تو بالا آمدند و تو دوباره در میان شعلههای عداوت تاریخیِ ابلیس و بنیبشر، سوختی.
اما ما هیچ نگفتیم. ما یک گوشه ایستادیم به تماشای سوختنِ دوبارهات. ما در آن شبِ سردِ زمستانی که سوزِ سرمایش کم از نیمهشبِ فرودگاهِ بغداد نداشت، نشستیم به تماشای خفاشهای خونآشامِ آزادی، که نکند میان خشم و هیاهوی دلمان، خفاشها را به زمین بزنیم، تا خدای ناکرده ابلیس شِکوهی بنیآدم را دوباره عَلَم کند. ما نشستیم به دیدنِ سوختنِ تمثالِ ققنوسِ آزادی، که خون از بینی داعشیها هم نریزد.
راستش از خودت یاد گرفتیم صبور باشیم، ولو به قیمت سوزاندنِ تصویرت، به قیمت چنگ زدنِ عمّالِ ابلیسِ شبپرست به صورتِ ماه.
آن شب، ما دیدیم که تو سوختی، اما عَلَمی که به دست داشتی نسوخت. آن شب ما به تکلیف الهیمان بر صبر، عمل کردیم و تو بر پیمانِ الهیات بر بالا نگاه داشتن پرچمِ دادخواهیِ مظلومانِ عالم که در دست گرفته بودی. آن شب تندیسِ تو سوخت، دلِ ما سوخت، چشمِ ما سوخت، وجودِ ما سوخت، اما پرچمِ ایرانِ عزیزمان نسوخت. آن شب، مصادف بود با شب عملیات کربلای پنج در سال شصتوپنجِ خورشیدی، شبی که تو و یارانت قسم خوردید تا آخرین قطرهی خون بجنگید. ما هم آن شبِ کربلاییِ میدانِ آزادی، مثل تو قسم خوردیم که مردانه بجنگیم؛ جنگِ شما در مصاف با کفر مجسّم بود و جنگِ ما در صبر بر دواعشِ مسلح.
یقین دارم آنهایی که آن شبِ سردِ زمستانیِ سالِ ششمِ فراقت در معرکهی آزادی، صبر کردند که آزادی به مسلخ نرود، که پرچم نیفتد، که سوختن تو را ببینند و افتادنِ عَلَمِ حرمِ مقدسِ انسانیت را نه، اگر در نیمهشبِ دیماهِ کربلای پنجِ سالِ شصت و پنج هم میبودند، مردانه میایستادند و میجنگیدند. وعدهی ما، باشد به قیامت، وقتی که کربلای پنجیهای سال شصت و پنجِ خورشیدی در میان خیلِ عظیمِ اهل محشر مثل کربلاییهای سال شصت و یکِ هجری میدرخشند و همه، خیره میشوند به درخشش نورِ مجاهدانِ میدان آزادی.
@mleeta