دلم یه گریه خیلی شدید با صدای بلند میخواد که خالی شم ولی انگار درحد همینم نیستم و ، نشستم یگوشه فقط خودخوری میکنم و اجازه میدم ادما هر کاری میخوان باهام بکنن و روحمو زخمی کنن
دلم میخواد جلشونو بگیرم ولی چجوری؟هیچ راهی نیست و اگه راهیم وجود داشته باشه احساس میکنم من برای اینکه جلوشونو بگیرم خیلی ضعیفم .
یه روز از کنار یه غریبه رد میشی، اما خیلی عجیبه! تو تاریخ تولدشو میدونی، آهنگ مورد علاقشو، غذای مورد علاقشو، ترسها و فامیلیشو و حتی بزرگترین رازهاشو، اما اون فقط یه غریبهست.
من از نبود کسی ناراحت نمیشم؛ فقط بابت اعتمادی که از بین رفت و احساسی که حیف شد غمگین میشم.
خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم
که در آغوش خودم، قول نرفتن میداد .