اون آدم در حال خوش حال بودن وقتی همه چیز رو بهم تحمیل کرده
و انتظار داره خوشحال و مهربونم باشم
-
کی اینقدر بیاحساس شدم؟
کی اینقدر کمحرف، ساکت و فرو رفته توی خودم شدم؟
کی رسید که حتی برای خودم هم وقت نداشته باشم؟
کی ذهنم رو اینقدر شلوغ کردم، اونقدر که حتی از فکرهای خودم هم خسته شدم؟
کی اینقدر از خودم، از آدما، از اطرافم و از این دنیا بدبین و متنفر شدم؟
کی اعتمادبهنفسم رو، همون چیزی که یه روز داشتم، ذرهذره از دست دادم؟
کی اینقدر تأثیرپذیر شدم که حرف هر آدمی تونست چیزی رو توی من خراب کنه؟
کی نظر بقیه اینقدر برام مهم شد؟
.
.
.
کی وارد دایرهی دوستیم شد که اینطوری همهچی رو بههم ریخت؟
کی با چند جمله کاری کرد که از آدما فاصله بگیرم و بیشتر و بیشتر توی خودم فرو برم؟
کی تونست اعتمادم رو جوری پاره کنه که بعد از اون، حتی به آدمای درست هم شک کنم؟
کی باعث شد فشارِ چیزایی که نگفتم، خودش رو با سردرد، معدهدرد و گرفتگی عضلات نشون بده؟
کی نبودنش تونست حال منو خراب کنه، حتی وقتی دیگه هیچ حقی توی زندگیم نداشت؟
.
.
.
و کدوم حرف بود
که اونقدر توی ذهنم موند
که شب رو تا صبح با خودم تکرارش کردم؟
کدوم رفتار بود
که منو وادار کرد به خودم شک کنم؟
کدوم آدم بود که اونقدر آرومآروم تغییرم داد
که یه روز به آینه نگاه کردم و فهمیدم...
من دیگه شبیه آدمی که قبل از اون بودم، نیستم.
و بدتر از همه اینه که
هنوز نمیدونم دقیقاً کی اتفاق افتاد.
ـ
@mo3akenn