حس میکنم چند روزیست
مهمان قلبم هستم و میزبان، تویی.
انگار قلبم خانهایست که پیش از رفتنم مرا برای چند روز در خودش پناه داده،
تا آخرین ردّ تو را در من نگه دارد.
و روزی که دیگر نباشم،
وقتی مورچهها تنِ مرا ذرهذره از من جدا کنند و هر تکه را با خود به تاریکی ببرند،
میان آن همه رفتن و تاراج،
چیزی از تو باقی خواهد ماند؛
بویی، خاطرهای،
ردّی که حتی مرگ جرئت پاک کردنش را ندارد.
آنجا که من دیگر با تو نیستم،
تو با منی
در خاکی که مرا در خود پنهان کرده،
در ذراتی که از من باقی مانده،
و در آخرین چیزی که پیش از فراموش شدنم در جهان میماند یاد توست.