دمِ کوچه وایمیستم، درست اونطرف خیابون.
به کوچه نگاه میکنم و اتفاقاتی رو که توی اون کوچه تجربه کردم، یکییکی مرور میکنم.
نور ماشینها به چشمام میخوره و یکییکی رد میشن. چشمام از خستگی نیمهبازه؛ دستم رو روی صورتم میکشم و چند لحظه همونجا میایستم.
چند تا ماشین سرعتشون رو کم میکنن، چون فکر میکنن میخوام از خیابون رد بشم.
درست فکر میکنن.
باید رد بشم.
ولی نمیخوام....
دمِ در میایستم.
دلم نمیخواد برم توی خونه. دلم میخواد همینجا، توی همین کوچه بمونم. دلم تنهاییِ خودمو میخواد؛ با اینکه هیچوقت واقعاً به دستش نیاوردم.
دلم نمیخواد با چهرههای دلسوزِ اهل خونه روبهرو بشم.
فقط دلم میخواد برای چند دقیقه هم که شده، حس کنم منم؛ نه چیزی که باید مدام نگرانش باشن، نه کسی که باید براش تصمیم بگیرن.
اما کِی زندگی به دل من اهمیت داده؟
چند ثانیه دیگه همونجا میایستم.
بعد دستم میره سمت زنگ.
صدای زنگ توی سکوت میپیچه.
در باز میشه.
و من، انگار که هیچ جای دیگهای برای موندن ندارم، وارد خونه میشم.
ـ
@mo3akenn