هر آدمی به یه نفر احتیاج داره که براش مثل بقیه نباشه، وگرنه دنیا پر از بقیهست
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا..
بعضیوقتادلممیخوادذهنشروبخونم،
ولیواقعاازفهمیدنواقعیتمیترسم!
دوست دارم برای یه مدت طولانی گم گور بشم برم داخل یه جنگل که یه کلبه چوبی باشه هوای اون جنگل همیشه بارونی و مهآلود باشه خودم باشم و یه گربه و یه اسب که باهاش کل جنگل رو بگردم و گل بچینم دور از همه تک و تنها ؛
نیاز داشت. او نیاز داشت؛ به نفس کشیدن. به دست رو هم گذاشتن.
او نیاز داشت به ترس، به بودنهای بیبهانه
او در مردابِ رویاگوناش زندگی را تقلا میکرد
او نیاز داشت به زیستن، نیاز داشت که وجود داشته باشد، پس دستش را دراز کرد، نمیدانست به چه امیدی، فقط میخواست که قدمی بردارد
او یادش رفته بود که در مرداب است
لجن، نزول، تعفن، انزجار، نفرت، غم
فریادی که دهان ندارد، چشمانی که سو ندارد
آسمانی که رنگ ندارد، پاییزی که باران ندارد
و پایانی که پایان ندارد.