بعضیوقتادلممیخوادذهنشروبخونم،
ولیواقعاازفهمیدنواقعیتمیترسم!
دوست دارم برای یه مدت طولانی گم گور بشم برم داخل یه جنگل که یه کلبه چوبی باشه هوای اون جنگل همیشه بارونی و مهآلود باشه خودم باشم و یه گربه و یه اسب که باهاش کل جنگل رو بگردم و گل بچینم دور از همه تک و تنها ؛
نیاز داشت. او نیاز داشت؛ به نفس کشیدن. به دست رو هم گذاشتن.
او نیاز داشت به ترس، به بودنهای بیبهانه
او در مردابِ رویاگوناش زندگی را تقلا میکرد
او نیاز داشت به زیستن، نیاز داشت که وجود داشته باشد، پس دستش را دراز کرد، نمیدانست به چه امیدی، فقط میخواست که قدمی بردارد
او یادش رفته بود که در مرداب است
لجن، نزول، تعفن، انزجار، نفرت، غم
فریادی که دهان ندارد، چشمانی که سو ندارد
آسمانی که رنگ ندارد، پاییزی که باران ندارد
و پایانی که پایان ندارد.
او دیگر زیاد جدی نمیگرفت
نه زندگی را، نه آدمها را، نه حتی خودش را
مثل کسی بود که از پشت پردهای چرک و ضخیم به دنیا نگاه میکند
صداها گنگ
تصویر تار
معناها پوچ
آدمها دهان میجنباندند، لبخند میزدند، میآمدند، میرفتند؛
و او فقط فکر میکرد چقدر همه چیز بیاهمیت است.
هیچکس را دشمن نمیدانست، هیچکس را دوست هم نداشت.
حرفها برایش سبک شده بودند؛
قول ها بیوزن و نگاهها خالی.
اگه دیدی موهامو میکنم، پوست دستمو با دندون هام میجوم یا لبمو زخم میکنم یا گوشت دور ناخنامو میکنم بدون اونجا من خوب نیستم؛