او دیگر زیاد جدی نمیگرفت
نه زندگی را، نه آدمها را، نه حتی خودش را
مثل کسی بود که از پشت پردهای چرک و ضخیم به دنیا نگاه میکند
صداها گنگ
تصویر تار
معناها پوچ
آدمها دهان میجنباندند، لبخند میزدند، میآمدند، میرفتند؛
و او فقط فکر میکرد چقدر همه چیز بیاهمیت است.
هیچکس را دشمن نمیدانست، هیچکس را دوست هم نداشت.
حرفها برایش سبک شده بودند؛
قول ها بیوزن و نگاهها خالی.
اگه دیدی موهامو میکنم، پوست دستمو با دندون هام میجوم یا لبمو زخم میکنم یا گوشت دور ناخنامو میکنم بدون اونجا من خوب نیستم؛
تنها چیزی که از بابت نبودنش ناراحت میشم اینترنته شما با خیال راحت برو...
من اگه بخوام راجب چیزایی که باعث خوشحالیم میشن حرف بزنم مطمئنم اسم تورو ده بیس باری میارم :)
بیورو چک کنید لطفا!!
قشنگ وایب خونه مادربزرگارو داریم
ولی کنار هم خوابیدن تو یه قدیمی و تا صبح بیدار موندن(: