توکل به این معنا نیست که وسیلهها را رها کنی. توکل؛ یعنی اینکه تو با وسیلهها مغرور و بدون آنها هم مأیوس نباشی. آن هنگام که وسیلهها همراه توست، نمیگویی هان! رسیدم و آن زمان که هیچ نداری، نمیگویی ماندم.
هنگامی که همه وسیلهها در دست تو است و از کار میافتند و کسانی که تو بر روی آنها سقفهای بلندی را ساختهای، از تو جدا میشوند و رهایت میکنند. درست در آن لحظهای که احساس میکنی دیگر هیچکاری از تو ساخته نیست، دریچههای بزرگی به رویت باز میشود. اینجاست که به او رو میآوری و او را با تمام وجودت حس میکنی.
توکل؛ یعنی همین.
" 📚حرکت "
هدایت شده از قرارگاه زینب کبری (سلاماللهعلیها)
#زیرِ_خیمه
روایتِ سوم، دردانه؛ روزِ سوم محرم الحرام .
در ورودی هیئت نشستهام و به قدمها نگاه میکنم...
قدمهای کوچک و ظریفی توجهام را جلب می کند.
کفشهای بندی، کفشهای گل گلی، کفشهای پاپیونی ...
دخترها خیلی حساس و ظریف و نکته سنج هستند.
جزییاتی را که کسی نمی بیند، می بینند.
یکی از آنها از خاکی شدن نوک کفشش کلافه شده.
یکی به مادرش اصرار می کند کیسهی جدا به او بدهد تا کفشش خراب نشود...
یکی هم می گوید بند کفش پایش را اذیت می کند و باید هرچه زودتر کفش جدیدی برایش بخرند.
من به اتفاقِ کودکِ درونِ خود، به شام میروم،
آنجا دخترکی پا برهنه است...
راه زیادی هم رفته...
بیابان پر از سنگ ریزه است...
هم پر از خار است...
او تمام عمرش را روی شانهی عمو گذرانده ...
با خود می گویم، یعنی زخمها، فقط بخاطر خار بیابان است؟!
یا کبودیها، فقط تقصیر سنگهاست؟!
[ @sarallah_zanjan_kh ]