دَری است رو به جهنّم دلی که تنگ نباشد
خوشا به کلبهٔ گرمی که رنگِ سنگ نباشد
دلم به پاسِ محبّت به رنگ آب درآمد
عجیب نیست که کلبه هزار رنگ نباشد
چو آمدی به علفزارِ من رباب میاور
سکوتِ نرم فضا را توانِ چنگ نباشد
در این سکوتِ یگانه نه های ماند و نه هویی
نه خیر ماند و نه شرّی، مجالِ جنگ نباشد
بدان که عشق حقیقی مرا فرشتهٔ مرگ است
جنازه دلخوش و ترسان ز نام و ننگ نباشد
۱ آبانماه ۱۴۰۴
تویی که در غروبِ لحظههای درد
به صد بهانه میرسی
دوباره تا عمیقِ زخمهای من بیا
رفیقِ روزهای بیکسی...
پاییز به دین عشق ایمان دارد
خواب است و خیالِ برف و باران دارد
خشک است و امید زندگی در سر اوست
چون محتضر است، مرده و جان دارد
#پاییز
#رباعی
#علی_مؤیدی
رها کنید مرا
در این کویرِ عطشزا رها کنید مرا
رها کنید، خدا را، رها کنید مرا
در آن بهشت خیالی به خود سلام کنید
در این جهنّم زیبا رها کنید مرا
به کهکشان سکوتم دوباره سر نزنید
زمینیان، تک و تنها رها کنید مرا
من آن نهنگِ غریبم که مرگ زینت اوست
کنار ساحلِ دریا رها کنید مرا
شقایقم اگرم چیدهاید در ره عشق
میان خلوت صحرا رها کنید مرا
به روی چوبهٔ دارم به خانهها بروید
به جای زخمِ تماشا رها کنید مرا
آخر آبان ۱۴۰۴
#علی_مؤیدی
@moayedialiqom
امشب، غافل از هست و بود، چشمان کمسویم به برنامهای باز شد که در آن مُشتی شاعرِ خوشقریحه گرد هم آمده بودند تا گذشتِ یلدای تار را پاس بدارند؛ شاعرانی با جامههای زربَفت و آرایشهای هزاررنگ در عرصهای مُطلّا با تماشاچیانی که سوت و کف لقلقهٔ دهان و دستانشان بود. آنچه متحیّرم کرد این بود که آن شاعران بزرگ، که شاید ساعتهایی چند از عمر گران خود را صرفاً صرفِ رنگ و لعاب و سرخاب و سفیداب کرده بودند، از «بیخودی» و «عشق» و «هجوم بر عصر پولاد و ماشین» و «ماه» و «دریا» و... میخواندند و «به به» و «چه چه» حواله میکردند و آوازِ درود سرمیدادند و در عرصهٔ نمایش، جلوه مینمودند.
الهی! از آنچه دیدم به سوی تو بازمیگردم که تو توبهپذیری...
میگریزم...
چو آتش از این خاکدان میگریزم
جنونم که از عاقلان میگریزم
شب از تشنگیهای پی در پیِ خویش
به دریاچهٔ آسمان میگریزم
به مقصودِ این کاروان بدگمانم
سراسیمه از کاروان میگریزم
مخوان قصّههایی که وهماند و باطل
رها کن که از داستان میگریزم
من آهوی دشتِ وجودم ولیکن
به نابودیِ جاودان میگریزم
۳ دیماه ۱۴۰۴
#علی_مؤیدی
#غزل
@moayedialiqom
برای ایران:
آبِ حیات خوردهای، از خضر زادهای
ای پیرِ زخمخورده، هنوز ایستادهای
از دودمانِ هجمه بر اهریمنی ولی
جز آشتیّ و مهر نداری نوادهای
از خواب میبرند به گور این خیال را
بیهوده دلخوشاند که از پا فتادهای
زخمت شقایقی است که در خون نشاندهایم
نامت امانتی است که در دل نهادهای
ما در مسیرِ عشق سوارانِ سرخوشیم
این راهِ رفته را تو به رومان گشادهای
#ایران
#علی_مؤیدی
@moayedialiqom