یکی از رفقا ظهر زنگ زد
گفت پاشو بریم بیرون برامون به مناسبت تولدت کیک بخر🤣
گفتم چشم
هفته دیگه بریم
گفت نه امروز حال میده
گفتم متأسفانه شرایطشو ندارم😂
از صبح تا ساعت ۱۰ شب نمایشگاه بودم😐🥸
انگار پاهامو به کف نمایشگاه چسب زده بودن نمیتونستم بیام بیرون که😭😂
از نگاه مؤذنی 🇮🇷
امروز تولدمه و صدای منو از نمایشگاه زاینده نور میشنوید با کلی خستگی و کار 👌🌸
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا داشتیم میرفتیم بالای گلدسته ی مسجد مصلی
خیلی باحال بود
یکی از رفقا میگفت یه سری فیلم بگیر ولاگ درست کنیم
گفتم من فقط فیلم میگیرم تدوینشو بده دوستان زحمتشو بکشن👌😁
همه باهم منتشر کنیم ☠
ولی خیلی حال داد رفتیم اون بالا
اصلا یه چیز عجیب غریبی بود
عکس و فیلما بیاد دستم نشونتون میدم
خیلییییی خوب بود🥲
پن: هنوز تایم نمایشگاه شروع نشده بود که رفتیم و اومدیم 👌