eitaa logo
‹ مُـبَـرَّح‌نوشت | ᴍᴏʙᴀʀʀᴀʜ ›
112 دنبال‌کننده
28 عکس
8 ویدیو
0 فایل
«بسم‌رب‌القلم🪶» ‌حال مرا از شعرهایم بو نخواهی برد من‌ پشت شعری که نخواهم گفت می‌میرم:)🇮🇷 کانالِ‌دوم‌‌مُـبَـرَّح☁️⇩ @NOVEL_MOBARRAH دوست‌داشتی‌حرف‌بزنیم‌، می‌شنوم📞: https://6w9.ir/Harf_11046413
مشاهده در ایتا
دانلود
' چَشمِ‌خودبَسـتَـم‌ڪہ‌دیـگـرچَـشـمِ‌مَسـتَش‌نَنگَـرم نـاگَهـان‌دِل‌دادزَد: دیـوانہ! مَـن‌می‌بینَمَش.. - - |𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
این قـلب تـرک خـورده‌ی من بند به مو بود مـن عـاشـق او بـودم و او عـاشـق او بـود ... - - | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
The passage of time makes everything این رو بدون هیچکس، تو نیست! و این قدرتِ توست:) - | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
The passage of time makes everything بدترین لحظه اونجاست که نیاز داری با یکی حرف بزنی، ولی حوصله‌ی حرف زدن نداری. /بی‌حاشیه/ | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‹ مگر لایق تکیه دادن نبودم . . تو با حسرتِ شانه من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده، با خانه من چه کردی؟🚶🏻‍♀️ جهانِ من از گریه ات خیسِ باران... تو با سقف کاشانه من چه کردی ؟ ›🌧️ - - | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
به‌به...میبینم که چندتایی عضو تازه داریم😍🤍 خیلی خوش‌ اومدین به کانال خودتون و ایشالله که ازش مطالبش لذت کافی رو ببرین و باهامون همراه باشید:)
✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨ ✨🌱✨ 🤍✨ 🌱 رمان: به قلم: حنین‌✍🏻❤️‍🩹 مامان اخم هایش را نمایشی در هم کشید و گفت: خدایا من از دست شما دوتا دختر چیکار کنم...باشه برین لباساتون رو عضو کنید و بیان تا بهتون کار بدم. از آشپزخانه بیرون آمدیم و به سمت پله ها رفتیم که صدای آیفون به صدا در آمد، فاطمه به سمت آیفون رفت و بازش کرد، بعد هم با من همراه شد و باهم از پله ها بالا رفتیم. در اتاق را باز کردم و وارد شدیم، کیفم را زمین گذاشتم و روسریم را هم در آوردم، مانتو و شلوارم را با لباسی باز و شلوارک جایگزین کردم و از اتاق بیرون آمدم. رفتم و روبه‌روی پله ها منتظر فاطمه شدم که مثل همیشه حتی برای یک تعویض لباس ساده ده ساعت معطل میکند! چند دقیقه‌ای منتظر شدم تا که بلاخره در اتاق باز شد و آمد کنار ایستاد. از پله ها پایین آمدیم و سمت آشپزخانه پا تند کردیم، با صحنه‌ای روبه‌رو شدیم که هر دو از تعجب دهانمان باز ماند. در کمال ناباوری محمد و حامد با همان لباس های صبحشان در آشپزخانه بودنند و سربه‌سر مامان میگذاشتند. اما مگر این دو نباید الان سر کارشان باشند؟... محمد به سالاد ناخنک کوچکی زد که مامان با کفگیر روی دستش زد و دادش هوا رفت.. حامد هم داشت با قاشق از خورشت میچشید و بعد به مامان گفت که مقداری کم نمک است. هر دو عادتشان بود که وقتی از بیرون به خانه می‌آمدند با همان لباس های بیرون چند دقیقه‌ای را سربه‌سر مامان یا ما بگذارند. فاطمه از کلافگی مامان خندید و صدای خنده‌اش توجه‌شان را به ما جلب کرد. مامان با دیدن ما چهره‌ای مظلوم به خود گرفت و گفت: دخترا شما به دادم برسین از دست این دوتا...دیوانم کردن!... محمد و حامد با دیدن ما لحظه‌ای در سکوت نگاهمان کردنند، که حامد با ذوق گفت: ـــ‌به...خواهرای گل حال و احوالتون چطوره؟ بعد محمد هم نگاهش را به ما داد ، هر دو دست از سر مامان برداشتند و به طرف ما آمد. هر دو روبه‌رویمان ایستادن، قدشان بلند بود به خاطر همین دیگر از مامان و آشپزخانه چیزی معلوم نبود. محمد نیش خندی و زد و گفت: ببینم دانشگاه خوش گذشت؟...رشته علوم ارتباطات چطوره؟...میبینم که دوستای تازه پیدا هم که پیدا کردین... فاطمه نگذاشت حرف محمد تمام شود، بین حرفش پرید و گفت: وای داداش...یکی‌یکی..بخدا همش رو جواب میدیم اگه آروم تر هم بپرسیا!...ولی قبلش بگین ببینم مگه شما الان نباید هر کدوم سر کارتون باشین؟.. 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
«العِشقُ نُور يُضيء القَلبَ»♥️ و اینجا روایت دل‌هایی‌ست که با نورِ عشق روشن شدند*! والهـ را من تعبیر می‌کنم به؛ دلدادگیِ بی‌پایان، به شیدایی‌ای که عقل از او جا مانده و دل به او رسیده. https://eitaa.com/surayy