eitaa logo
'مُـــبتلــا'
124 دنبال‌کننده
28 عکس
8 ویدیو
0 فایل
#رشت «الإمامُ‌عليٌّ‌عليك‌السلام: الهِجرانُ‌عُقوبَةُ‌العِشقِ» ۔ بـــه‌یُمـــنِ‌تلخـــیِ‌هجــــران،وصـــال‌شیریــــن‌اســــت... https://nashno.ir/inbox.php?i=642a105bae0d
مشاهده در ایتا
دانلود
-بأذن‌ِالله-
من‌سرم‌گرمِ‌گناه‌است، سرم‌داد‌بزن...
'مُـــبتلــا'
‌
اما نمی‌دانی چه شب‌هایی سحر کردم؛ بی‌آنکه یک‌دم مهربان‌باشند با‌هم پلک‌های من در خلوت خواب گوارایی.. و آن گاهگه شب‌ها که خوابم‌برد، هرگز نشد کاید به‌سویم هاله‌ای یا نیم تاجی‌گل از روشنا گلگشتِ رؤیایی.. در خواب‌های من این آب‌های اهلیِ وحشت تا چشم‌بیند کاروان هول‌و هذیان است این‌کیست؟ گرگی محتضر، زخمی‌ش بر گردن.. با زخمه‌های دم‌به‌دم کاه نفس‌هایش افسانه‌های نوبت‌خود را در ساز این میرنده تن غمناک می‌نالد! وین کیست؟ کفتاری ز گودال آمده‌بیرون سرشار و سیر از لاشه‌ی مدفون بی‌اعتنا با من‌نگاهش، پوز خود بر خاک می‌مالد آنگه دو دست مرده‌ی پی‌کرده از آرنج از روبرو می‌آید و رگباری از سیلی... من می‌گریزم سوی درهایی که می‌بینم باز است، اما پنجه‌ای خونین که پیدا نیست، از کیست؟ تا می‌رسم در را به رویم کیپ می‌بندد، آنگاه زالی جغد و جادو می‌رسد از راه قهقاه می‌خندد.. وان بسته درها را نشانم می‌دهد با مُهر و موم پنجهٔ خونین سبابه‌اش جنبان به ترساندن گوید بنشین! شطرنج! آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می‌بینم تازان به سویم تند چون سیلاب؛ من به خیالم می‌پرم از خواب.. مسکین دلم لرزان چو برگ از باد یا آتشی‌پاشیده بر آن‌آب.. خاموشی‌مرگش پر از فریاد آنگه تسلی می‌دهم خود را که این‌خواب و خیالی‌بود اما... من گر بیارامم با انتظار نوشخند صبح فردایی.. این کودک‌گریان ز هول سهمگین کابوس، تسکین نمی‌یابد به هیچ آغوش و لالایی.. از بارها یک بار، شب بود و تاریکی‌‌ش یا روشنای روز، یا کی؟ خوب یادم نیست! اما گمانم روشنی‌های فراوانی در خانهٔ همسایه می‌دیدم شاید چراغان بود، شاید روز شاید نه این بود و نه آن، باری بر پشت‌بام خانه‌مان، روی گلیم‌تیره و تاری با پیر دُختی زردگون گیسو که بسیاری شکل‌و شباهت با زنم می‌برد، غرق عرصهٔ شطرنج بودم من.. جنگی از آن جانانه‌های‌گرم و جانان‌بود اندیشه‌ام هرچند بیدار بود و مرد میدان بود اما.. انگار بخت آورده بودم من، زیرا چندین سوار پر غرور و تیز گامش را در حمله‌های گسترش پی‌کرده بودم‌من بازی به شیرین آبهایش بود با این همه از هول مجهولی، دائم دلم بر خویش می‌لرزید.. گویی‌خیانت می‌کند با من یکی از چشم‌ها یا دست‌های من اما حریفم‌بر خود از من، بیش می‌لرزید در لحظه‌های آخر بازی.. ناگه زنم، همبازیِ شطرنج وحشتناک شطرنج بی پایان و پیروزی زد زیر قهقاهی که پشتم‌را به هم لرزاند! گویا مرا هم‌پاره‌ای خنداند.. دیدم که شاهی در بساطش نیست گفتی خواب می‌دیدم! او گفت: این برج‌ها را مات‌کن خندید. یعنی‌چه؟ من‌گفتم؛ او در جوابم خند خندان گفت: ماتم نخواهی کرد، می‌دانم.. پوشیده می‌خندند با هم پیر فرزینان من سیل‌های اشک و خون بینم در خندهٔ اینان آنگه‌ اشارت‌کرد سوی طوطی زردی.. کانسو ترک‌تکرار می‌کرد آنچه او می‌گفت با لهجهٔ بیگانه و سردی ماتم نخواهی‌کرد، می‌دانم! زنم نالید؛ آنگاه اسب‌مرده‌ای را از میان کشته‌ها برداشت.. با آن‌کنار آسمان، بین جنوب و شرق پرهیب هائل لکه ابری‌را نشانم‌داد، گفت آنجاست پرسیدم آنجا چیست؟ نالید و دستان را به‌هم مالید من‌باز پرسیدم.. نالان به نفرت‌گفت: خواهی دید, ناگاه دیدم.. آه‌گویی قصه می‌بینم تَرکید تندر، تَرْق بین جنوب و شرق زد آذرخشی برق اکنون دگر بارانِ جَرجَر بود.. هر چیز و هر جا خیس.. هر کس گریزان سوی سقفی، گیرم از ناکس! یا سوی چتری گیرم از ابلیس؛ من با زنم بر بام خانه، بر گلیم تار در زیر آن باران غافلگیر، ماندم پندارم اشکی نیز افشاندم بر نَطع خون آلود این شطرنج رؤیایی و آن بازی جانانه و جدی در خوش‌ترین اقصای ژرفایی وین مهره‌های شکرین،‌ شیرین و شیرینکار این ابرِ چون آوار؟ آنجا اجاقی بود روشن، مُرد اینجا چراغ، اَفسرد.. دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار، این هر دم افزون بار، شطرنج خواهد باخت بر بام خانه، بر گلیمِ تار؟ آن گسترش‌ها وان صف آرایی آن پیل‌ها و اسب‌ها و برج و باروها افسوس! بارانِ‌جَرجَر بود و ضجهٔ ناودان‌ها بود و سقف‌هایی که فرو می‌ریخت افسوس آن سقف بلندِ آرزوهای نجیب ما و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش در هر کناری ناگهان می‌شد صلیبِ‌ما افسوس! انگار در من گریه می‌کرد ابر من خیس و خواب‌آلود بغضم‌در گلو چتری که دارد می‌گشاید چنگ انگار بر من گریه می‌کرد ابر...
رقص‌اندر‌خونِ‌خود؛ مردان‌کنند💔!
763.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من‌خیلی‌‌واسه‌ت‌گریه‌کردم؛ خیلی...
'مُـــبتلــا'
رقص‌اندر‌خونِ‌خود؛ مردان‌کنند💔!
-خدا وقتی می‌خواهد کسی‌را عزیز کند، وقتی می‌خواهد کسی‌را جریان‌ساز کند، شهیدش می‌کند...
‌‌ ولی‌من‌ هر‌شب‌با‌ «کشور‌دوست» یه‌دور میمیرم‌و زنده‌میشم😭 ‌
•حاج‌حسین‌یکتا روایت‌میکردن🎙؛ از شهدای جنگ‌های‌اخیر به‌خواب کسی‌رفته‌بودن، فرمودن‌چرا انقدر اصرار دارین‌که ما شهدا به‌خوابِ‌تون بیایم؟ حضرتِ‌آقا اومده‌اینجا، ما خیلی‌کار داریم... ؟😭
'مُـــبتلــا'
-حلالِ‌زندگی‌ایشالا؛ این‌حرفا‌ پیش‌میاد‌‌ همیشه‌ بینِ‌هر بچه‌و‌بابا❤️‍🩹...