•
.
میرود یک یار و میآید دوباره یارها
از میانِ خون برُوید لشکر سنوارها
از چه میخواهد بترسد مرد میدان نبرد؟
دیده حق را در میان جبهه چشمش بارها
این دو روز پست دنیا سهم دنیادوستان
با یقین رفت او و ما ماندیم در انکارها
ما رأیت، الّا جمیلا را بگوید هر شهید
کی بفهمد اهل دنیا این چنین معیارها
خانه از بُن محکم است این ضربهها بیفایده
هر چه از حق میکُشند افزون شود بیدارها
غمبهدل، ابرو گره، در دست محکمشدسلاح
زیر آوار است حق گاهی...گَهی بر دارها
سید و سنوار و اسماعیل و قاسم یک تناند
میشود سیمرغ دلها خون این سردارها
میرود راهی که باید رفت را مرد نبرد
میرود یک یار و میآیند با "او" یارها...
این شهدای ۶۳ ساله متولدین ۱۳۴۰ هستند،
یعنی همان سربازان در گهوارهای که امامخمینی(ره) در سال ۴۲ میگفت...
عجب حکایتی است داستان روح الله و یارانش ...!
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم...
|خسرو شکیبایی|
و تظُن انها النهاية و فجأة يُصلح الله كل شئ…!»
و فکر میکنی که به انتها رسیدی
ولی در یک لحظه
خدا همه چیز رو درست میکنه...(:
بیداریام چه دانی ؟
ای خفتهای که شبها
ننشستهای به حسرت
نشمردهای ستاره . . (:
#🫀...
هدایت شده از ••| استوࢪے طوࢪے |••
•🫒🥗•
کوچکترین استرسی باعث میشه اشتهام از بین بره، یعنی مغزم اینجوریه که ای وای بدبخت شدیم پس به نظرم دیگه غذا نخوریم.
𝚂𝚝𝚘𝚛𝚢_𝚝𝚘𝚛𝚢|•°