تعلیقشده!
-عیدتونمُبارک🖤-
داشتم بهاین فکرمیکردم کهچقدر عیدپارسال رو دوستداشتم❤️🩹؛
کاشزمان همونجا متوقفمیشد...
تعلیقشده!
تشنهی یک لحظه دیدارِ توام، حالِ مرا... روزه داری لحظهی افطار میفهمد فقط!
بهقول حسینستوده:
داره جمعمیشه اینسفره،
من عادتکرده بودم...
و دوباره ماهرمضون تمومشد...
و دوباره عیدفطر...
و دوباره...
انگار سالپیش، ماهرمضون کهرفت، همهچیزُ هم با خودشبرد!
انگار دیگههیچی قشنگنبود...
و شد یکسالِ پر از خستگی؛
پر از استرسهایی که بهسردرد ختممیشن
پر از ترسهایی که از اعتماد های اشتباه ساختهشدن
پر از اتفاقاتی که آدم از شنیدن و دیدن و فهمیدنشون پشیمون میشه
پر از جا زدنهایی که یهعالمه قول و قسم پاش ریخته شدهبود
پر از حرفهایی که نمیشه راست و دروغش رو تشخیص داد
پر از پیامهایی که باعث بدشدنِ حالآدم میشن
پر از نامردیهایی که غیرقابل باوره
پر از بازیهایی که آدم بیاراده و بیتقصیر بازیچهش شده
پر از دلتنگیهایی که ضربانقلب رو به شماره در میاره
پر از وابستگیهایی که مزخرفه
پر از شبهایی که به بیخوابی میگذره
پر از ساعاتی که با گریه سپری شدن
پر از لهشدن و شکستنِ غرورِ آدم؛
پر از مرورُ مرورُ مرورِ خاطرات...
و پر از آرزوهایی که معلومنیست به سرانجام برسن...
الان دیگه بیشتر معنی این که
(نهایتا دل به جایی می رسد
که دو راه بیشتر ندارد:
یا باید خون شود،
یا سنگ...) رو درک میکنم...
اگه تلاشی هست، اگه امیدی هست، اگه جبرانی هست، اگه حمایتی هست، به خون شدنش میارزه وگرنه باید سنگ شد...
چون هیچ چیز فراموش نمیشه
ولی شاید جبران بشه...
شاید امسال همه چیز فرق کرد
و شاید دیگه هیچکدوم از اتفاقاتِ این یکسال، رقمنخورن
شاید زندگیجدید
با آدمایجدید
با منِجدید
،
«رمضان ۱۴۴۷»
التماسدعا؛یاعلی