بخش ابتدایی داستان «حسن یوسف در برمودا»
نوشتهٔ #نعیمه_السادات_کاظمی
#خیال_مدام
«مامان میخوام برم رصد.»
همین چند کلمه مثل چهار فشنگ نشستند روی شقیقههای مهسا. زبانش را بهزحمت توی دهان چرخاند. میرفت طرف در که کتانیهای گِلی را از جاکفشی بردارد. ایستاد. پلک چپش شروع کرد به پریدن. برگشت و به صورت سرخ و سفید سهیل زل زد.
«کجا؟»
ستارۀ زیر چشم پسر سفیدتر از باقی پوست صورت بود و مهسا هر بار که نگاهش میکرد یاد دست لرزان پرستار موقع بخیه زدن میافتاد. شب بود و سهیل توی خانه فوتبال بازی میکرد که مچ پاش پیچید. صورتش به لبهٔ میز پذیرایی خورد و زیر چشم راستش مثل ستارهای شکافت. توی درمانگاه شهرک پزشک نبود و نمیشد از شهرک بیرون بروند. بند خورده بود به پایشان. مهسا به سامان گفته بود انگار توی مثلث برمودا گیر افتادهاند. پرستار شش بخیهٔ درشت زد و آن ستاره برای همیشه زیر چشم سهیل خوابید.
«رصد. حالا که تابستونه، درسم ندارم. بهونه نیارین. میخوام برم. آقای علیمرادی دوباره داره تور شبانه میبره.»
📷عکس از: Darya Rybalchenko
#مدامخوانی
#سفر_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
بخش ابتدایی روایت «جلدآبی»
نوشتهٔ #امیرمحمد_رضایی
#واقعیت_مدام
سه ساعت از بامداد گذشته بود. برخلاف روزها و شبهای دیگری که در آن خانه گذرانده بودم، هیچ صدایی از کوچه نمیآمد؛ حتی خِشخِش جاروی پیرمرد. تخت من درست زیر پنجرۀ اتاق بود و اهالی کوچهای که در آن زندگی میکردیم، همیشه بهانهای برای سروصدا داشتند. پنج ساعت بعد قرار بود خاور بیاید و وسایل را به خانۀ جدید ببرد. دوازدهمین اثاثکشیمان بود. کتابهایم بیست و پنج کارتُن شده بودند. خودم را برای طعنههای کارگران آماده کرده بودم. در اثاثکشی قبلی که فقط نوزده کارتُن کتاب بود، یکیشان گفت: «اگه یه پیانو و دو تا یخچال داشتین، بهاندازۀ این کتابا خستهمون نمیکرد.» سرِ شب که لامپ اتاق را باز میکردم، احتمال نمیدادم که بیخواب شوم. گوشیام دَه درصد شارژ داشت. چراغقوهاش را روشن کردم و روی یکی از کارتُنها گذاشتم تا نقش لامپ تازهبازشده را بازی کند. زیر نور دراز کشیده و به آرنجم تکیه دادم.
📷عکس از: #مهری_رحیمزاده
#مدامخوانی
#سفر_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
31.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند دقیقهای با #فرامرز_پارسی، میهمان روبهروی شمارهٔ دوم مدام و نویسندهٔ روایت سه روایت؛ سه قاب؛ سه سفر در رونمایی #سفر_مدام
#واقعیت_مدام
#روبهرو
#مدامخوانی
#سفر_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
مجلهٔ مدام
.
اگر علاقمند هستید که عضوی از اعضای اصلی مدام باشید و این شرایط رو در خودتون میبینید، حتما رزومهتون رو به ما ایمیل کنید. 👇
modaam.magazine@gmail.com
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
در مدام گفتوگویی را تجربه میکنیم که با گفتوگوهای مرسوم تفاوت دارد. به جای نشستن پای صحبت شخصی مطرح و شناختهشده، سراغ فردی ناشناس اما پرماجرا میرویم. کسی که سرد و گرم روزگار را چشیده و قهرمان زندگی خودش است.
مسعود فروتن، یک سر مهم این گفتوگوهاست. او با تجربه و سابقهٔ کاری که دارد، کاراکتر را خوب میفهمد. فروتن در روبهرو، جزئیات و ناگفتههای نهان زندگی مهمان را بیرون میکشد و پیش روی مخاطب میگذارد. مدام در شمارهٔ دوم میزبان فرامرز پارسی بود و مریم آرایش این گفتوگو را پیاده و تنظیم کرده است.
📷عکس از: #مهری_رحیمزاده
#مدامخوانی
#سفر_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine