فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#صدای_ماندگار به مناسبت سالروز شهادت سردار مهدی زینالدین منتشر میشود:
مهدی زینالدین: اعتماد کنیم به حرفهای خدا
🔔 سخنرانی مهدی زینالدین برای اولین بار منتشر شد
🚨 تاریخ سند صوتی: والفجر مقدماتی 1361/11/19
@Modafeaneharaam
#اطلاعیه
💠 یادواره شهدای مدافع حرم، بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق (ع)
🌷 جمعه 28 آبان- ساعت 18:30
🌷 تهران - ابتدای اتوبان کردستان - مجموعه فرهنگی ایوان شمس
@Modafeaneharaam
🔰 فرار از گناه؛
حدود دوماه قبل از شهادتش بود.
زنگ زد گفت: امشب بیا بریم قم...؟!
گفتم: کار نمی تونم...
اصرار کرد که حتما باید امشب بریم و راهی شدیم..
بعدا ازش پرسیدم :چرا گفتی حتما امشب بیایم قم؟
گفت: برای فرار از گناه...
شرایطی بود که نمی خواستم حضور داشته باشم..
بابک دوست نداشت در جوهای آلوده قرار بگیره..
📚به روایت دوست شهید
شهید بابک نوری هریس🌷
ولادت: ۱۳۷۱/۷/۲۱
شهادت: ۱۳۹۶/۸/۲۷، مصادف با شهادت امام رضا علیه السلام
#سالروزشهادت....🕊🌸
@Modafeaneharaam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 نخبهای که وطن را به دعوت فرانسویها نفروخت.
✅ مهدی زینالدین بنا بر تکلیف الهی هیچ وقت دعوت بیگانگان را نپذیرفت.
💢 زندگی تکلیفمحور معیار شهدای ماست.
@Modafeaneharaam
CQACAgQAAx0CUyYOlAACJRRhloZ74X9F2bHR8kPHmThqqePYsQACcAoAAu-5uFDHjJKXLDISryIE.mp3
2.77M
🔊 #صوتی | تنظیم #استودیویی
💔حرم که نباشه...
👤 کربلایی سیدرضا #نریمانی
▪️ #شب_جمعه هوایت نکنم میمیرم
👌 #پیشنهاد_دانلود
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
ین راه توقف کردم … کنترل اشک و احساسم دست خودم نبود … خم شدم و از صندلی عقب بسته رو برداشتم … . . قر
✅ادامه داستان واقعی 🌺فرار از جهنم🌺
💠قسمت بیستم داستان دنباله دار فرار از جهنم: انتخاب
.
برگشتم … اما با حال و روزی که همه فهمیدن نباید بیان سمتم … .
.
گوشی رو به ریکوردر وصل کردم … صدای حنیف بود … برام قرآن خونده بود …
.
از اون به بعد دائم قرآن روی گوشم بود و صدای حنیف توی سرم می پیچید … توی هر شرایطی … کم کم اتفاقات عجیبی واسم می افتاد … اول به نظرم تصادفی بود اما به مرور مفهوم پیدا می کرد … .
.
اگر با قرآن، شراب می خوردم بلافاصله استفراغ می کردم … اگر با قرآن، مواد تقسیم می کردم حتما توی وزن کردن و شمارش اشتباه می کردم … اگر سیگار می کشیدم یا مواد مصرف می کردم … اگر …
.
.
اصلا نمی فهمیدم یعنی چی … اول فکر کردم خیالاتی شدم اما شش ماه، پشت سر هم … دیگه توهم و خیال نبود … تا جایی که فکر می کردم روح حنیف اومده سراغم … .
من به خدا، بهشت و جهنم و ارواح اعتقاد نداشتم اما کم کم داشتم می ترسیدم … تا اینکه اون روز، وسط تقسیم و بسته بندی مواد … ویل با عصبانیت اومد و زد توی گوشم … .
.
از ضربش، گوشی و دستگاهم پرت شد … خون جلوی چشمم رو گرفت و باهاش درگیر شدم … ما رو از هم جدا کردن … سرم داد می زد …
– تو معلومه چه مرگت شده؟ … هر چی تحملت کردم دیگه فایده نداره … می دونی چقدر ضرر زدی؟ … اگر … .
.
خم شدم دستگاه رو از روی زمین برداشتم … اسلحه رو گذاشتم روی میز و به ویل گفتم:
-من دیگه نیستم …
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
💠قسمت بیست و یکم داستان دنباله دار فرار از جهنم: مسئولیت پذیر باش
.
وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون … ویل هم که انگار منتظر چنین روزی بود؛ حسابی استقبال کرد …
.
.
تمام شب رو راه رفتم و قرآن گوش دادم … صبح، اول وقت رفتم در خونه حنیف زنگ زدم … تا همسرش در رو باز کرد، بی مقدمه گفتم: دعاتون گرفت … خود شما مسئول دعایی هستی که کردی … نه جایی دارم که برم … نه پولی و نه کاری …
.
.
با هم رفتیم مسجد … با مسئول مسجد صحبت کرد … من، سرایدار مسجد شدم …
من خدایی نداشتم اما به دروغ گفتم مسلمانم تا اجازه بدن توی مسجد بخوابم …
.
نظافت، مرتب کردن و تمییز کردن مسجد و بیرونش با من بود … قیچی باغبونی رو برمی داشتم و می افتادم به جون فضای سبز بیچاره و شکل هایی درست می کردم که یکی از دیگری وحشتناک تر بود … هر چند، روحانی مسجد هم مدام از من تعریف می کرد … سبزه آرایی های زشت من رو نگاه می کرد و نظر می داد … .
.
بالاخره یک روز که دوباره به جون گل و گیاه ها افتاده بودم، اومد زد روی شونه ام و گفت … اینطوری فایده نداره … باید این بیچاره ها رو از دست تو نجات بدم …. .
.
دستم رو گرفت و برد به یه تعمیرگاه … خندید و گفت: فکر می کنم کار اینجا بیشتر بهت میاد …
.
.
ضمانتم رو کرده بود … خیلی سریع کار رو یاد گرفتم … همه از استعدادم تعجب کرده بودن … دائم دستگاه روی گوشم بود … قرآن گوش می کردم و کار می کردم …
.
این بار، روح حنیف تنهام گذاشته بود … نه چیزی کم می شد، نه کاری غلط انجام می شد … بدون هیچ نقص و مشکلی کارم رو انجام می دادم …
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
💠قسمت بیست و دوم داستان دنباله دار فرار از جهنم: نگاه
.
از سر کار برمی گشتم مسجد و اونجا توی اتاقی که بهم داده بودند؛ می خوابیدم … .
چند بار، افراد مختلف بهم پیشنهاد دادن که به جای خوابیدن کنار مسجد، و تا پیدا کردن یه جای مناسب برم خونه اونها … اما من جرات نمی کردم … نمی تونستم به کسی اعتماد کنم … .
.
رفتار مسلمان ها برام جالب بود … داشتن خانواده، علاقه به بچه دار شدن …چنان مراقب بچه هاشون بودن که انگار با ارزش ترین چیز زندگی اونها هستند …
رفتارشون با همدیگه، مصافحه کردن و … هم عجیب بود … حتی زن هاشون با وجود پوشش با نظرم زیبا و جالب بودند… البته این تنها قسمتی بود که چند بار بهم جدی تذکر دادند … .
.
مراقب نگاهت باش استنلی … اینطوری نگاه نکن استنلی… .
و من هر بار به خودم می گفتم چه احمقانه … چشم برای دیدنه … چرا من نباید به اون خانم ها نگاه کنم؟ … هر چند به مرور زمان، جوابش رو پیدا کردم … .
.
اونها مثل زن هایی که دیده بودم؛ نبودن … من فهمیدم زن ها با هم فرق می کنند و این تفاوتی بود که مردهای مسلمان به شدت از اون مراقبت می کردند … و در قبال اون احساس مسئولیت می کردند … .
هر چند این حس برای من هم کاملا ناآشنا نبود … من هم یک بار از همسر حنیف مراقبت کرده بودم …
⬅️ادامه دارد...
@Modafeaneharaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📲 #استوری | نقش خودتان را در پیشرفت کشور خودتان پیدا کنید
🔻 رهبر انقلاب، صبح دیروز خطاب به نخبگان: نقش خودتان را در #پیشرفت_کشور خودتان پیدا کنید که چه نقشی میتوانید ایفا کنید. نخبگی شما اینجا هم باید خودش را نشان بدهد که مشخص کنید جایگاه شما کجاست، در آن جایگاه قرار بگیرید و تلاش کنید و کار کنید.
@Modafeaneharaam
ختم #صلوات به نیت🔰
شهید مدافع حرم رسول خلیلی
شهید مدافع حرم مهدی موحدی نیا
شهید مدافع حرم بابک نوری هریس
شهید مدافع حرم عارف کاید خورده
#سالروز_شهادت💔
هدیه به حضرت زهرا (سلام الله علیها) و مولا امیرالمومنین علیه السلام و برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)🌺
مهلت: تا فردا شب ساعت۲۱
تعداد صلواتهای خود را به آیدی زیر بفرستید👇
@Ahmad_mashlab1115