#یا_حسـیــن_جـــــانم♥️
وا نکردم سفرۀ دل پیش کَس الا حسین
فرق دارد با همه بحث رفاقت با حسین
#بهترین_ارباب🌹
#صبحتون_حسینی
@modafehh
🍃🍃🍃🍃🍃🍃
💠 حاج حسین یڪتا:
🍃توقلبی ڪه جای
"شهدا"
نیست اون قلب نیست
"قبره"......
@modafehh
چــهارشنبہ: ناهار : بابـ الحوائج؛امام کاظـــم (درود خدا بر او باد)
شـام :شـمس الشـموس ؛امام رضا(درود خـدا بر او باد)
═✧❁🌷@modafehh🌷❁✧═
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💕 این کلیپ را بفرستید برای آنهایی که بد حجابی را با اختلاس ها توجیه میکنند
🔺ریشه بد حجابی و اختلاس هر دو در یک چیز است!!
👤 #دکتر_غلامی
#جوانها_را_دریابید
💝 @modafehh
📚 کتاب #محرمانه_با_همسران
▫️کتاب پرشمارگان محرمانه با همسران که این روزها جاپ چهاردهم خود را تجربه می کند، توسط پژوهشگران مرکز مطالعات و تحقیقات حیات طیّبه، با هدف ارتقاء مهارتهای روابط جنسی و مسائل زناشویی نگاشته شده است.
محور اصلی کتاب معرفی الفبای صمیمیت، درک زن و شوهر از روابط جنسی و باورهای درست و متعالی پیرامون مسائل زناشویی میباشد.
در این کتاب بهرهگیری از منابع علمی و دینی، خلاصهای از صدها جلد کتاب با قلمی صریح و کاربردی جمعآوری شده است. شما در این متن با روابط جنسی در دوران عقد، زفاف، دوران آغازین و طول دوران زندگی آشنا میشوید و آگاهیهای لازم را جهت مهارتهای جنسی در ابعاد روحی و جسمی دریافت میکنید.
سفارش در ایتا 👈 @sabehat
@modafehh
گوش تان به دهان
رهبری باشد
ڪه گوشش به دهان
امام زمان (عج) است
آیت الله حسن زاده آملی
🚩 @modafehh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اکنون گلزار شهدا دعاگویتان هستیم⚘
@modafehh
14.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 #موشن_گرافیک
🔹سرنوشت همسر لبنانی دکتر چمران بعد از شهادتش چه شد؟
🔹مصطفی میگفت من «شمع»🕯 هستم و تو بعد از من به «شمس» ☀️میرسی...
🔸گفتم منظورت از «شمس» چیه؟ گفت یکی از اولیاء الله... من این ولیِخدا(مرحوم علامه طهرانی) را در مشهدمقدس پیدا کردم...
🔹 «رساله لب اللباب»کتابی که سرنوشت غاده را تغییر داد...
🔹 نامه عاشقانه عارفانه چمران که پس از 37 سال برای اولین بار منتشر می شود...
#شهید_دکتر_مصطفی_چمران🌷
@modafehh
هر روز که چشم باز میکنیم
هنوز ارباب ما
حسین(علیهالسلام)
است..
الحمدلله❤
#امام_حسین
#به_نام_خدا
#حـسیݩجآݩ
#ݜآه_ڛݪآݥ
زݩجیر و ڪتیبہ و علَم نذرِ ٺو ݜڋ،
هر واژه ے ݩآبِ ایݩ ڨݪݥ ݩذر ٺو ݜڋ
خوشحالم از اینڪہ ݥثݪ #زیݩݕ یڪ عمر،
هر روز سݪامِ اوّݪݥ نذر ٺو ݜڋ!...
#السلام_علےساڪن_ڪربلا
#صبحم_بنامتان
@modafehh
پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد)
شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد)
┅═══✼ @modafehh ✼═══┅
اکنون گلزارشهدا دعاگویتان هستیم کنار مادر شهید بزرگوار🌸👇
گاهی فقط یک نفر نیست
اما انگار
تمام جهان خالیست
خالی و پریشان...
#سردارشهید
@modafehh
#ارسالی_اعضا
اگه براتون مقدور هست برا شفا و سلامتی ایشون ی حمدشفا بخونید . . .🤲🏻🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قاسم یعنی تقسیم کننده 😭💔
حاج حسین یکتا
@modafehh
AUD-20200824-WA0019.mp3
3.4M
زیر_ بارون_آسمون_همیشه_حرمت_داره
زیر_بارون_دل_من_حس_زیاره_داره
🎤با نوای_حسین_شریفی
@modafehh
#داستان_فرار_از_جهنم
#قسمت_سوم: خداحافظ بچه ها
نفهمیدم چطوری خودم رو به بیمارستان رسوندم ...
قفل در شل شده بود . چند بار به مادرم گفته بودم اما اون هیچ وقت اهمیت نمی داد ......
بچه ها در رو باز کرده بودن و از خونه اومده بودن بیرون ... نمی دونم کجا می خواستن برن . توی راه یه
ماشین با سرعت اونها رو زیر گرفته بود ... ناتالی درجا کشته شده بود ... زمان زیادی طول کشیده بود تا کسی با
بچه هایی که بدون سرپرست مونده بودن ... هیچ کس مسئولیت اونها رو قبول نکرده بود ....
زمانی که من رسیدم، قلب أدلر هم تازه از کار ایستاده بود ... داشتن دستگاه ها رو ازش
جدا می کردن ...
نمی تونستم چیزی رو که می دیدم باور کنم ... شوکه و مبهوت فقط از پشت شیشه به آدلر نگاه می کردم .. حس می کردم من قاتل اونهام ... باید خودم در رو درست می کردم ..... نباید تنهاشون می گذاشتم ... نباید ...
مغزم هنگ کرده بود ... می خواستم برم داخل اتاق اما دکترها مانعم شدن ... داد می زدم و اونها رو هل می دادم ... سعی می کردم خودم رو از دست شون بیرون بکشم .. تمام بدنم می لرزید ... شقیقه هام می سوخت و
بدنم مثل مرده ها یخ کرده بود ... التماس می کردم ولم کنن اما فایده ای نداشت ...
خدمات اجتماعی تازه رسیده بود ... توی گزارش پزشک ها به مامورین خدمات اجتماعی شنیدم که آدلر بیش از
۴۵ دقیقه کنار خیابون افتاده بوده ... غرق خون ... تنها ....
ادامه دارد . . .
#داستان_فرار_از_جهنم
#قسمت_چهارم: خشونت از نوع درجه B
تمام وجودم آتش گرفته بود ... برگشتم خونه ... دیدم مادرم، تازه گیج و خمار داشت از جاش بلند می شد ..
اصلا نفهمیده بود بچه هاش از خونه رفتن بیرون ... اصلا نفهمیده بود بچه های کوچیکش غرق خون، توی
تنهایی جون دادن و مردن ...
زجر تمام این سال ها اومد سراغم ... پریدم سرش ... با مشت و لگد می زدمش ... بهش فحش می دادم و می
زدمش ... وقتی خدمات اجتماعی رسید، هر دومون زخمی و خونی بودیم ....
بچه ها رو دفن کردن ... اجازه ندادن اونها رو برای آخرین بار ببینم ... توی مصاحبه خدمات اجتماعی، روان
شناس ازم مدام سوال می کرد .... دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم .... تظاهر می کرد که من و دیلمون، برادر
دیگه ام، براش مهم هستیم اما هیچ حسی توی رفتارش نبود ....
فقط به یه سوالش
جواب دادم ... الان که به زدن مادرت فکر می کنی چه حس و فکری بهت دست میده؟ ..
فکر می کنی کار درستی کردی؟ ..
درست؟ ... باورم نمی شد همچین سوالی از من می کرد ... محکم توی چشم هاش زل زدم و گفتم ... فقط به
یه چیز فکر می کنم ... دفعه بعد اگر خواستم با یه هیکل بزرگ تر درگیر بشم؛ هرگز دست خالی نرم جلو ....
من و دیلمون رو از هم جدا کردن و هر کدوم رو به یه پرورشگاه فرستادن و من دیگه هرگز پیداش نکردم ...
بعد از تحویل به پرورشگاه، اولین لحظه ای که من و مسئول پرورشگاه با هم تنها شدیم . یقه ام رو گرفت و منو محکم گذاشت کنار دیوار .. با حالت خاصی توی چشم هام نگاه کرد و گفت .. توی پرونده ات نوشتن
خشونت از نوع درجه B... توی پرورشگاه من پات رو کج بزاری یا خلاف خواسته من کاری انجام بدی ؛
جهنمی رو تجربه می کنی که تا حالا تجربه نکرده باشی ....
من یه بار توی جهنم زندگی کرده بودم ... قصد نداشتم برای دومین بار تجربه اش
کنم .. این قانون جدید
زندگی من بود ... به خودت اعتماد کن و خودباوری داشته باش
چون چیزی به اسم عدالت و انسانیت وجود
نداره ... اینجا به جنگل بزرگه ... برای زنده موندن باید قوی ترین درنده باشی ....
از پرورشگاه فرار کردم ... من ... یه نوجوان ۱۳ ساله ... تنها ..... وسط جنگلی از دزدها، قاتل ها، قاچاقچی ها و
فاحشه ها ..
ادامه دارد . . .