•°~🥀💔~°•
این روزها چشمِ تری دارم، کمک کن
حال و هوای دیگری دارم، کمک کن
بی حوصله در گوشهای مأوا گرفتم
حالِ خراب و مضطری دارم، کمک کن
ارباب.. من جاماندهام از کرببلایت..
من.. ناتوان بال و پری دارم، کمک کن
بدجور قلبِ خستهام آتش گرفته..
در دل شرار و آذری دارم، کمک کن
دارد مسجّل می شود.. بودم اضافه؟
ای شاه.. شورِ نوکری دارم، کمک کن
تنبیه کردن با نرفتن!! سختِ سخت است
در سینهی خود محشری دارم، کمک کن
از گریه کُنهای غمِ صدّیقه هستم
حالا که عِرقِ مادری دارم، کمک کن
سوگند بر زهرا دوباره دعوتم کن...
این روزها.. چشمِ تری دارم، کمک کن
محسن راحتحق
#حسرتکربلاء..💔 اربعین ۱۴۴۳
#اربعین
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
|•🌻🍂•|
.
توهمینعکسا
اینعکسایسیاهوسفید
هنوزمغوغایچشمایتورو
میشهدید
چشماییکهایندنیارودید
دلبرید . . .
دلبرید . . .
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادے
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
علامـه حسن زاده آملـی (ره) :
الهـی ؛
اگر ستـارالعیـوب نبـودی
مـا از رســوایی چه می کردیـم ؟
@modafehh
❪🌿🌳❫
دوستِ خوبم!
با هر کسی رفیق بشوی، شکل و فرم آن را میگیری. فکرش را بکن، اگر با خدا رفیق شَوی، چه زیبا شکل میگیری💚
چو عمرم مدتی با گُل گذر کرد،
ڪمالِ همنشین در من اثر کرد!
وگرنه من همان خاکم که هستم :)
#خدا
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_پنجاه
زهرا خانم مقابلش نشست: قسمم داد به خاک حاجی! گفتم درست میشه اما خب این سومین باره!
زینب سادات بلند شد: برم حاضر بشم.
زهرا خانم: خسته ای! بذار من برم.
زینب سادات لبخند غمگینی زد: اینقدر نگران ما نباش! از پسش بر میایم!
ایلیا کنار محسن ایستاد بود که زینب سادات وارد حیاط شد.
زینب سادات: سلام آقا محسن! شما هم با والدین قرار داری؟
محسن: سلام. منتظر مامان زهرا هستیم.
زینب سادات: من جای مامان زهرا میام.
محسن اخم کرد: پس کی با من میاد؟
زینب سادات: مگه به خاله و عمو نگفتی؟
محسن شانه ای بالا انداخت.
زینب سادات صدایش بالا رفت: شما چی با خودتون فکر کردید؟
محسن: داد و بیداد نکن زینب. مامان زهرا مادربزرگمون هستش دیگه، میومد و حل میشد!
پنجره طبقه بالا باز شد. صدایی از بالا آمد: چه خبره اول صبح؟
نگاه سه نفر از پایین به بالا شد و احسان با دیدن زینب سادات کمی هوشیار تر شد: چی شده؟ شما مگه نباید خواب باشید الان؟ کجا دارید میرید؟
ایلیا غیرتی شد: از کجا میدونه شما باید الان خواب باشی؟
زینب سادات: چون تو بیمارستان ما هستن و دیشب هم شیفت بودن و صبح با هم رسیدیم خونه!
ایلیا: تو مگه ماشین نداری خودت؟
زینب سادات زیر لب گفت: ساکت باش. نگفتم با هم اومدیم که! با هم رسیدیم!
⏪ #ادامہ_دارد...
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_پنجاه_یک
ایلیا آهانی گفت و محسن ریز ریز خندید و زینب رو به احسان گفت: با بچه ها میرم مدرسه! دردسر درست کردن.
احسان گفت: صبر کنید الان میام پایین.
احسان رفت و زینب سادات غرغر کرد: این چرا داره میاد؟ به تو چه آخه!
محسن زیر لب گفت: غیرتی شده دیگه! ناموسش بره وسط یک مشت نوجوان؟
ازینب سادات از بس درگیر افکار از سر باز کردن احسان بود متوجه حرف های محسن نشد.
احسان لباسهایش را عوض کرده و وارد حیاط شد: سلا م! باز چکار کردید ، شما؟
زینب سادات: باز؟ مگه شما در جریان قبلی ها بودید؟
احسان شانه ای بالا انداخت: یک بار داشتم میرفتم بیمارستان، دیدم با مامان زهرا دارن میرن مدرسه. خب! چکار کردید؟
محسن: هیچی!
احسان: مامان بابا میدونن؟
محسن آرام گفت: نه.
زینب سادات: از سادگی و مهربونی مامان زهرا سواستفاده کردن!
احسان اخم کرد: شاید کاری که کردید مهم نباشه و بشه بخشیدتون. اما پنهان کردن از خانواده، واقعا میخوام بدونم چطور میخوای جواب مامان بابا رو بدی!
به سمت در حیاط میرفتند که محسن به ایلیا گفت: چرا به زینب گفتی؟
ایلیا: نگفتم! شنید دیگه!
محسن: الان به همه میگه!
زینب سادات که صدای محسن را شنیده بود گفت: تا شما باشید پنهان کاری نکنید.
دم در احسان گفت: بفرمایید سوارشید، با هم میریم.
زینب سادات جواب داد: ممنون. با ماشین خودمون میایم.
⏪ #ادامہ_دارد...
📗
📙📗
📗📙📗
°•🌱
خدایا ما رو با
قدیمیترین رفیقمون
حسین علیهالسلام محشور کن..
شبتون حسینی🌙🌱
#اللهم_ارزقنا_کربلا
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•°🌱
#سلام_امام_زمانم♥
آقا سلام
از شما سپاسگزارم
که هر صبح رخصت میدهید
سلامتان کنم، یادتان کنم...
من با این سلام ها تازه میشوم
جان میگیرم و یادم میآید
جان پناه دارم راه بلد دارم...
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد)
شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#حدیث🌻🌾 پیامبر اسلام (صلواتاللهعلیه): [عن النبى (ص) قال: ... و هى اطهر بقاع الارض واعظمها حرمة
#حدیث
🌸🌱
امام علی(علیهالسلام):
ايّاكَ أن تَرضى عَن نَفسِكَ فَيَكثُرَ السّاخِطُ عَلَيكَ .
مبادا از خود راضى باشى كه در اين صورت نا راضيانِ از تو زياد مى شوند.
📚غرر الحكم حدیث ۲۶۴۲
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی