پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد)
شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد)
┅═══✼ @modafehh ✼═══┅
سلام و وقت بخیر
امروز ملازمان حرم ( شهید پورهنگ)❤️
از شبکه افق
ساعت ۱۷:۳۰
اے شهـــــادٺ.....!!
چه زیبا گلچین می کنی...
خوبان عالم را..!!
ومن!!
مبهوت هرشهیدم..
چه زیبا می رود...
تا عرش اعلا...
#شهیدحاجقاسمسلیمانی
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوپنجاهوشش
👈این داستان⇦《 سنجش یا چالش... 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎آقای علیمرادی خودش رو جلو کشید ... طوری که دید من و آقای افخم روی هم کمتر شد ...
- چقدر سخت میگیری به این جوون ... تا اینجا که تشخیصش قابل تأمل بوده ...🤔
🔹افخم با همون حالت، نگاهش رو از من گرفت و چرخید سمت علیمرادی ...
- تصمیم گرفتن در مورد رد یا پذیرش افراد، کار راحتی نیست... که خیلی راحت، افراد بیتجربه واردش بشن ... قصد اهانت به ایشون یا شخص معرف و پذیرنده رو ندارم ... اما میخوام بدونم چی تو چنته داره ...😳
🔸پام رو به پایه میز کنفرانس تکیه دادم و صندلی رو چرخوندم... تا دیدم نسبت به آقای افخم واضحتر بشه ...
🔻نفر چهارم شدید حالت عصبی داره ... سعی میکنه خودش رو کنترل کنه ... و این حالت رو پشت خندههاش و ظاهر شوخ طبعش مخفی میکنه ... علی رغم اینکه قدرت برقراری ارتباطش خوبه ... اما شخصیه که به راحتی کنترلش رو از دست میده ...✨
💢شما گفتید توی پذیرش به افرادی با دقت نظر بالا نیاز دارید ... افرادی که کنترل درونی و موقعیتی داشته باشن ... افراد عصبی، نه تنها نمیتونن همیشه با دقت بالا کار کنن ... و در مواقع فشار و بحران هم دچار مشکل میشن ... بلکه رفتار آشفته شون، روی شرایط و رفتار بقیه هم تأثیر میگذاره ... و افراد زیر دستشون رو هم عصبی میکنن ...
🔹لبخند عمیقی چهره علیمرادی رو پر کرد 😊... و سرش چرخید سمت افخم ...
آقای افخم چند لحظه صبر کرد ... حالت نگاهش عوض شد...
🔸از کجا فهمیدی عصبی بودنش موقعیتی نیست؟ ... طبیعتا برای مصاحبه اومده ... و یکی از مصاحبهگرها هم از خودش کوچکتره ... فکر نمیکنی قرار گرفتن در چنین حالتی هر کسی رو عصبی میکنه؟ ... و واکنش خندیدن توی این حالت میتونه طبیعی باشه‼️ ...
🔻نمیدونستم، سوالش حقیقیه؟ ... قصد سنجیدن من رو داره یا ... فقط میخواد من رو به چالش بکشه؟ ...
حالتش تهاجمی بود و فشار زیادی رو روم وارد میکرد ... از طرفی چهرهاش طوری بود که نمیشد فهمید واقعا به چی داره فکر میکنه ...😳
💢توی اون لحظات کوتاه ... مغزم داشت شرایط رو بالا و پایین میکرد ... و به جوابهای مختلف ... متناسب با دریافتهای مختلفی که داشتم فکر میکرد ... که یکی از اون افراد، سکوت کوتاه بین ما رو شکست ...⚡️
🔹حق با این جوانه ... من، نفر چهارم رو از قبل میشناسم... باهاش برخورد داشتم ... ایشون نه تنها عصبیه ... که از گفتن هیچ حرف زشتی در قالب کلمات شیک ... هیچ ابایی نداره ... ولی چیزی که برام جالبه یه چیز دیگه است ...
💢چرخید سمت من ...
- چطور تونستی اینقدر دقیق همه چیز رو در موردش بفهمی⁉️...
نمیدونستم چی بگم ... شاید مطالعه زیاد داشتم ... اما علم من، از خودم نبود ... به چهره آدمها که نگاه میکردم... انگار، چیزی برای مخفی کردن نداشتند ...🍃✨
🔻چند دقیقه بعد، سری بعدی مصاحبهها شروع شد ...
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوپنجاهوهفت
👈این داستان⇦《 چند مرده حلاجی 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎حدود ساعت ۸ شب، بررسی افراد مصاحبه شده تمام شد... دو روز دیگه هم به همین منوال بود ...
🔹اصلا فکر نمیکردم بین اون افراد، جایی برای من باشه ... علیالخصوص که آقای افخم اونطور با من برخورد کرده بود ... هر چند علیرغم رفتارش با من، دقت نظر و علمش به شدت من رو تحت تأثیر قرار داد ... شیوه سوال کردنهاش و برخورد آرام و دقیق با مصاحبه شونده ها ...😳😳
🔸از جمع خداحافظی کردم، برگردم ... که آقای افخم، من رو کشید کنار ...
- امیدوارم از من ناراحت نشده باشی ... قضاوت در مورد آدمها اصلا کار سادهای نیست ... و با سنی که داری ... نمیدونستم به خاطر توانایی اینجا بودی یا ...😳
🔻بقیه حرفش رو خورد ...
- به هر حال میبخشی اگر خیلی تند برخورد کردم ... باید میفهمیدم چند مرده حلاجی ...👌💪
💠خندیدم ...
- حالا قبول شدم یا رد⁉️ ...
- با خنده زد روی شونهام ...
- فردا ببینمت انشاءالله ...
🔹از افخم دور شدم ... در حالی که خدا رو شکر میکردم ... خدا رو شکر میکردم که توی اون شرایط، در موردش قضاوت نکرده بودم ... آدم محترمی که وقتی پای حق و ناحق وسط میاومد ... دوست و رفیق و احدی رو نمیشناخت ... محکم میایستاد ...
🔸روز آخر ... اون دو نفر دیگه رفتن ... من مونده بودم و آقای علیمرادی ... توی مجتمع خودشون بهم پیشنهاد کار داد ... پیشنهادش خیلی عالی بود ...👌
🔹هر چند هنوز مدرک نگرفتی ولی باهات لیسانس رو حساب میکنیم ... حیفه نیرویی مثل تو روی زمین بیکار بمونه ...
🔸یه نگاه به چهره افخم کردم ... آرام بود اما مشخص بود چیزهایی توی سرش میگذره ... که حتما باید بفهمم ... نگاهم برگشت روی علیمرادی ... با احترام و لبخند گفتم ...😊
- همین الان جواب بدم یا فرصت فکر کردن هم دارم❓ ...
🔻به افخم نگاهی کرد و خندید ...
- اگه در جا و بدون فکر قبول میکردی که تشخیص من جای شک داشت ...
💠از اونجا که خارج میشدیم ... آقای افخم اومد سمتم ...
- برسونمت مهران ...
- نه متشکرم ... مزاحم شما نمیشم ... هوا که خوبه ... پا هم تا جوانه باید ازش استفاده کرد ...
🍃خندید ...
- سوار شو کارت دارم ...
💢حدسم درست بود ... اون لحظات، به چیزی فکر میکرد که حسم میگفت ...
- حتما باید ازش خبردار بشی ...
💠سوار شدم ... چند دقیقه بعد، موضوع پیشنهاد آقای علیمرادی رو کشید وسط ...
- نظرت در مورد پیشنهاد مرتضی چیه؟ ... قبول میکنی❓...
🔻هنوز نظری ندارم ... باید روش فکر کنم و جوانب رو بسنجم... نظر شما چیه؟ ... باید قبول کنم؟ ... یا نه❓ ...
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh
بسم الله الرحمن الرحیم
اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
خوشم که از ازل شدم به درگهت گدا حسن
همیشه میزنم صدا ز سوز دل تو را حسن
عنایتی دلم شود ز دام غم رها حسن
مرا مخواه بیش ازاین به غصه مبتلا حسن
خدا اجازه میدهد چنین دعا کنم حسن
که یا من اسمه دوا و ذکره شفا حسن
«کریم آل فاطمه، امام مجتبی، حسن»
ز دست می روم اگر ز سر مرا تو واکنی
ز جمع عاشقان با صفای خود جدا کنی
خوشم اگر به یک نظر دلم پر از صفا کنی
مرا برای نوکری خانهات صدا کنی
به پای سفرۀ کریم لطف خویش جا کنی
هر جا هستی آقا امام زمان عجل الله رو صدا بزن
یابن الحسن. یابن الحسن
اللهم صله علی محمد و آل محمد
للّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُکَ.
امشب میخوایم بریم در خونه آقایی که خیلی مظلوم بود
خیلی غریب بود
میخوایم امشب حاجاتمون از این آقا بگیریم
میخوایم از این آقا حاجتمون بخوایم
کربلامون رو از این آقا بگیرم
محرم رو از این آقا بگیریم
بزارید با دو تا بیت شروع کنم روضه مو
هر کی گرفتاری دااااره
اسم ابوالفضل میاااره
نداره هیچ راه چااااره
اسم ابوالفضل میااااره
آقا جان یا ابوالفضل
خاطره ی اولین بار
نگاه به صحن علمدار
دلم رو کرده گرفتار
دلتنگنم ای یار
آره دلتنگیم......
آره کربلا میخوایم ......
آقا جان امیدمو نا امید نکن .....
میگه آقا ابوالفضل اومد پیش ابا عبدالله
گفت آقا جان مولای من
سینه ام سنگینه..........
آقا امام حسین گفت جانم فدای تو یا عباس
برو آب بیار بچه ها تشنه ان
میگه آقا ابوالفضل اومد تو خیمه ای که مشک های خشکیده آویزان بود
چون شب های قبل اب آورده بودن
ی نقلی هست میگه این خاک های زیر مشک ها نم داشت قهوه ای شده بود
میگه آقا آقا وقتی اومد داخل خیمه دید بچه ها این لباس هاشون زده بودن بالا
شکم هاشون گذاشته بودن رو این خاک تا التیام پیدا کنن
میگه آقا یکی از مشک ها رو کشید و رفت
میگه بچه های ابا عبدالله گفتن تموم شد دیگه تشنگی مون تموم شد .....
عمو رفت ......
میدونستن
عمو دست به هر چی بزنه مشکل گشاست
ای آقا. ای مشکل گشا
وقتی که اسم آب که میاد هر کی دلش ی جا می ره
یکی دلش میره پیش شش ماهه
یکی دلش میره واسه واسه ارباب
یکی دلش مییره پیش سه ساله
یکی دلش میره پیش قمر بنی هاشم
شاید یکی هم دلش بله توی خونه مولا علی
آره .اون زمانی که مولا میخواست مادر رو غسل بده
نامردما، وسط کوچهها
با تازیونه مادرو کشتن
مقتل نوشت، به خدا توو بهشت
آرومِ جون حیدرو کشتن
مادرو کشتن حیدرو کشتن
روزم شد سیاه
میسوزم از این، بودی بی گناه
زود پژمردی و
از یک نانجیب، سیلی خوردی
آتیش زدن، خونهی حیدرو
مادر میگفت که معجر من سوخت
ناله میزد، توو خونه حسن
بابا کجایی مادر من سوخت
ای وای ای وای
گفتم امیدمو نا امید نکن
یاد ی آقا افتادم
کنار نهر علقمه امیدش نا امید شد ....
میدونی کجا ؟؟؟
میدونی چه زمانی ؟؟؟؟
همچین که تیر به مشکش خورد ....
میدونم الان داری گریه میکنی
برا همین این ی بیت رو میخونم
سعی بسیار نکن که ز جا برخیزی.....
کمی هم فکر خودت باشی ببین چطور شده ای....
میخوایم بریم کنار نهر علقمه
پهلوونم زانو نزن
اینقدر رو خاک بازو نزن
داداش
من خودتو میخوام داداش
به مشک خالی رو نزن
به مشک خالی رو نزن
وااااای . وااااااای. شکسته ابرو
وااااااای. واااااای. چی شده بازو
آمده ام آب به خیمه برسانم که نشد
چقدر غصه و غم خوردم از غم که نشد
پاشو ببین دارن آماده میشن برا غارت خیمه ها
داداش
کنار تو بمونم یا برم خیمه رو مراقب باشم .........
دامن کشان رفتی
دلم زیر و رو شد
دلم زیر و رو شد
چشم حرامی باز با
حرم رو به رو شد
حرم رو به رو شد
بیا برگرد خیمه ای کس و کارم
منو تنها نگذار ای علمدارم
منو تنها نگذار ای علمدارم
ای علمدارم
ای داداش
ای ابوالفضل
ای مهربون
داداش
آب به خیمه نرسید فدای سرت فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت فدای سرت
ای حسین. حسین. حسین.
آقا جانم
دیونه کربلاتم.
از بچگی مبتلاتم.
گریه کن روضه هاتم.
مدیون اشکهاتم.
وقتی شبها بیقرارم.
سرمو رو رو تربت می زارم .
تورو به یادم میارم.
دلبر و دلدارم.
ببخشید اگه اذیت شدید
ان شاءالله امشب همه گرفتار ها گره هاشون باز بشه
هر جایی نشستید دستتون بگیرید بالا
به حق اون آقایی که گره گشاست
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم عجل لولیک الفرج
خدایا ظهور امام زمان عج تعجیل بگردان
خدایا خودت کمک کن بتونیم گناهانمون رو ترک بکنیم
خدایا عاقبت ما رو ختم بخیر بگردان
سایه مقام معظم رهبری مستدام بگردان
زیارت کربلا نصیب ما بگردان
....................
صلوات
ما رو هم دعا کنید ........
منتظر نظرات شما هستیم
@khadem_sh
جمعه: ناهار : امام حسن عسگری؛ (درود خدا بر او باد)
شـام : حضرت ولیعصر ؛ (درود خـدا بر او باد)
═✧❁🌷@modafehh🌷❁✧═
🌹زیارت مجازی مزار مطهر شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی
♦️از اینجا به گلزار شهدای کرمان وارد شوید👇
soleimany.ir/tour/
📌روی آدرس ها در نقشه ضربه بزنید تا شما را راهنمایی کند
@modafehh
🌸معرفی کتاب🌸
کتاب مهدی(عجلاللهتعالیفرجه) از تولد تا بعد از ظهور
نویسنده: سید محمد کاظم قزوینی
مترجم: لطیف راشدی ؛ سعید راشدی
ناشر: انتشارات مسجد مقدس جمکران
این کتاب به نقل روایات اهلبیت(علیهم السلام) حول محور مهدویت پرداخته است.
در ابتدای کتاب به طور مختصری به معرفی امام زمان (عجلاللهتعالیفرجه) پرداخته شده و پس از آن بشارت های قرآن، پیامبر و امامان (علیهمالسلام) در مورد آن حضرت آورده شده است.
سپس از میلاد امام زمان (عجلاللهتعالیفرجه) تا بعد از ظهور ایشان به بررسی مسائل گوناگون پرداخته است.
مسائلی از قبیل : مادر حضرت، نحوه تولد ایشان، کسانی که حضرت را دیده اند، شهادت پدر و جانشینی حضرت، مسئله جعفر عموی حضرت، نمایندگان خاص ایشان در دوران غیبت صغری، مدعیان دروغین، کسانی که در غیبت صغری و در غیبت کبری به زیارت حضرت نائل شده اند، علائم ظهور و مطالب مربوط به دوران ظهور و حکومت حضرت. در پایان نیز بخش مختصری مربوط به رجعت و آیات و روایات دال بر این مسئله آورده شده است.
این کتاب در هر موضوع به طور اجمالی برخی از روایات مربوطه را نقل کرده است و به شرح این روایات پرداخته است.
@modafehh
4_5980988344773905127.mp3
5.69M
آدما دو دستهان
یا میمیرن...
یا شَهید میشن🌹
@modafehh
امام زمان چشمان گنهكارم پر از اشك است، چه بسیار اشك ریختهام فریادزدهام صدایت كردهام، یابنالحسن (عج) گوشه چشمی
بر من فكن، مهدی جان سخت حیرانم، رخسار چون ماهت را برایم بگشا زیرا كه منتظرم.
"شهید علی دستان"
اللهم عجل لولیک الفرج
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوپنجاهوهشت
👈این داستان⇦《 خارج از گود 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎حس کردم دقیق زدم وسط خال ... میخواستم مطمئن بشم در همون جهت، بحث ادامه پیدا میکنه ...
- در عین اینکه پیشنهاد خوبیه ... فکر میکنم برای من که خیلی بیتجربهام ورود تو این زمینه کار درستی نباشه ...😔
🔹ماشین رو کشید کنار و خاموش کرد ... من بیست ساله مرتضی رو میشناسم ... فوقالعاده قبولش دارم ... نه همین طوری کاری میکنه نه همین طوری تصمیم میگیره ... نقاط ضعف و قوت افراد رو میسنجه ... و اگر طرف، پتانسیل داشته باشه دستش رو میگیره ... اینکه بهت چنین پیشنهادی داده، شک نکن که مطمئنه از پسش برمیای ...😊😊
▫️سکوت کرد ...
- به نظر حرفتون اما داره ...
🔸چند لحظه بهم نگاه کرد ...
- ولی تو به درد اونجا نمیخوری ... نه اینکه پتانسیل و استعدادش رو نداشته باشی ... اتفاقا اگر بخوای کار کنی جای خیلی خوبیه ... ولی استعدادت مهار میشه ... تو روحیه تاثیرگزاری جمعی داری ... میتونی توی محیط و اطرافت تغییر ایجاد کنی و اون رو مدیریت کنی ... بودن کنار مرتضی بهت جسارت و قدرت عمل میده ... مخصوصا که پدرانه حواسش به همه هست ... اما بازم میگم اونجا جای تو نیست ...
🔻خیلی آروم به تک تک جملات و حرفهاش گوش میکردم...
- قاعدتا انتخاب همیشه بین دو گزینه است ... فکر میکنید کجا جای منه؟ ...
- فقط با بچه مذهبیها می پری؟ ... یا سابقه فعالیت با همه قشری رو داری⁉️...
💠ناخودآگاه خندهام گرفت ...
- رزومهای بهش نگاه کنید؛ نه ... سابقه فعالیت با همه قشر رو ندارم ... مثل همینجا که عملا این اولین سابقه رسمی مصاحبه من بود ... اما نبوده که فقط با بچه مذهبی و هیئتی هم صحبت باشم ... نون گندم هم خوردیم ...😊
💢بلند خندید ...
- اون رو که میگفتی صفر کیلومتری ... این شد ... این یکی رو که میگی خارج از گود هم نبودی ...
حالا مرد و مردونه ... صادقانه میپرسم جواب بده ... وضع مالیت چطوره⁉️ ...
💠چند لحظه جدی بهش نگاه کردم ... مغزم داشت همه چیز رو همزمان محاسبه میکرد ... شرایط و موقعیت ... چیزهایی رو که ممکن بود ندونم ... و ...
اونقدر که حس کردم الان میسوزه ... داشتم قدمهایی بزرگتر ظرفیتی که فکرش رو میکردم برمیداشتم ...
💢بستگی داره ... به اینکه سوالتون واسه کار فی سبیل الله باشه ... یا چیزی که من اهلش نباشم ...🍃✨
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh