مهمان خدا
بعد از اینکه نمازم را خواندم، پوتین هایم را پوشیدم و از سنگر بیرون زدم. زیر نور مهتاب برف مانند نقره برق می زد. هنگام راه رفتن تا زانو در برف فرو میرفتم. اسلحهام را به دوشم انداختم. باید هرچه سریعتر خودم را به علیرضا می رساندم. و پست را از او تحویل می گرفتم.
سوز سرما تا اعماق وجودم رخنه کرده بود. دستانم را جلوی دهانم می گرفتم تا با نفسهایم آنها را گرم کنم. یک لحظه صدای تیر اندازی آمد. صدا میان کوهها پیچید و سکوت شب را شکست
.باتمام توانم دویدم سمت علیرضا. صدای شلیک ها رفته رفته زیاد می شد. از دور صدا زدم:
_ علیرضا ؟ کجایی پسر؟ دارم میام.
پشت سرم را نگاه کردم ، بچه های ماهم از سنگر بیرون آمده بودند . با تیر بار شلیک می کردند.
نزدیکتر که رفتم ، دیدم علیرضا روی برفها به سجده افتاده است. کنارش نشستم. فکر می کردم نماز می خواند. کمی منتطر ماندم تا نمازش تمام شود. ولی دیدم هیچ حرکتی نمی کند.
_ علیرضا؟...پسر نماز جعفر طیار می خونی؟ زود تمومش کن عراقیها تا دامنه ی کوه اومدن . ببین چه خبره !!
هیچ حرکتی نکرد. روی زانو رفتم تا کنار دستش.
_ علیرضا؟ ...
دیدم جایی که سجده کرده ، برفش خونی شده است. آرام از سجده بلندش کردم. تیری به گلویش خورده بود، خون از دهان و گلویش بیرون زده بود. با دیدن چهره ی مظلومش، یاد روزی افتادم که از مرخصی برگشته بود.از اینکه دختر دار شده بود، در پوست خود نمی گنجید. برای بچه ها کشمش و گردو آورده بود. به او گفتم:
_ رفیق همه با شیرینی خبر خوش میارن . اونوقت تو با کشمش و گردو؟
لبخند دلنشینی بر لبانش نشست
_ احمد جان قول میدم برای تولدش همه تونو به یه شیرینی تپل مهمون کنم.
دوز دیگر تولد دخترش بود. اما علیرضا در دل شب مهتابی خودش مهمان خدا شد.
اورا محکم به آغوشم گرفتم.
_ پسر توکه بچه ی با مرامی بودی؟ یاد ندارم تک خوری کرده باشی. پس چرا تنهایی رفتی عشق و حال.
پیشانیش را بوسیدم. بوی تنش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. بوی عطر گل محمدی می داد.
هنر جوی خاطره نویسی و ویراستاری.
زهرا پرچگانی.🌹🌹🌹
برروح بلند شهدا صلوات.
#داستان 🌷
هر روز به امید یک اتفاق خوب از خواب بیدار میشوم اما انگار قرار نیست زندگی آن روی خوشش را به من نشان بدهد.
هنوز ردِّ پای کتکهایی که نوش جان کرده بودم به شدت درد میکرد و چشمانم رو به سیاهی می رفت نمیدانستم تاوان کدامین گناه را میدهم
. بلند شدم رفتم جلو آینه تا ببینم چه بلایی به سرم آمده است وقتی چشمم به گونههای کبود و ورم کردهام افتاد آهی از ته دل کشیدم و گفتم:《 الهی دستت بشکنه غلام تا دیگه نتونی منو به باد کتک بگیری الهی خیر نبینی مرد که هر جا کم میاری و نعشه میشی دقِ دلیتو سر منِ بیچاره خالی میکنی، حالا با چه رویی برم سرکار، جواب معلما و بچههای مدرسه رو چی بدم، نمیگن چرا این مستخدم هر روز با صورتی درب و داغون میاد مدرسه آخه به توام میگن مرد، کاش خدا یک مرگ بده تا از دست تو و این زندگی لعنتی راحت شم....》
دیگر از این زندگی پاپتی خسته شده بودم. از زخم زبانهای همسایهها گریزان بودم.از نگاههای معنا دار صاحب خانه که به بهانههای مختلف سر راهم سبز میشد و ادای انسانهای نجیب را در میآورد حالم به هم میخورد.
هر وقت که به مدرسه میرفتم و چشمم به بچهها میافتاد احساس آرامش میکردم و دلم نمیخواست به خانه برگردم. خانه حکم زندانی را داشت که گاهی به یک شکنجهگاه تبدیل میشد، و در این شکنجهگاه خودم را همیشه شبیه مهرهی سوختهای میدیدم که در صفحهی شطرنج زندگی سهمش به جز کیش و مات چیزِ دیگری نبود.
📕#داستان_کوتاه: در پیِ آرامش
#الهه_نودهی
سلام بانو جان
خیلی فضای داستانی سرد و درد آور را به خوبی به تصویر کشیده بودید
فقط به نظرم برای دور شدن از این موضوعات کلیشه ای خوبه که به پایان های متفاوت فکر کنیم
مثلا من فوری از خودم پرسیدم
چرا باید این زن صبر کنه ؟!
و اگر پاسخ این سوال رو برای خودمون لیست کنیم میبینیم که میتونیم پایانهای خوبی رو رقم بزنیم
خوش بدرخشی بانوی دوست داشتنی😍❤️
منتقد: خانم قائینی
سپیدی چالش امروز
تفنگ را کنارم گذاشتم .تفنگی که مثل اعضای بدنم به من چسبیده بود. از خودم جدا کردم حالا میخواستم ، سجده کنم تا آرامش برجانم بشیند .
برف در منطقه مرزی چند روزی مرا محتاط کرده بود که آذوقه و آب را جیره بندی کنم . اما دیگر رو به تمامشدن بود نان خشکی با یک کمپوت مانده بود .
بیسیم قطع و صدا یی نمی آمد.
چشم به راه و امیدوار به برف نگاه میکردم .منطقه کوهستانی که بهار و تابستان پراز گل و سبزه بود و تپه های پوشیده از گلهایرنگی در خاطرم هنوز مرا بوجد می آورد .
بهیاد دوستان در پادگان آموزشی ،
بهخنده و شوخی آنها
می خندیدم .
" میمانم تا وقتی که خداوند مرا بخود بخواند ."
دیگر رمقی، برای بلند شدن نداشتم فقط دعا میکردم که یکبار دیگر بتوانم ، سرپا شوم، تفنگم رابردارم . از مرز از وطنم دفاع کنم .
نمیخواستم بخوابم . گرمی دستی وجود سردم را به آغوش خود کشید . نرگس
برف
عضلاتم همه کوفته بودند.یک هفته بود که برف، امانم نداده بود. من بودم و یک هفته طولانی با بیسیمی قطع شده، و جیرهای در حال تمام شدن.
قرار نبود اینقدر طول بکشد، آمده بودم یک شب در این برج نگهبانی بمانم که برف غافلگیر و زمینگیرم کرد.احتمال میدادم راهها مسدود شده باشند، وگرنه بچهها که مرا فراموش نمیکنند.
از دیشب برف قطع شده بود اما سرمای گزنده استخوانسوز نه.
دوباره بلند شدم، حمایلم را مرتب کردم و قدم زدم.در گرگ و میش سحر، سفیدی ترسناک بنظر میرسید. اسلحه از سردی زیاد به پوست میچسبید و نگهداشتنش هرلحظه دشوارتر میشد. از جیره برج نگهبانی، مشتی بادام در جیبم ریخته بودم اما وقتی میخواستم بادامی در دهانم بگذارم از لای انگشتان بیحسم سر خورد و در برف فرورفت.
دیروز نفت تمام شده بود و تمام شب را در سرما و زیر دو پتو لرزیده بودم. به مطهره فکر کردم و دلم گرم شد، به آن مدل جلو کشیدن چادرش، وقتی با من حرف میزد، و گونههایی که گل میانداخت. خیلی نمانده بود که بانوی خانهام شود؛ دوماه دیگر در فروردین، عروسیمان بود؛ البته اگر از اینجا جان بهدرمیبردم.
_آه مطهره.....
به داخل برج برگشتم، و درجا پاکوبیدم، دستهایم را به هم مالیدم اما آنجا هم کم از سیبری نداشت. سعی کردم عکسی که در جیبم بود دربیاورم اما انگشتانم یاری نکردند.عکسی از من و مادر و مطهره. تنها داراییهای من در این دنیا. حالا حتما نگران و مضطرب، منتظر خبری از من، مانده بودند. قوز کردم، چهرهشان در نظرم دور و دورتر میشد.
ناگهان صدایی شبیه کوبش شنیدم. به سختی پلکهایم را باز کردم و از جا بلند شدم.
هوا روشن شده بود و در آسمان، هلیکوپتری دیده میشد. اسلحه از دستم به کناری افتاد و خودم به سجده افتادم.
«خدایا شکرت نجات پیدا کردم»
#س_رستمی
سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیز ممنون از اینکه در چالشها شرکت میکنید.
۱@ عنوان داستان برفاب هست که به معنای آب ذوب شده از برف هست که اینجا گمان نکنم به متن داستان شما بخوره. عنوان باید یکی اینکه جذاب باشه و قلاب بندازه و منو مخاطب رو جذب کنه از همون ابتدا و دیگه اینکه به متن داستان شما بخوره که اینجا احساس میکنم نخورده.
۲@پاراگراف اول تکرار فعل بود زیاد داشتید و وقتی بازخوانی بکنید متوجه میشید که یکم نثر روان و ساده نیست و خوندنش سخته برای من مخاطب.
۳@استفاده از مرا برای شعر و دلنوشته هست و در متن داستان جایی نداره.
۴@توهمی مانند سراب ایجاد میکرد برای من مخاطب نامفهوم هست که چه نوع توهمی مشخص نکردید بیان نکردید.اسلحه از سردی زیاد به پوست تن میچسبید این هم توصیف خوبی نیست و به متن شما ننشسته و نامفهوم هست.
۵@در متن شما آشفتگی هست گفتید که به برجک برگشتید و پا کوبیدید در صورتی که اوایل داستان فرمودید کسی حضور نداشته و تنها هستید.
۶@درسته که فلش بک زدید به گذشته اما کاش فضاسازی بیشتری را برای ما داشتید که قابل ملموس بود اون فضا و اون محیط.
۷@پایان زیبایی داشتید من داستانهای شما رو خوندم این یکی رو به نظرم خیلی سریع و تند عجلهای نوشتین وگرنه داستانهای شما بسیار زیبا و دلنشین هستند.
قلمتان مانا و نویسا
منتقد: ثریا کریمی
پوتینهای شهادت
شب سرد زمستانی بود. سجاد و سعید، همانطور که در کوچههای تاریک محله اعلامیه میچسباندند، با صدای آرام در مورد آینده حرف میزدند.
سجاد با خنده گفت: 《سعید، فکر میکنی یه روزی امام خمینی رو توی ایران ببینیم؟》
سعید جدی جواب داد: 《باید ببینیم، سجاد. برای همین داریم تلاش میکنیم. ولی یه روزی ممکنه همین اعلامیهها ما رو به زندان ببره.》
سجاد با چهرهای شوخ گفت: 《میدونی که از زندان نمیترسم! فقط نگران مادرمم. اگه دستگیر بشم، بجز من کس دیگه رو نداره.》
آن شب همان حرفها برای سجاد به واقعیت تبدیل شد.
هنگام چسباندن اعلامیه در یکی از خیابانهای شلوغ شهر، مأموران ساواک به او مشکوک شدند. صدای قدمهای سنگین آنها نزدیک میشد.
سعید در گوشهای مخفی شده بود و با اضطراب به سجاد نگاه میکرد. مأمور دست سنگینش را روی شانه سجاد گذاشت و گفت: - پسر! اینجا چه کار میکنی؟
سجاد آرام و با لبخند جواب داد: 《داشتم راه میرفتم، حاجی! نمیدونستم اینجا راه رفتن ممنوعه؟
اما مأموران او را بردند. در دفتر ساواک، افسر ارشد با نگاه سنگینی به او گفت: 《اسمت چیست؟ 》
اگر میخواهی آزاد شوی باید اسم امام خمینی رو نیاوری و مدام درود نفرستی؟»
سجاد، خسته؛ اما مقاوم، لبخندی زد و گفت: - بگو بمیرم؛ ولی امام خمینی برای ما زندگیه.
او را زندانی کردند و حتی اجازه وضو گرفتن به او ندادند؛ اما آن شب، یکی از مأموران در خواب دید که دیوارهای دفتر ساواک در حال لرزیدن است و صدایی میگوید: 《این پسر بیگناه است، او را آزاد کنید.》
صبح همان مأمور وحشتزده بود و درخواست آزادی سجاد را صادر و به او اجازه داد تا نزد مادر تنهایش برود.
سالها گذشت. سجاد و سعید هنوز در کنار هم بودند، در تمام کارهای سیاسی و فرهنگی به نیروهای مقاومت کمک میکردند.
تا اینکه آنها با سن کمشان و دست کاری شناسنامه هایشان خود را به خدمت مقدم رساندند.
سجاد سالها آرزوی شهادت داشت و همیشه به مادر میگفت که برایم دعا کن که من عید شوم.
ولی مادر که نمیخواست از تنها جگر گوشه اش بگذرد. اجازهی شهادت به سجاد نمیاد.
یک شب مادر، سجاد با صدای گریه بیدار شد. میبیند که سجاد روی سجاده نماز شب، دستهایش را بالا برده و اشک میریزد.
مادر نزدیک شد و پرسید: 《پسرم، چرا گریه میکنی؟》
و او را بغل میکند و با او گریه میکند .
سجاد جان چی شده داری کریه میکنی، سر سجادهی نماز شبت؟
سجاد با صدای لرزان گفت: 《مادر! امام زمان توی خوابم اومد و پوتینهای شهادتم رو بست. دیگه نگرانم نباش، اجازه بده برم.》
مادر بعد از شنیدن این حرف لرزه بر تنش می افتد و سجاد را میبوسد و میگوید اگر امام زمان اِذن شادت داده و پوتین های شهادتت را بسته، پس من حرفی ندارم و تو هدیه در راه اسلام میکنم، فقط به امام زمان بگو جنازهات را برایم بیاورند و من هر زمان دلتنگت شدم، بیاییم و سر مزارت گریه کنم و آرام بگیرم.
آن روز برف سنگینی میبارید. در جبهه، سجاد و سعید در میان یارانشان بودند. سعید، همانطور که تفنگش را محکم گرفته بود، با نگرانی گفت: 《سجاد! مواظب باش، برف دید ما رو کم کرده.》
اما سجاد در حالی که ریش بلندش زیر باران برف سفید شده بود، لبخند زد: 《سعید، اینجا دیگه مواظب بودن معنا نداره. ما توی خونه امام حسینیم. هرکی شهید بشه، دعوتشدهست.》
سجاد در هنگام نماز بر روی برفهای سرد، در حال سجده، به شهادت رسید. سعید که این صحنه را میدید، یاد دوران کودکی که با سجاد داشت میافتاد و گریه میکرد و فریاد میزند: - به سمت او دوید.
او سجاد را در آغوش گرفت، دستهای یخزده او را فشار داد و با بغض گفت: 《تو همیشه جلوتر از من بودی، حتی توی شهادت...》
انتقام خونت را میگیرم داداش..هر چند تو به آرزوی ت رسیدی.
برف همچنان میبارید و زمزمههای آخرین دعاهای سجاد، آرامش عجیبی به جبهه داده بود..
و در حالی که در سجاد در حال سجده و پوتین هایی که امام زمان بسته بوده در همان حالت به شهادت میرسد.
کبری مطلبی
هنرجوی، ویراستاری، طنز نویسی. خاطره نویسی، رمان، ژانر کودک