هربار کہ آینه را مینگری
آنِ منِ دیگرت میگوید :
مانند من نباش، تو ! بیتقلید زیبایی .. 🤍
من نیامدھام با تو باشم، من آمدهام تا تو باشم.
هیزم آتش نمیگیرد، آتش میشود !
آدم یھ نفر و باید داشته باشه
که بتونه بهش بگه، ببین ! من حالم خوب نیست.
من نمیخوام قوۍ باشم. بغلم میکنی ؟ (:
نھنگی دید مرگش را، ولی دل را به ساحل زد.
من از پایان خود آگاهم، اما دوستت دارم ..
بالاخرھ، من ماندم وُ من.
من از من رنجیده است .. ! هیچکس نیست
براۍ پادرمیانۍ .
تو را تبعید میکنند به درونت، و گمان میکنند کہ تاریک شدهایی، نمیدانند که یک نفر در سرزمینِ وجودت مزرعھی کشتِ نور دارد ..