نھنگی دید مرگش را، ولی دل را به ساحل زد.
من از پایان خود آگاهم، اما دوستت دارم ..
بالاخرھ، من ماندم وُ من.
من از من رنجیده است .. ! هیچکس نیست
براۍ پادرمیانۍ .
تو را تبعید میکنند به درونت، و گمان میکنند کہ تاریک شدهایی، نمیدانند که یک نفر در سرزمینِ وجودت مزرعھی کشتِ نور دارد ..
شب سردیست وُ من با دلِ سرد، به خودم میگویم : خبرۍ نیست، بخواب
باز هم خواب محبت دیدی . . 🚶🏿♀