کفشش را پوشیده بود که برود، لحظه آخر به هاجر گفت: «خب چهل روز ازش کم کن. میشه چند روز دیگه؟»
هاجر حسابش کرد و گفت: «خب... تقریبا... میشه کمتر از شش ماه. چطور؟ چرا باید کم کنم؟»
داود گفت: «گفتی عبدالله فرزندِ مش فاضل؟ درسته؟»
-آره. همینه.
خب چهل روزش من تو این یکی دو هفته خوندم. به نیت همین آقاعبدالله خوندم.»
هاجر که اصلا انتظارش را نداشت، خیلی خوشحال شد و گفت: «واقعا؟»
-آره دیگه. خوندم. اگه تونستم بازم میخونم تا زود تموم بشه.
هاجر لبخندی زد و گفت: «الهی قربونت برم. دستت درد نکنه. خیلی کمک بزرگی کردی.»
داود خداحافظی کرد و رفت. وقتی رفت، هاجر که خیلی آن روز به او و بچههایش خوش گذشته بود و هم از جایی که اصلا فکرش را نمیکرد چهل روز از بارِ نماز استیجاریاش کم شده بود، رو به نیلوفر کرد و با روحیه بالا پرسید: «واسه ناهار بنظرت چی درست کنم دخملم؟»
نیلوفر گفت: «چلو گوشت!»
هاجر گفت: «لوس نشو دیگه! گوشت نداریم. یه چیز آسونتر بگو!»
نیلوفر حرفی زد که هاجر یک لحظه فکر کرد شوخی میکند. نیلوفر گفت: «چرا. گوشت داریم. خودم دیدم دایی داود وقتی تو داشتی نماز میخوندی، یه بسته گوشت گذاشت تو یخچال!»
هاجر فورا سراغ یخچال رفت. با دیدن گوشتِ گرم و تازه خیلی شوکه شد. اینقدر غافلگیر شده بود که نمیدانست چه کند؟ فقط زیر لب با خودش گفت: «داود... داود... داود... امان از این داود...»
از آن طرف، منصور توان پرداخت اجاره خانه ای که با سپیده در آن زندگی میکرد، نداشت. سراغ یکی از دوستانش رفت. فردی به نام گودرز! گودرز که در کار ماشین بود و به اجاره دادن ماشین مشهور بود، در زندان با منصور آشنا شده بود.
-شنیدم دیگه عزت خان تحویلت نمیگره.
منصور با لحن مسخره گفت: «باباس دیگه. دلسوز بچشه. میخواد رو پای خودم بایستم. مرد شَم.»
-آره. مرد شی. چه خبر؟ این ورا!
-هیچی. واسه کار اومدم.
-پسر عزت خان باشی و بیایی اینجا دنبال کار؟! عجب دنیایی شده ها!
-حالا. نیومدم تیکه بارم کنی. یه ماشین بده که هفتگی روش کار کنم.
-دیر اومدی. یه ماشین هست. صاحاب نداره. ینی داره. زندونه. بیمه هم نداره.
-ماشینی که صاحابش نباشه و بیمه هم نداشته باشه، حتی به درد آوردن جنس قاچاق هم نمیخوره. گرفتی ما رو؟
-دیگه دیگه! همینو دارم. ببخشید اسکانیا نداریم بندازیم زیر پات!
-خیلی خب حالا. مزه میریزه. سی هفتاد. حله؟
-سگ خور. هر چی باهاش کار کردی، شصت مال تو. چهل مال من.
-کجاس؟ کوش؟
-اونا. اون انبار. همون که درش بسته است.
منصور و گودرز به طرف انبار رفتند. در را باز کرد. یه پیکان زیر یک چادر بود. چادر را برداشت. منصور تا چشمش به ماشین خورد، از ماشین خوشش آمد.
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour
⛔️ از دو سه ساعت پیش، کودتای خونین در روسیه شکل گرفته است.
دو نهاد بزرگ نظامی(وزارت دفاع و ارتش) با دو نهاد بزرگ امنیتی روسیه به جان هم افتاده اند.
⛔️ پوتین به مکان امن منتقل شده و وزارت کشور روسیه برای دومین بار، تا دقایقی دیگر بیانیه خواهد داد.
⛔️ فرمانده واگنر دقایقی قبل گفت: امشب مسئله خائنان و جنایتکارانی که به روسیه توهین کردند، یعنی وزیر دفاع و رئیس ستاد ارتش را حل خواهیم کرد.
شویگو در میدان سرخ به دار آویخته خواهد شد و با لنین در مقبره به خاک سپرده خواهد شد.
⛔️ همین الان نهاد اطلاعاتی امنیتی روسیه، رسانههای رسمی و غیررسمی را از پوشش خبرهای مربوط به واگنر و پریگوژین منع کرد.
بخشی از اینترنت همراه روسیه قطع شد.
⛔️منابع متعدد روسی گزارش میدهند که طرح «قلعه» در مسکو اجرا شده است.
طرح قلعه مجموعهای از اقدامهای فوق امنیتی، مستلزم تجمع اضطراری پرسنل پلیس و آمادگی برای دفع حمله خارجی است.
⛔️ برام عجیبه که کلیه درگاه های خبری بیبیسی در این خصوص، حتی یک کلمه حرف نمیزنند!!
سکوتشون عجیبه
⛔️ پوتین برای تصمیم گیری در خصوص این کودتای بی سابقه، وارد کرملین شد.
⛔️شک نداریم که دعوای بین گروههای نظامی در روسیه با پشت پرده غرب است تا شکست ناتو رو جبران کند
روی نقاط ضعف واگنر دست گذاشته شد و با پر و بال دادن به اختلافات قدیمی آتش کینه قبل شعله ور تر شد.
⛔️ برخی منابع از کودتا نبودن این واقعه خبر میدهند. و یا حتی بعضیها معتقدند که یک جنگ تحریک کننده اطلاعاتی و رسانه ای است.
اما
بنده اینطور فکر نمیکنم
سطح چنین درگیری و خط و نشان کشیدن های بزرگ(که همدیگر را تهدید به اعدام در ملا عام بکنند و در مسکو اعلام حکومت نظامی شود) به جز کودتا و حکایت از شکاف عمیق و کینه قدیمی، بوی دیگر ندارد.
ولی بازم هرطور صلاحه