626.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باختند آنهایی که تو را نشناختند...🥀
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
شهیدصدرزاده :
اگر میخواهید کارتان برکت
پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زندگینامه شهدا را بخوانید ، سعی کنید در خود روحیه شهادت طلبی را پرورش دهید
#کلام_شهدا
@mohgomshode313
ماهِگُمشده:)
💟بخشی از کتاب حالا میخوام یه خبر خوب بهت بدم. ازاین به بعد نیازی نیست به بابا زنگ بزنی، هر اتفاقی
امروز ساعت ۵ 💗
اولین قسمت از کتاب😍😍
مھدیجان..!
بیـراههمیرویم!
شماماراسربهراهکن.."
ایکهدوریِشماست،
عاملبیچارگیِخلـق..!💔
#امام_زمان
@mohgomshode313
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️ روایت رهبر شهید از تلاش صدساله غربیها از دوران رضاخان برای تغییر هویت دینی، تاریخی و فرهنگی ایران
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا بنت الحسین 💔
#حضرتسکینه
@mohgomshode313
اگه ازم بپرسن بدترین روز زندگیت کی بود ؟
میگم ۹ اسفند💔💔💔
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
ماهِگُمشده:)
باختند آنهایی که تو را نشناختند...🥀 #رهبر_شهید @mohgomshode313
به خدا که باختند💔💔
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
«بسم رب شهداء و صدیقین»
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚قسمت اول
یک گل آفتاب افتاده داخل چشمانت و اخمهایت را در هم کردهای، اما من خندهات را دوست دارم، آن خندههای صاف و زلال بچهگانه را. آن اوایل که با تو آشنا شده بودم با خودم میگفتم: چقدر شوخ و سرزنده و چقدر هم پررو! اما حالا دیگر نه! بعد از هشت سال که از آشناییمان میگذرد، دوست دارم هم لبِت بخندد و هم چشمهایت. به تو اخم کردن نمیآید آقامصطفی!
اینجا بر لبۀ سنگ سرد نشستهام و زیر چادر، تیکتیک میلرزم. آن گل آفتابی که در چشمانت افتاده، یک ذره هم گرما به تن من نمیبخشد. انگار با موذیگری میخواهد دو خط ابروی تو را به هم نزدیکتر کند و دل مرا بیشتر بلرزاند.
میدانی که همیشه در برابر اخمت پای دلم لرزیده. تا اینجا پای پیاده آمدم. از خانهمان تا بهشت رضوان شهریار ده دقیقه راه است، اما برای همین مسافت کوتاه هم رو به باد ایستادم و داد زدم: «آقامصطفی!»
نه یک بار که سه بار. دیدم که از میان باد آمدی، با چشمهایی سرخ و موهایی آشفته. با همان پیراهنی که جای جایش لکههای خون بود و شلوار سبز لجنی شش جیبه.
آمدی و گفتی: «جانم سمیه!»
گفتم: «مگه نه اینکه هروقت میخواستی جایی برم، همراهیم میکردی؟ حالا میخوام بیام سر مزارت، با من بیا!»
شانهبهشانهام آمدی.
به مامان گفتم فاطمه و محمدعلی پیش شما باشند تا برم بهشت رضوان وبرگردم، با نگرانی پرسید: «تنها؟!»
· چرا فکر میکنی تنها؟
· پس با کی؟
· آقامصطفی!
پلک چپش پرید: «بسم الله الرحمن الرحیم» چشمهایش پر از اشک شد. زیر لب دعایی خواند و به سمتم فوت کرد.
لابد خیال کرد مُخَم تاب برداشته. در را که خواستم ببندم، گفت: «حداقل با آژانس برو، خیالم راحتتره!»
کپی مجاز نیست ❌❌❌❌
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313