eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
69 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
3هزار ویدیو
11 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
شهیدصدرزاده‌ : اگر میخواهید‌ کارتان‌ برکت‌ پیدا‌ کند به‌ خانواده‌ شهدا سر بزنید ، زندگینامه شهدا را بخوانید‌ ، سعی‌ کنید در خود روحیه‌ شهادت‌ طلبی‌ را‌ پرورش‌ دهید @mohgomshode313
❤️‍🩹یک روز جوان هایی ، از چشمان زیبایشان گذشتند:) تا ..... @mohgomshode313
وحدت آفرین!❤️🥲 @mohgomshode313
مھدی‌جان..! بیـراهه‌می‌رویم! شماماراسربه‌راه‌کن.." ای‌که‌دوریِ‌شماست، عامل‌بیچارگیِ‌خلـق..!💔 @mohgomshode313
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️ روایت رهبر شهید از تلاش صدساله غربی‌ها از دوران رضاخان برای تغییر هویت دینی، تاریخی و فرهنگی ایران @mohgomshode313
اگه ازم بپرسن بدترین روز زندگیت کی بود ؟ میگم ۹ اسفند💔💔💔 @mohgomshode313
حالا وقت کتابه 😍😍😍😍
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ «بسم رب شهداء و صدیقین» اسـم تو مصطـفاسـت ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚قسمت اول یک گل آفتاب افتاده داخل چشمانت و اخم‌هایت را در هم کرده‌ای، اما من خنده‌ات را دوست دارم، آن خنده‌های صاف و زلال بچه‌گانه را. آن اوایل که با تو آشنا شده بودم با خودم می‌گفتم: چقدر شوخ و سرزنده و چقدر هم پررو! اما حالا دیگر نه! بعد از هشت سال که از آشنایی‌مان می‌گذرد، دوست دارم هم لبِت بخندد و هم چشم‌هایت. به تو اخم کردن نمی‌آید آقامصطفی! اینجا بر لبۀ سنگ سرد نشسته‌ام و زیر چادر، تیک‌تیک می‌لرزم. آن گل آفتابی که در چشمانت افتاده، یک ذره هم گرما به تن من نمی‌بخشد. انگار با موذی‌گری می‌خواهد دو خط ابروی تو را به هم نزدیک‌تر کند و دل مرا بیشتر بلرزاند. می‌دانی که همیشه در برابر اخمت پای دلم لرزیده. تا اینجا پای پیاده آمدم. از خانه‌مان تا بهشت رضوان شهریار ده دقیقه راه است، اما برای همین مسافت کوتاه هم رو به باد ایستادم و داد زدم: «آقامصطفی!» نه یک بار که سه بار. دیدم که از میان باد آمدی، با چشم‌هایی سرخ و موهایی آشفته. با همان پیراهنی که جای جایش لکه‌های خون بود و شلوار سبز لجنی شش جیبه. آمدی و گفتی: «جانم سمیه!» گفتم: «مگه نه اینکه هروقت می‌خواستی جایی برم، همراهی‌م می‌کردی؟ حالا می‌خوام بیام سر مزارت، با من بیا!» شانه‌به‌شانه‌ام آمدی. به مامان گفتم فاطمه و محمدعلی پیش شما باشند تا برم بهشت رضوان وبرگردم، با نگرانی پرسید: «تنها؟!» · چرا فکر می‌کنی تنها؟ · پس با کی؟ · آقامصطفی! پلک چپش پرید: «بسم الله الرحمن الرحیم» چشم‌هایش پر از اشک شد. زیر لب دعایی خواند و به سمتم فوت کرد. لابد خیال کرد مُخَم تاب برداشته. در را که خواستم ببندم، گفت: «حداقل با آژانس برو، خیالم راحت‌تره!» کپی مجاز نیست ❌❌❌❌ @mohgomshode313