ماهِگُمشده:)
💟بخشی از کتاب حالا میخوام یه خبر خوب بهت بدم. ازاین به بعد نیازی نیست به بابا زنگ بزنی، هر اتفاقی
امروز ساعت ۵ 💗
اولین قسمت از کتاب😍😍
مھدیجان..!
بیـراههمیرویم!
شماماراسربهراهکن.."
ایکهدوریِشماست،
عاملبیچارگیِخلـق..!💔
#امام_زمان
@mohgomshode313
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️ روایت رهبر شهید از تلاش صدساله غربیها از دوران رضاخان برای تغییر هویت دینی، تاریخی و فرهنگی ایران
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا بنت الحسین 💔
#حضرتسکینه
@mohgomshode313
اگه ازم بپرسن بدترین روز زندگیت کی بود ؟
میگم ۹ اسفند💔💔💔
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
ماهِگُمشده:)
باختند آنهایی که تو را نشناختند...🥀 #رهبر_شهید @mohgomshode313
به خدا که باختند💔💔
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
«بسم رب شهداء و صدیقین»
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚قسمت اول
یک گل آفتاب افتاده داخل چشمانت و اخمهایت را در هم کردهای، اما من خندهات را دوست دارم، آن خندههای صاف و زلال بچهگانه را. آن اوایل که با تو آشنا شده بودم با خودم میگفتم: چقدر شوخ و سرزنده و چقدر هم پررو! اما حالا دیگر نه! بعد از هشت سال که از آشناییمان میگذرد، دوست دارم هم لبِت بخندد و هم چشمهایت. به تو اخم کردن نمیآید آقامصطفی!
اینجا بر لبۀ سنگ سرد نشستهام و زیر چادر، تیکتیک میلرزم. آن گل آفتابی که در چشمانت افتاده، یک ذره هم گرما به تن من نمیبخشد. انگار با موذیگری میخواهد دو خط ابروی تو را به هم نزدیکتر کند و دل مرا بیشتر بلرزاند.
میدانی که همیشه در برابر اخمت پای دلم لرزیده. تا اینجا پای پیاده آمدم. از خانهمان تا بهشت رضوان شهریار ده دقیقه راه است، اما برای همین مسافت کوتاه هم رو به باد ایستادم و داد زدم: «آقامصطفی!»
نه یک بار که سه بار. دیدم که از میان باد آمدی، با چشمهایی سرخ و موهایی آشفته. با همان پیراهنی که جای جایش لکههای خون بود و شلوار سبز لجنی شش جیبه.
آمدی و گفتی: «جانم سمیه!»
گفتم: «مگه نه اینکه هروقت میخواستی جایی برم، همراهیم میکردی؟ حالا میخوام بیام سر مزارت، با من بیا!»
شانهبهشانهام آمدی.
به مامان گفتم فاطمه و محمدعلی پیش شما باشند تا برم بهشت رضوان وبرگردم، با نگرانی پرسید: «تنها؟!»
· چرا فکر میکنی تنها؟
· پس با کی؟
· آقامصطفی!
پلک چپش پرید: «بسم الله الرحمن الرحیم» چشمهایش پر از اشک شد. زیر لب دعایی خواند و به سمتم فوت کرد.
لابد خیال کرد مُخَم تاب برداشته. در را که خواستم ببندم، گفت: «حداقل با آژانس برو، خیالم راحتتره!»
کپی مجاز نیست ❌❌❌❌
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
«بسم رب شهداء و صدیقین»
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚قسمت دوم
اما من پیاده آمدم. بهخصوص که هوا بارانی بود و تو همراهم. صدایت زدم و تو آمدی، شانهبهشانهام. حالا هم نشستهام اینجا روی این سنگ سفید مقابل عکست.
آنوقتها هیچ موقع تنهایم نمیگذاشتی. آنوقتهایی که بودی و میتوانستی کنارمباشی اگر میگفتم مرا برسان، از اینجا تا آن سر دنیا هم که بود میآمدی، مگر اوقاتی که به قول خودت احساس میکردی تکلیفی شرعی به گردنت هست و غیب میشدی. حالا هم دستم را محکم بگیر و رهایم نکن آقامصطفی! حالا هم میخواهم مرا برسانی. مخصوصاً که این رسیدن با خیلی از رسیدنها فرق دارد. این بار میخواهم برسم به آن بالا، به آن بالا بالاها تا بفهمم آنجا چه خبر است. هرچند «آن» را که خبر شد خبری باز نیامد.»
هوا نمور است، اما این گل آفتاب با سماجت میان دو خط ابرویت جا خوش کرده. میگفتی: «تو بچهٔ شمالی بارون دیده کجا سمیهخانم و من بچهٔ جنوب آفتابدیده کجا؟ قلیهماهی و خورشِت بامیه و ماهی هشو و فلا فل کجا، میرزاقاسمی و فسنجون ترش و کالهکباب و ماهی شکمپر کجا؟ ولی قدرت خدا رو ببین! تو با چه لذتی قلیهماهی و ماهی هشو میخوری و من میرزاقاسمی و فسنجون ترش! این نشونهٔ این نیست که روح ما به قوارهٔ جسم همدیگهس؟ نشونهٔ این نیست که از روز اول ناف ما روبهنام هم بریدن؟»درست میگفتی آقامصطفی. راست و درست. قسمت و حکمت در این بود که ما مال هم باشیم. مایی که در ایمان به ولایت باهم یکی بودیم، هرچند یکی از ما شمالی بود و یکی جنوبی.
کپی مجاز نیست ❌❌❌❌
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
خوش به حال خاک
که همین الان
داره دوتا چشماتو
میبوسه💔💔
#رهبر_شهید
@mohgomshode313