هر روز ۲۴ ساعته،۵ دقیقه رو خرج حضرت عشق کن،یار امام زمان❤️
💚✨دعای عهد برای تجدید بیعت با امام زمان (عج)✨💚
✨﷽✨
اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْکرْسِىِّ الرَّفيعِ، وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ، وَمُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْأِنْجيلِ وَالزَّبُورِ، وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ، وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْمَلائِکةِ الْمُقَرَّبينَ وَالْأَنْبِيآءِ وَالْمُرْسَلينَ، اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُک بِوَجْهِک الْکريمِ، وَبِنُورِ وَجْهِک الْمُنيرِ، وَمُلْکک الْقَديمِ، يا حَىُّ يا قَيومُ، اَسْئَلُک بِاسْمِک الَّذى اَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ، وَبِاسْمِک الَّذى يصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَالْأخِرُونَ، يا حَياً قَبْلَ کلِّ حَىٍّ وَيا حَياً بَعْدَ کلِّ حَىٍّ، وَيا حَياً حينَ لا حَىَّ ،يا مُحْيىَ الْمَوْتى وَمُميتَ الْأَحْيآءِ، يا حَىُّ لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ،
اَللّهُمَ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقآئِمَ بِاَمْرِک، صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ و عَلى ابآئِهِ الطَّاهِرينَ، عَنْ جَميعِ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ فى مَشارِقِ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها، سَهْلِها وَجَبَلِها وَبَرِّها وَبَحْرِها، وَعَنّى وَعَنْ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ، وَمِدادَ کلِماتِهِ، وَما اَحْصاهُ عِلْمُهُ وَاَحاطَ بِهِ کتابُهُ، اَللّهُمَّ اِنّى اُجَدِّدُ لَهُ فى صَبيحَةِ يوْمى هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيامى، عَهْداً وَعَقْداً وَبَيعَةً لَهُ فى عُنُقى، لا اَحُولُ عَنْها وَلا اَزُولُ اَبَداً،
اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ، وَالذَّابّينَ عَنْهُ، وَالْمُسارِعينَ اِلَيهِ فى قَضآءِ حَوآئِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلينَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامينَ عَنْهُ، وَالسَّابِقينَ اِلى اِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَينَ يدَيهِ، اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَينى وَبَينَهُ الْمَوْتُ الَّذى جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِک حَتْماً مَقْضِياً، فَاَخْرِجْنى مِنْ قَبْرى مُؤْتَزِراً کفَنى، شاهِراً سَيفى، مُجَرِّداً قَناتى، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعى فِى الْحاضِرِ وَالْبادى، اَللّهُمَّ اَرِنىِ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ، وَالْغُرَّةَ الْحَميدَةَ، وَاکحَلْ ناظِرى بِنَظْرَةٍ منِّى اِلَيهِ، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَاَوْسِعْ مَنْهَجَهُ، وَاسْلُک بى مَحَجَّتَهُ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ، وَاشْدُدْ اَزْرَهُ،
وَاعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَک، وَاَحْىِ بِهِ عِبادَک، فَاِنَّک قُلْتَ وَقَوْلُک الْحَقُّ، ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کسَبَتْ اَيدِى النَّاسِ، فَاَظْهِرِ الّلهُمَّ لَنا وَلِيک وَابْنَ بِنْتِ نَبِيک الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسُولِک، حَتّى لا يظْفَرَ بِشَىْءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلاَّ مَزَّقَهُ، وَيحِقَّ الْحَقَ وَيحَقِّقَهُ، وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِک، وَناصِراً لِمَنْ لا يجِدُ لَهُ ناصِراً غَيرَک، وَمُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ اَحْکامِ کتابِک، وَمُشَيداً لِما وَرَدَ مِنْ اَعْلامِ دينِک، وَسُنَنِ نَبِيک صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ، وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِن بَاْسِ الْمُعْتَدينَ.
اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِيک مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ بِرُؤْيتِهِ، وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى دَعْوَتِهِ، وَارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ، اَللّهُمَّ اکشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَعَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، اِنَّهُمْ يرَوْنَهُ بَعيداً وَنَريهُ قَريباً بِرَحْمَتِک يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ.
پس سه مرتبه دست بر ران راست خود بزنید و در هر مرتبه بگویید:
✨«اَلْعَجَلَ الْعَجَلَ يا مَوْلاىَ يا صــاحِبَ الزَّمــانِ»✨
#دعایعهد
@mohgomshode313
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونقدر عاشق امام رضا بود
آخرش پیشش آروم گرفت❤️🩹
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به مناسب کودتای ۲۸ مرداد
دو شاهی که پنج بار فرار کردند.😂
#پخلوی
@mohgomshode313
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشریف بیارید 😂😂😂😂
#خمینی_کبیر
@mohgomshode313
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا همون جا
تموم شد😭💔
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برگشت سمت پنجره فولاد گفت :
خیلیییی آقاست❤️✨
#امام_رضا
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت سوم
من متولد مرداد ۱۳۶۵ در رشت و تو متولد شهریور ۱۳۶۵ در شوشتر.تو یک ماه از من کوچکتر بودی و این آزارم میداد، طوری که همان جلسه اول خواستگاری از پس چادری که جلوی دهنم گرفته بودم، به مامانم گفتم: «بگو که من یه ماه بزرگترم».
مادرت شنید و گفت: «اینکه چیز مهمی نیست!»
راست میگفت، چیز مهمی نبود، چون تو روزبهروز از من بزرگتر شدی. آنقدر که دیگر در پوست خودت نمیگنجیدی. پوست ترکاندی و شدی یک پارچه ماه، ماه شب چهارده. حالا هم آمدهام اینجا در محضر خودت. پیش خودت تا زندگی هشتسال و نیمهمان را دوره کنم. میخواهم تا جایی که میشود بخشی از آن روزها و لحظهها را در این ضبط کوچک جا بدهم. همه آنچه یادم میآید. این را به درخواست نویسندهای انجام میدهم که باور دارد اگر تو را بنویسد، خیلی از تاریکیها روشن میشود.چه کسی میتوانست پیشبینی کند من که زادهٔ رشت و بزرگ شدهٔ سیاهکلام، من که چند سال تمام هوای شرجی شمال را به سینه کشیدهام، بهدلیل شغل پدر که سپاهی بود، مهاجرت کنیم به تهران و از قضای روزگار، تو هم از جایی که هوای شرجی داشت، بههمراه خانواده کوچککنی به بندپی، یکی از مناطق نزدیک بابلسر در استان مازندران، و بعدها هم بیایید نزدیک تهران، درست همان محلهای که ما هم بعد از چندی به آنجا آمدیم.
دریای شمال و دریای جنوب هر دو دریایند و گرچه هر کدام رنگ و بو و عطر و صدای خود را دارند. اگر راهی باز شود، هر دو دریا همدیگر را در آغوش میکشند. همانطور که روح من و تو همدیگر را پیدا کردند و مثل گیاه عشقه دور هم پیچیدند.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت چهارم
ما خانوادهای هفت نفره بودیم: پدر و مادرم، سجاد برادر بزرگترم با یک سال تفاوت سنی با من، سبحان برادر دومیام، صحابه خواهرم و آقامحمد تهتغاری خانواده. رابطهٔ من با سجاد که به قول مامان شیرهشیر بودیم، یک جور دیگر بود. پدرم اجارهنشین بود و به قول خودش خوشنشین. مادرم هم عاشق مرغ و خروس و غاز و اردک. به ما بچهها با این پرندگان خیلی خوش میگذشت وقتی از صبح تا شب وسط بازیها سراغی هم از آنها میگرفتیم و باهایشان بازی میکردیم. البته نه مثل آن بار که سجاد با چوب دنبالشان کرد و حیوانهای زبانبسته عصبانی شدند و دنبال من کردند و افتادم و پیشانیام شکست.
زمان جنگ بود. پدر به جبهه رفته بود و مادر بزرگزنان هر جور بود مرا رساند درمانگاه. باد خبر را به گوش مادربزرگ و پدربزرگم رساند. آنها که خانهشان چند کوچه آنطرفتر بود، خود را رساندند درمانگاه و در میان اشک و ناله و آه، پیشانیام بخیه خورد.
چند سال بعد که پدر از جبهه آمد به دلایل شغلی منتقل شد تهران. آمدند خیابان آزادی، خیابان استاد معین. اما من نیامدم،ماندم خانهٔ مادربزرگ که صدایش میکردم عزیز. پیرزنی دوستداشتنی با صورتی گرد، قد متوسط و کمی تُپل که من و سجاد، نوههای اولش بودیم و عزیز دردانه.
مادربزرگ آنقدر دوستم داشت و دوستش داشتم که وقتی خانوادهام به تهران کوچ کردند، پیش او ماندم. خانهاش کوچک بود و جمعوجور، اما پر از صفا و صمیمیت. شبها کنارش میخوابیدم و بوی حنای موهایش را به سینه میکشیدم. دستهایم را حلقه میکردم دور گردنش تا برایم قصه بگوید: قصهٔ چهلگیس، ماهپیشونی، ملکخورشید و ملکجمشید. تا پیشدبستانی پیش او بودم. هر روز صبح زود برای نماز بیدار میشد. از لانهٔ مرغها تخممرغ برمیداشت، آبپز میکرد و همراه نانی که خودش پخته بود، لقمهپیچ میکرد و با مشتی نخودچی و کشمش یا چهارمغز، در کیسهای میبست و کیسه را در کیقم میگذاشت و راهیام میکرد. ظهر که زنگ میخورد میآمد دنبالم، از سرایدار تحویلم میگرفت و به قهوهخانهٔ پدربزرگ میبرد. داخل قهوهخانه میز و صندلیهای چوبی سبزرنگ بود و رادیوی چهارموج قدیمی که همیشه خدا روشن بود و پدربزرگ در آنجا چای، کباب، لوبیا، زیتونپرورده و ماست چکیده میفروخت.
بعد که میخواستم بروم کلاس اول دبستان، مرا به تهران آوردند.
کپی مجاز نیست‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313