eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
69 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
3هزار ویدیو
11 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برگشت سمت پنجره فولاد گفت : خیلیییی آقاست❤️✨ @mohgomshode313
به وقت رمان 🌷💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت سوم من متولد مرداد ۱۳۶۵ در رشت و تو متولد شهریور ۱۳۶۵ در شوشتر.تو یک ماه از من کوچک‌تر بودی و این آزارم می‌داد، طوری که همان جلسه اول خواستگاری از پس چادری که جلوی دهنم گرفته بودم، به مامانم گفتم: «بگو که من یه ماه بزرگ‌ترم». مادرت شنید و گفت: «اینکه چیز مهمی نیست!» راست می‌گفت، چیز مهمی نبود، چون تو روزبه‌روز از من بزرگ‌تر شدی. آن‌قدر که دیگر در پوست خودت نمی‌گنجیدی. پوست ترکاندی و شدی یک پارچه ماه، ماه شب چهارده. حالا هم آمده‌ام اینجا در محضر خودت. پیش خودت تا زندگی هشت‌سال و نیمه‌مان را دوره کنم. می‌خواهم تا جایی که می‌شود بخشی از آن روزها و لحظه‌ها را در این ضبط کوچک جا بدهم. همه آنچه یادم می‌آید. این را به درخواست نویسنده‌ای انجام می‌دهم که باور دارد اگر تو را بنویسد، خیلی از تاریکی‌ها روشن می‌شود.چه کسی می‌توانست پیش‌بینی کند من که زادهٔ رشت و بزرگ شدهٔ سیاهکل‌ام، من که چند سال تمام هوای شرجی شمال را به سینه کشیده‌ام، به‌دلیل شغل پدر که سپاهی بود، مهاجرت کنیم به تهران و از قضای روزگار، تو هم از جایی که هوای شرجی داشت، به‌همراه خانواده کوچک‌کنی به بندپی، یکی از مناطق نزدیک بابلسر در استان مازندران، و بعدها هم بیایید نزدیک تهران، درست همان محله‌ای که ما هم بعد از چندی به آنجا آمدیم. دریای شمال و دریای جنوب هر دو دریایند و گرچه هر کدام رنگ و بو و عطر و صدای خود را دارند. اگر راهی باز شود، هر دو دریا همدیگر را در آغوش می‌کشند. همان‌طور که روح من و تو همدیگر را پیدا کردند و مثل گیاه عشقه دور هم پیچیدند. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت چهارم ما خانواده‌ای هفت نفره بودیم: پدر و مادرم، سجاد برادر بزرگ‌ترم با یک سال تفاوت سنی با من، سبحان برادر دومی‌ام، صحابه خواهرم و آقامحمد ته‌تغاری خانواده. رابطهٔ من با سجاد که به قول مامان شیره‌شیر بودیم، یک جور دیگر بود. پدرم اجاره‌نشین بود و به قول خودش خوش‌نشین. مادرم هم عاشق مرغ و خروس و غاز و اردک. به ما بچه‌ها با این پرندگان خیلی خوش می‌گذشت وقتی از صبح تا شب وسط بازی‌ها سراغی هم از آن‌ها می‌گرفتیم و باهایشان بازی می‌کردیم. البته نه مثل آن بار که سجاد با چوب دنبالشان کرد و حیوان‌های زبان‌بسته عصبانی شدند و دنبال من کردند و افتادم و پیشانی‌ام شکست. زمان جنگ بود. پدر به جبهه رفته بود و مادر بزرگ‌زنان هر جور بود مرا رساند درمانگاه. باد خبر را به گوش مادربزرگ و پدربزرگم رساند. آن‌ها که خانه‌شان چند کوچه آن‌طرف‌تر بود، خود را رساندند درمانگاه و در میان اشک و ناله و آه، پیشانی‌ام بخیه خورد. چند سال بعد که پدر از جبهه آمد به دلایل شغلی منتقل شد تهران. آمدند خیابان آزادی، خیابان استاد معین. اما من نیامدم،ماندم خانهٔ مادربزرگ که صدایش می‌کردم عزیز. پیرزنی دوست‌داشتنی با صورتی گرد، قد متوسط و کمی تُپل که من و سجاد، نوه‌های اولش بودیم و عزیز دردانه. مادربزرگ آن‌قدر دوستم داشت و دوستش داشتم که وقتی خانواده‌ام به تهران کوچ کردند، پیش او ماندم. خانه‌اش کوچک بود و جمع‌وجور، اما پر از صفا و صمیمیت. شب‌ها کنارش می‌خوابیدم و بوی حنای موهایش را به سینه می‌کشیدم. دست‌هایم را حلقه می‌کردم دور گردنش تا برایم قصه بگوید: قصهٔ چهل‌گیس، ماه‌پیشونی، ملک‌خورشید و ملک‌جمشید. تا پیش‌دبستانی پیش او بودم. هر روز صبح زود برای نماز بیدار می‌شد. از لانهٔ مرغ‌ها تخم‌مرغ برمی‌داشت، آب‌پز می‌کرد و همراه نانی که خودش پخته بود، لقمه‌پیچ می‌کرد و با مشتی نخودچی و کشمش یا چهارمغز، در کیسه‌ای می‌بست و کیسه را در کیقم می‌گذاشت و راهی‌ام می‌کرد. ظهر که زنگ می‌خورد می‌آمد دنبالم، از سرایدار تحویلم می‌گرفت و به قهوه‌خانهٔ پدربزرگ می‌برد. داخل قهوه‌خانه میز و صندلی‌های چوبی سبزرنگ بود و رادیوی چهارموج قدیمی که همیشه خدا روشن بود و پدربزرگ در آنجا چای، کباب، لوبیا، زیتون‌پرورده و ماست چکیده می‌فروخت. بعد که می‌خواستم بروم کلاس اول دبستان، مرا به تهران آوردند. کپی مجاز نیست‼️ @mohgomshode313
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر بلایی کز تو آید ، رحمتی ست:)💔 +چهل روز شد که تو را در خاک گذاشتیم 🥀 @mohgomshode313
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد💔😢 من هنوز منتظرم برگردی 🙃🥀 @mohgomshode313
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان از ۹ اسفند که تو را از ما گرفت💔😢 +لعنت به کسی که تو را از ما گرفت و کسی که از رفتنت شادی کرد و کسی که از قاتلت تشکر کرد ✊ @mohgomshode313
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر میکنید بزرگترین مافیای مواد مخدر در ایران کی بوده؟ این ویدئوی سعیدیسم باید به دست جوانان و نوجوانان برسه تا بدونن چی به چیه . منتظر ویدئوهای بعدی باشید... ✅ با : @saeedism
ابراهیم‌ میگفت‌؛ همیشہ‌ بھ‌ دنبال‌ حلال‌ باش! مال‌ حرام‌ زندگی‌ را بہ‌ آتش‌ می‌کشد. پول‌ حلال‌ کم‌‌ هم‌ باشد برکت‌ دارد..!❤️✨ @mohgomshode313