16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام زمان❤️🩹
تو روضه بخوان...😭
#امامحسنعسکری
@mohgomshode313
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگفتوسطشهر
یادامامزمانبودن؛هنره🌱
وگرنهتوجمکران
کههمهبهیادشونن ..❤️🩹
#یارواقعی
@mohgomshode313
در نامهاش به شیخ مفید
فرموده بود:
اگر شیعیانِ ما، در وفا به عهدی
که بر دوش دارند،
همدل میشدند؛
هرگز ملاقات ما با آنها
به تأخیر نمیافتاد...💔
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج ✨
@mohgomshode313
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغض سنگینی گلوی زمین را می فشارد؛
یا صاحب الزمان!
آجرک الله فی مصیبت ابیک....💔
#امامحسنعسکری
@mohgomshode313
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر شهید:
دنیا، دنیای زورگویی است؛ باید یک ملّت بتواند در مقابل زورگوییها مقاومت بکند☝️❤️
#مقاومت
@mohgomshode313
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاسخ رهبر شهید به خاتمی
+رهبر عزیزمان فرمودند : راهی جز مقاومت باقی نمانده است ✊✨
#لبیک_سید_مجتبی
#مرگ_بر_فتنهگر
@mohgomshode313
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تـا چشم ڪار
میڪند ؛
جـٰا؎ تو خـٰالیسٺ !) 💔
#عشق_ایران
@mohgomshode313
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو را دوست دارم ❤️
که به بودنم
هستی دادی❣🥲
+ خیلییییی دوستت دارم 🥹❤️🩹
#شهید_آوینی
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚قسمت پنجم
اسباببازیهایم را همانجا گذاشتم، مخصوصاً عروسکم، خانم گلی، را تا هر وقت برگشتم بتوانم با آنها بازی کنم. سال اولی که به مدرسه رفتم، مدرسهام در خیابان دامپزشکی بود. ما مستأجر بودیم. تهران را دوست نداشتم. دلم هوای شمال و آن بارانهای ریزریز را داشت، همان هوایی که عطر مادر بزرگ را داشت. صدای دریا در گوشم بود و هوس گوشماهیهایی را داشتم که وقتی به گوش میچسباندی، صدای دریا را میشنیدی. بابا خانه را عوض کرد و رفتیم خیابان هاشمی. چهار سال آنجا ماندیم. بازهم من و سجاد هوای شمال را داشتیم. تا پایان دبستان، هنوز امتحانهای ثلث سوم تمامنشده میرفتیم مخابرات و به عزیز خبر میدادیم که بیشتر از یکی از دو امتحانمان نمائده و بابا بزرگ را بفرست دنبالمان. عزیز هم از پشت تلفن قربانصدقهمان میرفت و چشمچشمی میگفت و قول میداد بابا بزرگ را راهی کند. بابا بزرگ میآمد، یکی دو شب میماند، بعد من و سجاد را برمیداشت و با خودش میبرد شمال. باز خانه مادر بزرگ بود و مرغ و خروس و اردک و تخممرغ دوزرده و نانهای دو بار تنور و بازی با غازها و اردکها و خواندن کتاب و نشستن کنار درگاهی پنجره و تماشای بارانی که گردهافشانی میکرد و عطری غریب به سینهمان میپاشید. «خونه مادر بزرگه، هزار تا قصه داره!» خانهای که فوجش هفتاد متر بود و حیاطش به زور دوازده متر، اما برای ما باغ بهشت بود. تابی فلزی گوشه حیاط بود که وقتی سوارش میشدیم، ما را با خود تا دل ابرها میبرد.
بازی ما بچهها، هفتسنگ و قایمباشک و گرگم به هوا بود. عصرها زنها روی ایوان خانهها مینشستند و بساط چای بهپا میکردند. مادر بزرگ هم گاه خانه یکی از آنها میرفت یا دعوتشان میکرد که بیایند. در این دورهمیهای زنانه روی چراغ خوراکپزی، شیرینی گوشفیل و خاتونپنجره و نان نخودچی میپختند.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست💚
@mohgomshode313