eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
71 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
3هزار ویدیو
11 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگفت‌وسط‌شهر یاد‌امام‌زمان‌بودن؛هنره🌱 وگرنه‌تو‌جمکران‌ که‌همه‌به‌یادشونن ..❤️‍🩹 @mohgomshode313
در نامه‌اش به شیخ مفید فرموده بود: اگر شیعیانِ ما، در وفا به عهدی که بر دوش دارند، همدل می‌شدند؛ هرگز ملاقات ما با آنها به تأخیر نمی‌افتاد...💔 @mohgomshode313
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغض سنگینی گلوی زمین را می فشارد؛ یا صاحب الزمان! آجرک الله فی مصیبت ابیک....💔 @mohgomshode313
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر شهید: دنیا، دنیای زورگویی است؛ باید یک ملّت بتواند در مقابل زورگویی‌ها مقاومت بکند☝️❤️ @mohgomshode313
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاسخ رهبر شهید به خاتمی +رهبر عزیزمان فرمودند : راهی جز مقاومت باقی نمانده است ✊✨ @mohgomshode313
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تـا چشم ڪار میڪند ؛ جـٰا؎ تو خـٰالیسٺ‌ !) 💔 @mohgomshode313
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو را دوست دارم ❤️ که به بودنم هستی دادی❣🥲 + خیلییییی دوستت دارم 🥹❤️‍🩹 @mohgomshode313
به وقت رمان😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚قسمت پنجم اسباب‌بازی‌هایم را همان‌جا گذاشتم، مخصوصاً عروسکم، خانم گلی، را تا هر وقت برگشتم بتوانم با آن‌ها بازی کنم. سال اولی که به مدرسه رفتم، مدرسه‌ام در خیابان دامپزشکی بود. ما مستأجر بودیم. تهران را دوست نداشتم. دلم هوای شمال و آن باران‌های ریزریز را داشت، همان هوایی که عطر مادر بزرگ را داشت. صدای دریا در گوشم بود و هوس گوش‌ماهی‌هایی را داشتم که وقتی به گوش می‌چسباندی، صدای دریا را می‌شنیدی. بابا خانه را عوض کرد و رفتیم خیابان هاشمی. چهار سال آنجا ماندیم. بازهم من و سجاد هوای شمال را داشتیم. تا پایان دبستان، هنوز امتحان‌های ثلث سوم تمام‌نشده می‌رفتیم مخابرات و به عزیز خبر می‌دادیم که بیشتر از یکی از دو امتحانمان نمائده و بابا بزرگ را بفرست دنبالمان. عزیز هم از پشت تلفن قربان‌صدقه‌مان می‌رفت و چشم‌چشمی می‌گفت و قول می‌داد بابا بزرگ را راهی کند. بابا بزرگ می‌آمد، یکی دو شب می‌ماند، بعد من و سجاد را برمی‌داشت و با خودش می‌برد شمال. باز خانه مادر بزرگ بود و مرغ و خروس و اردک و تخم‌مرغ دوزرده و نان‌های دو بار تنور و بازی با غازها و اردک‌ها و خواندن کتاب و نشستن کنار درگاهی پنجره و تماشای بارانی که گرده‌افشانی می‌کرد و عطری غریب به سینه‌مان می‌پاشید. «خونه مادر بزرگه، هزار تا قصه داره!» خانه‌ای که فوجش هفتاد متر بود و حیاطش به زور دوازده متر، اما برای ما باغ بهشت بود. تابی فلزی گوشه حیاط بود که وقتی سوارش می‌شدیم، ما را با خود تا دل ابرها می‌برد. بازی ما بچه‌ها، هفت‌سنگ و قایم‌باشک و گرگم به هوا بود. عصرها زن‌ها روی ایوان خانه‌ها می‌نشستند و بساط چای به‌پا می‌کردند. مادر بزرگ هم گاه خانه یکی از آن‌ها می‌رفت یا دعوتشان می‌کرد که بیایند. در این دورهمی‌های زنانه روی چراغ خوراک‌پزی، شیرینی گوش‌فیل و خاتون‌پنجره و نان نخودچی می‌پختند. کپی مجاز نیست ‼️ 💚 @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت ششم خانه مادر بزرگ همیشه از تمیزی برق می‌زد. این تمیزی از او به مادرم هم ارث رسیده و حالا من هم سعی می‌کنم این موروثه را حفظ کنم. مادر بزرگ برای نماز صبح که بلند می‌شد دیگر نمی‌خوابید. حیاط را آب‌وجارو می‌کرد، سفره صبحانه را می‌انداخت و با چای و نان و پنیر خانگی و گردو و حلوا ارده مغزدار، از همه پذیرایی می‌کرد. بعد موهایم را آب و شانه می‌زد. انگار با بافت‌شان آرام و قرار می‌گرفت. این عادتش بود. مادر بزرگ سفره‌باز بود و مهربان. روزی نبود که خانه کوچکش رنگ مهمان را نبیند. شاید هم برای اخلاق و رفتار پدر بزرگ بود. هر که از روستا برای کار و خرید می‌آمد، خانه سید ابراهیم ایستگاه استراحتش می‌شد. پدر بزرگ اهل شعر و شاعری هم بود و مادر بزرگ هم دل و دماغ شنیدن داشت. بعدها هم که تو را شناختی، بابا بزرگم را می‌گوییم، مریدش شدی. می‌رفتی شمال تا از او برنج بخری و برای فروش بیاوری تهران. به قول خودت شده بود مرادت. چقدر از رفتار و کردارش تعریف می‌کردی! از اینکه چطور کباب‌چنجه درست می‌کند، چطور گوشت‌ها را در انار دان می‌خواباند، چقدر ضرب‌المثل بلد است و دکانش چه دود و دمی دارد! آن‌قدر مریدش شدی که بعدها اسم جهادی‌ات را گذاشتی سید ابراهیم.اولین بار که از زبانت شنیدم وقتی بود که از سوریه آمده بودی. گفتم: «تو که اسم بابا بزرگ من رو روی خودت گذاشتی، حداقل فامیلی‌اش رو هم می‌گذاشتی! چرا گذاشتی سید ابراهیم احمدی؟ خب می‌گذاشتی سید ابراهیم نبوی!» خندیدی، از همان خنده‌های معصومانه‌ای که حالم را خوب می‌کرد: «ما رو بگو که گفتیم زنمون رو خوش‌حال کردیم. باشه، رفتم اونجا فامیلی‌ام رو عوض می‌کنم و می‌ذارم نبوی تا خوش‌حال‌تر بشی.» کپی مجاز نیست ‼️ 💚 @mohgomshode313