eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
71 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
3هزار ویدیو
11 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚قسمت هفتم می‌گویند کسانی که در حال احتضارند، همه زندگی‌شان به سرعت برق و باد از جلوی چشمانشان می‌گذرد. من آمده‌ام تا از دیدار تو جان بگیرم، اما به همان سرعت، گذشته از جلوی چشمانم می‌گذرد. بیان این‌همه خاطره باعث نشده آن گل آفتاب روی صورت جابه‌جا شود. پس این دلیلی است بر سرعت عبور همه این یادآوری‌ها در حافظه‌ای که بعد از رفتن تو کمی گیج می‌زند. سال ۱۳۷۴ بود که از تهران رفتیم کهنز، شهرکی نزدیک شهریار و شدیم یکی از ساکنان آنجا. کم‌کم در همین شهرک قد کشیدم. آن روزها دو کانکس در محله‌مان زیر نور آفتاب برق می‌زد؛ یکی ۳۴ متری و دیگری ۳۶ متری. این دو تا کانکس چسبیده‌به‌هم بود و حسینیه‌ای را تشکیل می‌داد. یکی از این کانکس‌ها را داده بودند به خواهرها و شده بود پایگاه و یکی را هم داده بودند به برادرها. یک کانکس دیگر هم بود که شده بود آشپزخانه. آن روزها من هم پایم باز شده بود به پایگاه خواهران، اما چون سنم کم بود اجازه نمی‌دادند عضو بسیج شوم. من و دوستم زهرا هم وقتی دیدیم عضو‌مان نمی‌کنند، شدیم مسئول خرید پایگاه. مثلاً اگر شیرینی می‌خواستند، چون کهنز شیرینی‌فروشی نداشت، باهم می‌رفتیم شهریار، شیرینی می‌خریدیم و می‌آمدیم. از کهنز تا شهریار پنج شش کیلومتر راه بود که یا با آژانس می‌رفتیم یا با سواری. ایام فاطمیه هم می‌رفتیم داخل گروه سرود و در سوگ خانم فاطمهٔ زهرا (س) مرثیه و سرود می‌خواندیم. پانزده‌ساله که شدم فعالیت‌ام بیشتر شد. حالا دیگر مسئول پایگاه خواهران حاضر شده بود مسئولیت‌های جدی‌تری به من بدهد. سال اول دبیرستان بودم که با یکی از فرماندهان بسیج، خانمی که همسر شهید بود، به جنوب کشور رفتیم. فکر کن آقامصطفی! رفته بودم جاهایی را می‌دیدم که پدرم سال‌ها آنجاها جنگیده بود و مجروح شده بود، اما برای ما جز مهربانی سوغاتی از جبهه نیاورده بود. همان‌جا عشقم به شهدا، به همه آن‌هایی که به‌دنبال مهتاب می‌دویدند و خودشان می‌شدند ماه، بیشتر شد. فکر کن! شب که به چشم‌انداز نگاه می‌کردی، اگر خوب نگاه می‌کردی، می‌دیدی چقدر ماه شب چهاردده روی زمین است! وقتی برگشتم انگار چند سال بزرگ‌تر شده بودم. کپی مجاز نیست‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚قسمت هشتم بالاخره این یک گل آفتاب از وسط ابروانت رفت و اخمِ تو باز شد. روی سنگ سرد جابه‌جا می‌شوم و با دورِ تندتری گذشته را مرور می‌کنم. دیگر آن‌قدر بزرگ شده بودم که بفهمم راه‌اندازی و رسیدگی به پایگاه، کار سختی است. شورایی بالای سر پایگاه بود که برایش برنامه‌ریزی می‌کرد. دوستم زهرا که عضو شورای پایگاه شده بود، شد فرمانده پایگاه، اما بعد از مراسم عقدش پایگاه را تحویل داد و ازطرف شورا من شدم فرمانده. فکرش را بکن! در هجده‌سالگی شدم فرمانده. البته زهرا بازهم کنارم بود. رشتهٔ او انسانی بود و رشتهٔ من تجربی. مدرسه‌هایمان هم کنارهم بود. از خانه تا پایگاه را باهم می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. برای پیش‌دانشگاهی رفتم شهریار. همان سال اول در کنکور دانشگاه شرکت کردم، اما قبول نشدم. دوستم داشتم به حوزه بروم و از نظر دینی و عقیدتی، سطح بالایی را تجربه کنم، بعد بروم دانشگاه. به این اعتقاد داشتم که وقتی از نظر فکری و اعتقادی به سطح بالاتری برسم، تأثیر حرفم هم بیشتر خواهد بود. دختر همسایه‌ای داشتیم که به حوزهٔ قم می‌رفت و هر وقت می‌آمد کلی از خوابگاه و درس‌هایی که می‌خواند و روح معنوی‌ای که در آنجا حاکم بود تعریف می‌کرد. خیلی دلم می‌خواست من هم بروم جامعه‌الزهرا (س). برای همین به‌همراه دو تن از دوستانم در دو جا آزمون دادیم؛ در حوزهٔ شهر قدس و حوزهٔ باقرالعلوم (ع). حالا ضمن آنکه حوزه می‌رفتم، در پایگاه هم مشغول بودم. همان سال بود که بچه‌های پایگاه اصرار کردند آن‌ها را ببرم اردوی مشهد. کاغذی روی برد زدم: «هرکس مایل است، برای اردوی یک‌هفته‌ای مشهد ثبت‌نام کند.» از این‌طرف هم با سپاه نامه‌نگاری کردم و اتوبوس گرفتم. بالاخره راهی شدیم و برای این سفر یک‌هفته‌ای، هم از فرمانده حوزه مرخصی گرفتم و هم نشانی مکانی برای اسکان زوّار در مشهد را. موقع حرکت متوجه شدم ده پانزده نفر از افرادی که ثبت‌نام کرده‌اند نیامده‌اند. بیشتر صندلی‌ها خالی بود، اما در طول راه همه‌چیز به خیر و خوشی پیش رفت و به همان‌هایی که بودند، حسابی خوش گذشت. اذان صبح نشده بود که رسیدیم به حسینیه‌ای که محل اسکان ما بود. تازه متوجه شدیم هم دور از حرم هستیم و هم اتاق‌هایی که به ما می‌خواهند بدهند، طبقهٔ دوم است و این موضوع باعث شد که دو پیرزن همراهمان اعتراض کنند. یکی از آن‌ها کف حیاط نشست و عصایش را کوبید زمین که از اینجا تک‌ان نمی‌خورم. هرچه التماس و خواهش کردم بی‌فایده بود. دیدم حریف نمی‌شوم. با دو تا از دوستانم راهی شدیم و رفتیم نزدیکی‌های حرم گشتیم تا مسافرخانه‌ای نزدیک حرم و طبقهٔ اول پیدا کردیم. قرارداد بستیم و برگشتیم دنبال مسافرها. قرار شد اول به حرم برویم، نماز صبح را بخوانیم و بعد برویم مسافرخانه. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
می گفت : مراقب امام زمان ِ گوشه قلبتون باشید ، نزارید یادش خاک بخوره !❤️‍🩹 هر شب یه خلوتی با آقا داشته باشیم ؛ یه عرض ارادتی ، یه درد و دلی (: هیچ چیز ارزش ِ اینو نداره که جای آقارو تو قلبامون بگیره ، که هر چی شیعه می‌کشه از فراموشی ِ وجود امام زمانشه❗️ تعجیل فرج امام زمان (عج) و سلامتی ایشان صلوات 🌺 @mohgomshode313
تا اولاد فاطمه هستند ...💗 @mohgomshode313
490.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانت میرود هر لحظه اما زنده می‌مانی!💔🙃 +تعجیل و سلامتی صاحب الزمان (عج) صلوات❤️ @mohgomshode313
آقا مبارک است😍💚 @mohgomshode313
💗شهید مهدی زین الدین: چشم و گوشتان به ولی فقیه باشد تا ببینید از کانون فرماندهی چه دستوری صادر می‌شود ❤️🌱 @mohgomshode313
❤️‍🩹🌱داستان از شهید سید مرتضی آوینی من يه وقتي سر چند شماره از مجله سوره، نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم. پلك كه روي هم گذاشتم "بي بي فاطمه" (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه‌ من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز" بي بي "فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك "بي بي" شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم. راوي:يوسفعلي ميرشكاك @mohgomshode313
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کرامت و شرف و نصر ما مبارک باد🌱💚 امامت ولیعصر ما مبارک باد✨❤️ @mohgomshode313