549.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین رئیس جمهور دنیا را داشتیم ✨💔
#شهید_رئیسی
@mohgomshode313
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوش میکنیم حرفاتو
جلو بیار دستاتو✨🌷
دست همو میگیریم
عهد ببندیم با تو❣🌱
#امام_زمان
@mohgomshode313
🌷فتح خون 🌷
شهید سید مرتضی آوینی ✨💚
+آیا این هنگامه برای ریختن خون فرزند عقیل بر پا شده است ؟ اگر این چنین است، پس ای نفس بیرون شو به سوی مرگی که از او گریز گاهی نیست..🥲❤️🩹
📜✨قسمت هشتم
#فتح_خون
#قسمت_هشتم
@mohgomshode313
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد امام زمان
نشان دهنده
این است که...✨🌷
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج❣
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚قسمت نهم
راننده که بار دیگر اسباب و اثاثیهها را در قسمت بار اتوبوس جا داده بود، گفت: «از وسط بازار رضا برین تا به نماز برسین، چون اگه از این خیابونی که درش هستیم برین، دیر میشه.»
راه افتادیم. هرکس را میدیدی دواندوان میرفت تا به نماز برسد، اما من مانده بودم و دو پیرزنی که لنگانلنگان میآمدند و من هم از سر اجبار پایهپایشان. به خودم هم لعنت میفرستادم که، سمیه برای چی خودت رو گرفتار کردی؟ ببین همه رفتن و تو موندی با این دو تا پیرزن!
جلوی صحن که رسیدم دو تا ویلچر بهدست جلو آمدند: «مادرها بنشینید تا شما رو یه صف نماز برسونیم.»
آنها نشستند و ویلچرها بهسرعت حرکت کردند. من هم پایهپایشان میدویدم تا آنکه به صف جماعت رسیدیم و در صف جا گرفتم. سمیهخانم بین خدا چقدر هوات رو داشت! دیدی تو هم به نماز صبح رسیدی!
آره آقامصطفی، به نماز صبح رسیدم و بعدها به تو. آن روز در آن پگاه آبی طلایی، نمیدانستم که تو در راهی و نمیدانستم یک قدم مانده به صبح.
همان روز زنگ زدم به خانم نظری: «سلام خانم نظری. ما رسیدیم.»
ـ سلام به روی ماهت. کجا؟
ـ مشهد دیگه!
ـ مشهد؟ اونجا چی کار میکنین؟
ـ اومدیم زیارت. الان روبهروی حریم. گوشی رو گرفتم روبه حرم و گفتم به امام سلام بدین.
ـ روبهروی حرم؟ با کی؟
ـ خودمون دیگه! من و چند تا از بچهها.
ـ مردتون کیه؟
ـ آقای راننده.
ـ راننده بخوره توی سر من! واقعاً روتون میشه این روبه کسی بگین. چهار تا دختر آستین سرخود راه افتادین بدون مرد رفتین مشهد؟
آنقدر سر و صدا کرد که بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم . هفتهای که مشهد بودیم جدا از زیارت، در جوار حرم بودن حال خوشی برای ما ساخته بود، اما مصیبت وقتی بود که یکی سرگیجه میگرفت، یکی دلدرد و یکی سُرمالزم میشد. خلاصه یک پیمان مسافرخانه بود، یک پیمان دارالشفای حضرت. بعد هم فکر تهیه صبحانه و ناهار و شام. آنجا هتل که نبود آقامصطفی! مسافرخانه بود. پیرزنها هم تنهایشان تمامی نداشت؛ ما را ببر بازار، ما را ببر فلان گردشگاه، فلان امامزاده حاجت میدهد برویم آنجا. و خلاصه، هفته اینطوری گذشت. فقط آخر شبها مال خودمان بود که میرفتیم زیارت، صورتمان را میچسباندیم به قبههای ضریح و التماس دعا و خواستن همسر خوب و بچههایی صالح. سفر که تمام شد با یک بغل خاطرهٔ طلایی برگشتیم که از همه مهمتر، اجابت دعایم بود.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت دهم
از مشهد که آمدیم ایام فاطمیه شروع شده بود. از قم استادی را به خانهمان دعوت کردیم که مبلّغ خارج از کشور بود. در این ایام، گاه تا هشتصد نفر را در پایگاه غذا میدادیم. رئیس پایگاه بودن در سنوسالی که داشتم کار کوچکی نبود، اما چون عاشق کارم بودم، هم به درس و حوزه میرسیدم هم به پایگاه.
روزی یکی از بچههای پایگاه گفت: «خبر داری چی شده؟»
· نه چی شده؟
· یه نفر از پایگاه برادران، نیمهشب جمعی از پسرا رو میبره توی یکی از کوچههای حاشیهٔ منطقهٔ تیراندازی میکنن، بعدم میبردنشون غسلاخونه!
خبر را که شنیدم افتادم دنبال جمع کردن اطلاعات. چه کسی، کجا و چرا؟ همه را روی کاغذ آوردم. وقتش بود تا مسئول این کار گوشمالی داده شود. گزارش را که رد کردم، شنیدم برادران پایگاه دربهدر دنبال کسی هستند که گزارش کرده. آن روزها حوزهٔ برادران طبقهٔ بالای حوزهٔ خواهران بود. چند نفری آمدند به پرسوجو تا بفهمند چه کسی این کار را کرده. چه کسی بوده که علیه مصطفی صدرزاده گزارش داده. اما ما هم راهش را بلد بودیم! راه مخفی کاری و ندادن اطلاعات را! بعدها که ازدواج کردیم در چشمانم نگاه کردی و پرسیدی: «تو میدونی خبر شلیک شبانه روی کی داده بود؟»
نگاهت کردم و گفتم: «ناراحت نمیشی بگم؟»
· نه به جان تو!
· من بودم!
دهانت از تعجب باز ماند: «نه!»
· بله!
به سرفه افتادی: «ببخش من رو، اون روزا کلی به کسی که ما رو لو داده بود، فحش دادم!»
· یادت رفته چی کار کرده بودین؟ سه شب پشتسرهم سروصدا راه انداخته بودین، اونم چهجور! ضمن اینکه شنیدم بعد از اونم بچهها رو برده بودی بهشت رضوان روی سنگ مزارشورخونه خوابونده بودی. خندیدی، از همان خندههای نمکین معصومانه: «چقدر بدوبیراه نثارت کردم عزیز، بیاونکه بدونم کی هستی! یقهٔ مسئول اطلاعات رو چسبیده بودم تا بگه چه کسی گزارش داده. وقتی گفت یه خواهر، تعجب کردم!»
ما عاشقان آرمان و هدفمان بودیم آقامصطفی! ما بچههای دههٔ شصت. طوری که مادرم میگفت: «سمیه، رختخوابت رو هم بیر همونجا بنداز تا شب زحمت اومدن به خونه رو نکشی.»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313