eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
69 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
3هزار ویدیو
11 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روی یه تیکه فلز، دست‌خط یه دختر ۳۲ ساله ایرانیه که نوشته: «این قطعه، از نمونه آمریکایی‌اش کامل‌تره.» 🗯این آخرین یادگاری دکتر مهسا طاهریه؛ دختری که آمریکا، آلمان و نروژ التماسش می‌کردن که بره ولی اون موندن برای ایران رو انتخاب کرد.❤️‍🩹 @mohgomshode313
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانی ترین ایرانی: در برابر دشمن همه با هم باشید ❤️💫 @mohgomshode313
507.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضرت محمد (ص) : خداوند مهر و محبت او (حضرت خدیجه) را روزی من ساخته است.❤️✨ @mohgomshode313
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید سید حسن نصرالله: برای درد و دل کردن کسی از خدا بزرگتر هست؟🙃❤️‍🩹 @mohgomshode313
همه کارهای خانه را انجام میدادند ❤️🥲 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت یازدهم سبحان می‌گفت: «نمی‌دونی این آقامصطفی مربی ما چقدر خوبه!» سجاد می‌گفت: «اگه خوب نبود جای تعجب داشت، کسی دوست من باشه و خوب نباشه؟!» سجاد و سبحان برادرهای گلم بودند. آن‌قدر که با سجاد رفیق بودم با کس دیگری نبودم. ما فقط یک سال باهم تفاوت سنی داشتیم. برای همین حرف او برایم حجت بود. چند روز قبل از ایام فاطمیه، دری از چوب برای ماکت سفارش داده بودیم. آماده شده بود، اما بزرگ درآمده بود. نیسانی گرفتیم تا در را ببرند دم مسجد. بلندکردن در برای ما دخترها غیرممکن بود. دوستم گفت: «سمیه، اون برادر رو می‌بینی؟ اسمش مصطفی صدرزاده‌س. می‌ره حوزه بسیج برادران. بگو این رو بذاره توی ماشین.» نگاه کردم. کنار پیاده‌رو زیر درخت بید مجنون ایستاده بودی. آمدم جلو و گفتم: «آقای صدرزاده، می‌شه این در رو بگذارین داخل وانت؟» بی‌هیچ حرفی به کمک دوستانت در را بلند کردی و گذاشتید داخل وانت. یادم نیست تشکر کردم یا نه. وانت راه افتاد و من هم. بعدها بود که فهمیدم عادت مرا تو هم داری؛ اینکه در کوچه و خیابان یا هنگام صحبت با جنس مخالف به زمین نگاه کنی یا به آسمان! مثل آن روزی که فاطمهٔ دوساله‌ام بغلم بود. از پارک برمی‌گشتم. گوشی‌ام زنگ زد: «کجایی عزیز؟» ـ پارک بودم، دارم میام. ـ من جلوی در خونه‌ام، صبر کن بیام باهم برگردیم. فاطمه به بغل می‌آمدم و نگاهم به زیر بود. کفش‌های آشنایی دیدم که از جلوی‌ام گذشتند. کفش‌ها مردانه بودند با نوک گرد معمولی. از همان مدلی که تو می‌پوشیدی. تا به خودم بیایم از من دور شده بودی. به عقب برگشتم و صدایت زدم: «آقا مصطفی کجا؟» ـ عه تویی عزیز! ـ من نگاه نمی‌کنم، شما هم؟ هوا سرد است، اما هنوز دوست دارم بنشینم و به عکس نگاه کنم. هنوز چهل روز هم نشده که شهید شده‌ای و مرا ترک کرده‌ای. به تو نگاه می‌کنم و خاطراتمان را مرور می‌کنم. مرور می‌کنم و از دل آن‌ها چیزهایی را بیرون می‌کشم و به زبان می‌آورم که به سرعت نور از مغزم می‌گذرند. آیا در برابر چشمان تو در حال جان‌کندن‌ام؟ کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313