2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانی ترین ایرانی:
در برابر دشمن
همه با هم باشید ❤️💫
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
507.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضرت محمد (ص) :
خداوند مهر و محبت او (حضرت خدیجه) را روزی من ساخته است.❤️✨
@mohgomshode313
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر من توکل کن ❤️🩹🥲
#بشارت_قرآن
@mohgomshode313
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید سید حسن نصرالله:
برای درد و دل کردن
کسی از خدا بزرگتر هست؟🙃❤️🩹
#خدایمهربون
#کلام_شهدا
@mohgomshode313
🌷فتح خون 🌷
شهید سید مرتضی آوینی ✨💚
+آماده باشید که وقت رفتن است.❤️
عقل میگوید بمان و عشــق میگوید برو... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
📜✨قسمت نهم
#فتح_خون
#قسمت_نهم
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت یازدهم
سبحان میگفت: «نمیدونی این آقامصطفی مربی ما چقدر خوبه!»
سجاد میگفت: «اگه خوب نبود جای تعجب داشت، کسی دوست من باشه و خوب نباشه؟!»
سجاد و سبحان برادرهای گلم بودند. آنقدر که با سجاد رفیق بودم با کس دیگری نبودم. ما فقط یک سال باهم تفاوت سنی داشتیم. برای همین حرف او برایم حجت بود.
چند روز قبل از ایام فاطمیه، دری از چوب برای ماکت سفارش داده بودیم. آماده شده بود، اما بزرگ درآمده بود. نیسانی گرفتیم تا در را ببرند دم مسجد. بلندکردن در برای ما دخترها غیرممکن بود. دوستم گفت: «سمیه، اون برادر رو میبینی؟ اسمش مصطفی صدرزادهس. میره حوزه بسیج برادران. بگو این رو بذاره توی ماشین.» نگاه کردم. کنار پیادهرو زیر درخت بید مجنون ایستاده بودی. آمدم جلو و گفتم: «آقای صدرزاده، میشه این در رو بگذارین داخل وانت؟» بیهیچ حرفی به کمک دوستانت در را بلند کردی و گذاشتید داخل وانت. یادم نیست تشکر کردم یا نه. وانت راه افتاد و من هم. بعدها بود که فهمیدم عادت مرا تو هم داری؛ اینکه در کوچه و خیابان یا هنگام صحبت با جنس مخالف به زمین نگاه کنی یا به آسمان! مثل آن روزی که فاطمهٔ دوسالهام بغلم بود. از پارک برمیگشتم. گوشیام زنگ زد: «کجایی عزیز؟»
ـ پارک بودم، دارم میام.
ـ من جلوی در خونهام، صبر کن بیام باهم برگردیم. فاطمه به بغل میآمدم و نگاهم به زیر بود. کفشهای آشنایی دیدم که از جلویام گذشتند. کفشها مردانه بودند با نوک گرد معمولی. از همان مدلی که تو میپوشیدی. تا به خودم بیایم از من دور شده بودی. به عقب برگشتم و صدایت زدم: «آقا مصطفی کجا؟»
ـ عه تویی عزیز!
ـ من نگاه نمیکنم، شما هم؟
هوا سرد است، اما هنوز دوست دارم بنشینم و به عکس نگاه کنم. هنوز چهل روز هم نشده که شهید شدهای و مرا ترک کردهای. به تو نگاه میکنم و خاطراتمان را مرور میکنم. مرور میکنم و از دل آنها چیزهایی را بیرون میکشم و به زبان میآورم که به سرعت نور از مغزم میگذرند. آیا در برابر چشمان تو در حال جانکندنام؟
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت دوازدهم
فروردین ۱۳۸۶ بود. ایام عید بود و رفته بودیم شمال، خانهٔ مادربزرگه. باز همان حیاط کوچک با صفا با گلهای ناز و اطلسی و یاس و به ژاپنی. باز هوای حریر مانند شمال و بوی گل و طعم دریا. حس میکردم همه یکجور دیگر نگاهم میکنند. انگار رازی در هوا میچرخید. تعطیلات که تمام شد برگشتیم خانه. چهارده فروردین که از حوزه آمدم، باز همان رفتارهای مشکوک را دیدم. مامان با بابا پچپچ میکرد، صحابه با سبحان و سجاد با مامان. در حال رفتن به پایگاه بودم که صحابه مرا کشید گوشهای: «آبجی خانم یه خبر!»
ـ بفرما!
ـ بگو به کسی نمیگم!
ـ قول نمیدم. میخوای بگو میخوای نه!
ـ ولی خیلی مهمه!
ـ پس بگو.
ـ قراره فردا برات خواستگار بیاد!
ـ نمیدانم چطور نگاهش کردم که گفت: «به خدا راست میگم آبجی!»
ـ خب حالا کی هست این آقای خوشبخت؟
ـ مصطفی صدرزاده. مامانش به مامان زنگ زده و گفته میخوان بیان خواستگاری!
ـ مصطفی صدرزاده!
ـ اونم به بابا گفته و موافقتش رو گرفته!
چادر سفید گلصورتیام را روی پیراهنی که تازه خریده بودم، انداختم و دمپاییروفرشیهایم را هم پا کردم و در حالی که رو گرفته بودم به اتاق پذیرایی رفتم. مادرت بود و خواهرت و زنداداش بزرگت. اولین صحبت از سوی مادرت بود: «شنیدم حوزه میرین!»
ـ بله!
ـ حوزهٔ قلعهحسنخان؟
ـ بله!
ـ سطح علمی اونجا چطوره؟
ـ بد نیست!
این بار هم فقط به لب و دهان مادرت نگاه میکردم. هنوز یخ من باز نشده بود که صدای ماشین آمد.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313