این وعده ی اوست که ما پیروزیم و حتمااااا پیروز خواهیم شد چون این وعدهی اولاد پیامبر است❤️🩹✨
#پیروزیم
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
🌷فتح خون 🌷
شهید سید مرتضی آوینی ✨💚
+یاران شتاب کنید که زمین نه جای ماندن ، که گذرگاه است....❤️🩹✨
گذر از نفس به سوی رضوان حق.🥲
هیچ شنیده ای که کسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفکند؟
📜✨قسمت دهم
#فتح_خون
#قسمت_دهم
@mohgomshode313
قبل از اینکہ شب اول قبر بفهمیم . .
حواسمان باشد🌿!
#شایدتلنگر🌹
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت سیزدهم
ـ آخ ببخشید. پدرم اومدن!
دویدم داخل اتاق. نفهمیدم آنها چه گفتند، چه شنیدند و کی رفتند. حتی برای شام بیرون نیامدم. بعدها از زبان خودت شنیدم که گفتی: «از مامانم پرسیدم: چطور بود؟ گفت: والاً خودش رو که خوب ندیدیم چون رو گرفته بود، اما خب مادرش رو دیدم. از قدیمم گفتن مادر رو بین، دختر رو بگیر.»
۲۹ فروردین بود که با پدر و مادرت آمدید.
این ده پانزده روز کارم شده بود گریه.
نمیتوانستم تصمیم بگیرم. بعضی چیزهایی که دربارهات شنیده بودم نگرانم میکرد: سربازی نرفته بودی، کار نداشتی، یک ماه هم از من کوچکتر بودی، اما مامانم گفت: «حالا بذار بیان، بعد تصمیم
بگیر!»
آمدید با دستهگلی بزرگ و زیبا: رُز قرمز و مریم سفید.
از داخل کوچه صدا میآمد. پسرها دستهجمعی دم گرفته بودند: «از اون بالا میاد یه دسته حوری/ همشون کاکلبهسر، گوگوری مگوری.»
صورتم گُر گرفته بود. آنها داشتند برای معلمشان سنگ تمام میگذاشتند و من خیس عرق شده بودم. در آشپزخانه بودم. سینی را برداشتم و فنجانها را پر از چای کردم و سجاد را صدا زدم: «داداش بیا ببر.»
سجاد به دستهای لرزانم نگاه کرد: «آبجی خاطرت جمع، میشناسمش، پسر خوبیه!»
از داخل اتاق صدای مادرم آمد: «سمیهخانم تشریف بیارین.»
آمدم داخل اتاق. پدرم با پدرت گرم صحبت بود. سلام کردم و نشستم بیآنکه نگاهت کنم. حرفها را نمیشنیدم. فقط یک لحظه نگاهم به تو افتاد. کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید پوشیده بودی.
نمیدانم بعد از چه مدت بزرگترها گفتند بروید در اتاقی دیگر و باهم صحبت کنید. بلند که شدم، پاهایم سنگین شده بود و روی زمین کشیده میشد. به اتاقم رفتم و کنج دیوار نشستم. طوری صورتم را رو به دیوار چرخانده بودم که نتوانی نگاهت را به صورتم بدوزی. آن روز نمیدانستم که تو هم اهل نگاه به صورت نامحرم نیستی. تو گوشهای نشسته و ساکت بودی و فقط گوشهای از کت و شلوار سیاه و پیراهن سفیدت را میدیدم.
طوری چادر را دور خودم پیچیده بودم که احساس میکردم شاخه و برگ داده و شکوفههای صورتی تمام تنم را پوشاندهاند. احساس خفگی میکردم. صدایت را شنیدم: «گفته بودین حوزه درس میخونین؟»
ـ بله!
ـ چطوره، راضی هستین؟
ـ حوزه جدید بهتر از حوزه قدیمه. اونا ادبیات نمیخونن و عربی محض میخونن، ولی ما ادبیات میخونیم و این سطح حوزه رو بالا میبره.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت چهاردهم
یکنفس یک جمله بلند را گفته بودم. یعنی نیاز بود این طور یکنفس حرف بزنم؟! درحالیکه پدرم و پدرت آن بیرون نشسته بودند، شرمآور نبود که ما اینجا کنار هم بنشینیم و حرف بزنیم؟ واقعاً راجع به من چه فکر میکردند؟ از جا بلند شدم: «من باید برم.»
ـ کجا؟
از جا بلند شدی: «اجازه بدین! ببینین من فقط دنبال همسر نمیگردم، اگه میخواستم دنبال همسر بگردم اینجا نبودم. من علاوهبر همسر همسنگر میخوام.»
تو هم جملهای بلند گفته بودی، ولی من دیگر از اتاق بیرون آمده بودم. رفتم و نشستم پیش مادرم. تو هم رفتی نشستی پیش پدرت. از پس چادر به مامان گفتم: «بگو که من یه ماه بزرگترم.»
مادرت شنید: «اون بار هم گفتم مسئله مهمی نیست، مهم تفاهمه.»
مامان گفت: «سمیهجان خیلی دوست داره درسش رو بخونه.»
ـ خب بخونه!
این را پدرت گفت.
آهسته گفتم: «درسمم که تموم بشه، میخوام برم سر کار!»
ـ چه کاری؟
این تو بودی که این را پرسیدی.
بیآنکه نگاهت کنم گفتم: «آموزشوپرورش یا سپاه.»
ـ از نظر من اشکالی نداره!
چسبیده بودم به مادر و مادام با آرنج به او میزدم. حس میکردم گناههایم شده شبیه دو تا انار سرخ. از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم و تا چند روز برای جوابدادن معطل کردم. در این فاصله چند خواستگار هم آمد، اما هیچکدام آن ملاکهایی را که میخواستم نداشتند. پدرم به مادرم میگفت: «بذار بیان، سمیه باید خودش تصمیم بگیره.»
سجادمان خدای توکل بود. همیشه میگفت: «هرجا درمونده شدی بسپار به خودش.»
دلم میخواست من هم مثل او باشم، اما ایمان من مثل سجاد قوی نبود. هر خواستگاری که میآمد و میرفت بیشتر بههم میریختم. انگار تو حوض بچگی فرومیرفتم و ماهیها گوشهای از تنم را میکندند. حالم بد شده بود و مدام گریه میکردم. شاید برای همین مامان پنهانی با خانم نظری صحبت کرد و او از من خواست به خانهشان بروم. یک روز عصر بود. شوهر و پسرش هم بودند. باهم رفتیم داخل انباری میان تیر و تخته و دیگ مسی.
ـ سمیه، چرا جواب آقامصطفی صدرزاده را نمیدی؟
ـ هر دوبار که اومدن خونمون، بچههاش اومدن جلوی در خونه شلوغکاری کردن!
ـ خب به او چه مربوط؟ چرا جواب اون بندهخدا رو نمیدی؟ جواب خودش رو.
دست گذاشتم روی گونهام، میسوخت. خوشحال بودم که انباری نیمهتاریک است.
ـ نه شغلش شغله، نه سربازی رفته!
ـ طلبهست. تا وقتی درس میخونه که نباید سربازی بره! در عوض مسئولیتپذیره! هیئت داره و برای بچههاش از دل و جون مایه میذاره! تکلیف خودت رو با دلت روشن کن!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
حرفی بود در خدمتم
ناشناس:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده.❣️
💟💟 ناشناس 💟💟
-میشه از این بزاری که یه عده به امام زمان شک میکنند که نیست بزاری ممنون😘
+سلام بله چشم ✨💗
❤️بسم الله الرحمن الرحیم❤️
امروز میخوام یه محفل بزارم راجب اینکه بعضی ها میگن امام زمان نیست
امروز میخوام به اونها ثابت کنم که امام زمان هست🌷
#محفل
#امام_زمان
#منبرمجازۍ