eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
186 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.2هزار ویدیو
12 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
دلخوشی و پناه ما انقلابی ها😍🇮🇷 @mohgomshode313
سلام به همه ی عزیزانی که تازه اومدن کانالمون 😍✨ خوش آمدید به کانال ماهِ گُمشده 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
-سلام کانال خوبی دارید آنقدر خوبه من اول فکر کردم که هزاران عضو داره و وقتی دیدم آنقدر کمه تعجب کردم دمتون گرم موفق باشید +سلام لطف شماست ❣️✨ انشاءالله سرباز امام زمان باشید🌱
-سلام عزیزم خوبین 🥰 کانال شما خیلی خوبه انشالله موفق باشید ❤️ +سلام ممنون لطف دارید 💗🌷
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت پانزدهم خانم نظری حکم استادم را داشت. با لکنت گفتم: «چشم خانم. از نظر ایمانی باید سطح بالایی داشته باشه، طوری‌که من رو هم بکشه بالا!» ـ ایمان رو در عمل ببین. این جوون بچه‌مسجدیه و نمازخون. بچه‌ای باتقوا و باغیرته! ـ من ایمان ظاهری نمی‌خوام، می‌خوام توکل بالایی داشته باشه. اینکه اسلام رو از هر جهت بشناسه و به دستوراتش عمل کنه. کسی که ایمان داره به همسرش توهین نمی‌کنه خانم. دستم را گرفت. سرد سرد بود، درحالی‌که از گونه‌هایم آتش می‌بارید. ـ تا اونجا که من می‌شناسمش آدم درسته! درست را خیلی محکم گفت. رویم نشد بگم دنبال کسی مثل سجاد، داداشم، هستم. هم به ظاهر برسه هم به باطن. سجاد کت‌وشلوارش را همیشه به اتوشویی می‌داد و کفش‌هایش را واکس می‌زد. ایمانش هم همیشه نو و اتوکشیده بود. خانم نظری دستم را رها کرد: «ما هم این مراحل رو گذروندیم دخترجون. پیشنهاد می‌کنم تکلیف رو با خودت روشن کنی.» به خانه که آمدم غروب بود. مادر گلدان‌های حیاط را آب داده و روی تخت نشسته بود. رفتم نشستم کنارش: «مامان چی کار کنم، شما بگو؟» ـ خونواده خوبی‌ان صدرزاده‌ها! ـ خونواده رو چی کار دارم! خودش، خدمت نرفتنش! ـ درستش که تموم بشه می‌ره سربازی. سجادم قبولش داره! نگاه به بالا انداختم و دیدم چراغ اتاق سجاد روشن است: «بذار از خودش بپرسم.» از پله‌ها دویدم و رفتم اتاق سجاد. دیدم پشت میز کامپیوترش نشسته. مامان هم پشت سرم آمد و گفت: «سجاد تویه چیزی به خواهرت بگو. تکلیف این بنده خدا چی می‌شه؟» سجاد بی‌آنکه نگاهمان کند گفت: «از نظر من تأییده!» ـ اصلاً متوجهی راجع به کی حرف می‌زنیم؟ ـ بله. مصطفی! مصطفی صدرزاده. مامان گله‌مند گفت: «هی بالا و پایین می‌کنه. سمیه، یا رومی روم یا زنگی زنگ!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313