🌷فتح خون 🌷
شهید سید مرتضی آوینی ✨💚
+یاران! شتاب کنید ، قافله در راه است. میگویند که گناهکاران را نمیپذیرند؟ آری ، گناهکاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را میپذیرند.🥲❤️🩹
📜✨قسمت یازدهم
#فتح_خون
#قسمت_یازدهم
@mohgomshode313
606K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق محمد بس است و آل محمد....✨💚
#حضرت_محمد
@mohgomshode313
سلام به همه ی عزیزانی که تازه اومدن کانالمون 😍✨
خوش آمدید به کانال ماهِ گُمشده 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
حرفی بود در خدمتم
ناشناس:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده.❣️
ماهِگُمشده:)
حرفی بود در خدمتم ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده.
اگه میخواهید با هم حرف بزنیم ✨🌱
-سلام
کانال خوبی دارید
آنقدر خوبه من اول فکر کردم که هزاران عضو داره و وقتی دیدم آنقدر کمه تعجب کردم
دمتون گرم موفق باشید
+سلام
لطف شماست ❣️✨
انشاءالله سرباز امام زمان باشید🌱
-سلام عزیزم خوبین 🥰
کانال شما خیلی خوبه انشالله موفق باشید ❤️
+سلام ممنون لطف دارید 💗🌷
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت پانزدهم
خانم نظری حکم استادم را داشت. با لکنت گفتم: «چشم خانم. از نظر ایمانی باید سطح بالایی داشته باشه، طوریکه من رو هم بکشه بالا!»
ـ ایمان رو در عمل ببین. این جوون بچهمسجدیه و نمازخون. بچهای باتقوا و باغیرته!
ـ من ایمان ظاهری نمیخوام، میخوام توکل بالایی داشته باشه. اینکه اسلام رو از هر جهت بشناسه و به دستوراتش عمل کنه. کسی که ایمان داره به همسرش توهین نمیکنه خانم.
دستم را گرفت. سرد سرد بود، درحالیکه از گونههایم آتش میبارید.
ـ تا اونجا که من میشناسمش آدم درسته! درست را خیلی محکم گفت. رویم نشد بگم دنبال کسی مثل سجاد، داداشم، هستم. هم به ظاهر برسه هم به باطن.
سجاد کتوشلوارش را همیشه به اتوشویی میداد و کفشهایش را واکس میزد. ایمانش هم همیشه نو و اتوکشیده بود.
خانم نظری دستم را رها کرد: «ما هم این مراحل رو گذروندیم دخترجون. پیشنهاد میکنم تکلیف رو با خودت روشن کنی.»
به خانه که آمدم غروب بود. مادر گلدانهای حیاط را آب داده و روی تخت نشسته بود. رفتم نشستم کنارش: «مامان چی کار کنم، شما بگو؟»
ـ خونواده خوبیان صدرزادهها!
ـ خونواده رو چی کار دارم! خودش، خدمت نرفتنش!
ـ درستش که تموم بشه میره سربازی. سجادم قبولش داره!
نگاه به بالا انداختم و دیدم چراغ اتاق سجاد روشن است: «بذار از خودش بپرسم.»
از پلهها دویدم و رفتم اتاق سجاد. دیدم پشت میز کامپیوترش نشسته. مامان هم پشت سرم آمد و گفت: «سجاد تویه چیزی به خواهرت بگو. تکلیف این بنده خدا چی میشه؟»
سجاد بیآنکه نگاهمان کند گفت: «از نظر من تأییده!»
ـ اصلاً متوجهی راجع به کی حرف میزنیم؟
ـ بله. مصطفی! مصطفی صدرزاده.
مامان گلهمند گفت: «هی بالا و پایین میکنه. سمیه، یا رومی روم یا زنگی زنگ!»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313