eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
195 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.2هزار ویدیو
12 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید رئیسی: یا امام رضا این دل من برای شماست...🥺❤️‍🩹 https://eitaa.com/mohgomshode313
604.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری خودت رو تمام وقت بیمه امام زمان کن ❤️✨ @mohgomshode313
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی از وصیت نامه شهدا به روایت رهبر شهید انقلاب +اینها درسه❤️‍🩹 @mohgomshode313
رفیق‌! شھدایےزندگی‌ڪردن‌به پروفایل‌شھدایی‌نیست...! اینڪہ‌همون‌شھیدی‌که‌ من‌عڪسش‌و‌ پروفایلم‌گذاشتم: چی‌میگہ‌ دلش‌ڪجا‌گیر‌بوده‌ راهش‌چی‌بوده‌و...مهمہ! همیشه‌یادمون‌باشه‌هدفش‌چی‌بوده‌نه‌اینکه فقط‌دم‌بزنیم‌از‌دوست‌داشتنش...!❤️‍🩹✨ ‌ +به‌عشق‌همون‌شهید‌خودتو‌برا‌ظهور‌حضرت‌ عشق‌آماده‌کن❣😘 @mohgomshode313
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز هوای خانه پر شد از صدای کلمه‌ای که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم ، اما به زبان آمدنش بندِ دلم را پاره کرد :) علیرضای نه ماهه‌مون امروز برای اولین بار تو را صدا زد 💔 نمی‌دانستم باید از ذوقِ شنیدن لحن شیرین و کودکانه‌اش بخندم ، یا از اینکه نیستی تا جوابش را بدهی و با ذوق در آغوشش بگیری ، اشک بریزم . چقدر جای خالی‌ات در این ثانیه بزرگ‌تر و سنگین‌تر از همیشه بود . اما دلم گواه می‌دهد که بودی .. می‌دانم که شنیدی و روح بزرگت همان لحظه صورت کوچکش را بوسید . مگر می‌شود بچه‌ای که خون غیرت تو در رگ‌هایش می‌جوشد ، با چشم دلش بابای شهیدش را نبیند ؟ امروز علیرضا ، بابایش را صدا زد و من مطمئنم تو از همان جایگاه قشنگت ، با همان لبخند همیشگی‌ات به او گفتی : جانِ بابا :) «دلنوشته همسر شهید امیر محمد علی محمدی » شادی روح شهدا صلوات ❤️‍🩹 @mohgomshode313
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر برای اسلام کار می‌کنید، راه ایجاد اختلاف نیست...☝️🏻 @mohgomshode313
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتن تموم زندگیت گفتم فقط امام رضا:)❤️‍🩹✨ @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت هفدهم انگشت اشاره روی گل‌های قالی می‌کشید. صحبت‌های مقدماتی شروع می‌کشید. آب‌وهوا و سیاست روز و وضعیت اقتصادی، و کم‌کم رفتند سر اصل مطلب. حرف از تاریخ عقد و عروسی که شد، از پس چادر به مامان که کنارم نشسته بود گفتم: «بگو بدم میاد دوره عقد طولانی بشه.» قرار عقد را برای سیزده اردیبهشت گذاشتند و عروسی را برای تابستان. صحبت مهریه که شد پدرت گفت: «مهر دختر و عروس هم دو ۳۱۳ سکه‌س.» پدرم سکوت کرد. تو از جا پریدی: «ولی من این‌قدر ندارم، فقط یکی دو تا سکه دارم.» پدرت دستت را کشید: «زشته مصطفی!» ـ آقاجون حرف حساب رو باید زد و همین حالا هم باید زد. اگر حرف مهریه‌دادن پیش بیاد حداکثر دو یا سه سکه رومی‌تونم بدم، بقیه می‌افته گردن خودتون! پدرت خندید: «شما کاری نداشته باش!» نظر من چهارده سکه بود به نیت چهارده معصوم و اینکه برویم پیش آقای خامنه‌ای عقد کنیم. همین را هم آهسته گفتم، اما پدرت گفت: «از بابت مهریه همون ۳۱۳ سکه دخترم. از بابت رفتن پیش آقا هم همین‌طوری نمی‌شه! باید آشنایی داشته باشیم که نداریم.» چقدر همه‌چیز تند و سریع اتفاق افتاد. قرار شد چند روز بعد بیایی و شناسنامه‌ام را بگیری و همراه شناسنامه خودت ببری دفترخانه. همان شب مادرت زنگ زد: «آقا مصطفی سمیه‌خانم رو درست ندیده. فردا صبح میاد شناسنامه رو بگیره دیداری هم تازه می‌کنه.» فردا صبح آمدی و برایم یک سررسید سال نو با جلد چرمی سبز و طلاکوب آوردی. شناسنامه‌ام را دستت دادم. یعنی قرار بود اسمت وارد شناسنامه‌ام شود؟! بعدها شنیدم آن‌قدر با تسبیح دانه‌یاقوتی‌ات استخاره کرده بودی که پدرت مشکوک شده بود: «چه می‌کنی مصطفی؟» و تو مُقر آمده بودی که دلت بی‌خواستگاری از من است و باقی قضایا. حالا اینجا که روبه‌روی عکست و روی این سنگ سپید سرد نشسته‌ام، از تو می‌پرسم که «اگر دوباره قرار باشه این مسیر رو طی کنی، بازم سراغ من میای؟» جواب خودم مثبت است. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313