رفیق!
شھدایےزندگیڪردنبه
پروفایلشھدایینیست...!
اینڪہهمونشھیدیکه
منعڪسشو
پروفایلمگذاشتم:
چیمیگہ
دلشڪجاگیربوده
راهشچیبودهو...مهمہ!
همیشهیادمونباشههدفشچیبودهنهاینکه فقطدمبزنیمازدوستداشتنش...!❤️🩹✨
+بهعشقهمونشهیدخودتوبراظهورحضرت عشقآمادهکن❣😘
#تلنگرانه
#یار_واقعی
@mohgomshode313
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز هوای خانه پر شد از صدای کلمهای
که ماهها منتظر شنیدنش بودم ، اما به
زبان آمدنش بندِ دلم را پاره کرد :)
علیرضای نه ماههمون امروز برای اولین
بار تو را صدا زد 💔 نمیدانستم باید از
ذوقِ شنیدن لحن شیرین و کودکانهاش
بخندم ، یا از اینکه نیستی تا جوابش را
بدهی و با ذوق در آغوشش بگیری ،
اشک بریزم . چقدر جای خالیات در
این ثانیه بزرگتر و سنگینتر از همیشه
بود . اما دلم گواه میدهد که بودی ..
میدانم که شنیدی و روح بزرگت همان
لحظه صورت کوچکش را بوسید . مگر
میشود بچهای که خون غیرت تو در
رگهایش میجوشد ، با چشم دلش
بابای شهیدش را نبیند ؟
امروز علیرضا ، بابایش را صدا زد و من
مطمئنم تو از همان جایگاه قشنگت ، با
همان لبخند همیشگیات به او گفتی :
جانِ بابا :)
«دلنوشته همسر شهید امیر محمد علی محمدی »
#شهیدامیرمحمدعلیمحمدی
شادی روح شهدا صلوات ❤️🩹
@mohgomshode313
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه سید خوشتیپ داریم😍✨
#سید_مجید_نقطهزن
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت هفدهم
انگشت اشاره روی گلهای قالی میکشید. صحبتهای مقدماتی شروع میکشید. آبوهوا و سیاست روز و وضعیت اقتصادی، و کمکم رفتند سر اصل مطلب. حرف از تاریخ عقد و عروسی که شد، از پس چادر به مامان که کنارم نشسته بود گفتم: «بگو بدم میاد دوره عقد طولانی بشه.»
قرار عقد را برای سیزده اردیبهشت گذاشتند و عروسی را برای تابستان. صحبت مهریه که شد پدرت گفت: «مهر دختر و عروس هم دو ۳۱۳ سکهس.» پدرم سکوت کرد. تو از جا پریدی: «ولی من اینقدر ندارم، فقط یکی دو تا سکه دارم.»
پدرت دستت را کشید: «زشته مصطفی!»
ـ آقاجون حرف حساب رو باید زد و همین حالا هم باید زد. اگر حرف مهریهدادن پیش بیاد حداکثر دو یا سه سکه رومیتونم بدم، بقیه میافته گردن خودتون!
پدرت خندید: «شما کاری نداشته باش!»
نظر من چهارده سکه بود به نیت چهارده معصوم و اینکه برویم پیش آقای خامنهای عقد کنیم.
همین را هم آهسته گفتم، اما پدرت گفت: «از بابت مهریه همون ۳۱۳ سکه دخترم. از بابت رفتن پیش آقا هم همینطوری نمیشه! باید آشنایی داشته باشیم که نداریم.»
چقدر همهچیز تند و سریع اتفاق افتاد. قرار شد چند روز بعد بیایی و شناسنامهام را بگیری و همراه شناسنامه خودت ببری دفترخانه. همان شب مادرت زنگ زد: «آقا مصطفی سمیهخانم رو درست ندیده. فردا صبح میاد شناسنامه رو بگیره دیداری هم تازه میکنه.»
فردا صبح آمدی و برایم یک سررسید سال نو با جلد چرمی سبز و طلاکوب آوردی. شناسنامهام را دستت دادم. یعنی قرار بود اسمت وارد شناسنامهام شود؟!
بعدها شنیدم آنقدر با تسبیح دانهیاقوتیات استخاره کرده بودی که پدرت مشکوک شده بود: «چه میکنی مصطفی؟»
و تو مُقر آمده بودی که دلت بیخواستگاری از من است و باقی قضایا. حالا اینجا که روبهروی عکست و روی این سنگ سپید سرد نشستهام، از تو میپرسم که «اگر دوباره قرار باشه این مسیر رو طی کنی، بازم سراغ من میای؟» جواب خودم مثبت است.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت هجدهم
باید آزمایشگاه میرفتیم برای نمونهگیری، من و تو و مادرهایمان. رفتیم اما وقتی رسیدیم آزمایشگاه که ساعت نمونهگیری گذشته بود. مادرت گفت: «حالا که تا اینجا اومدیم بهتره وسایلی رو که لازم داریم بخریم.»
باهم رفتیم بازار. طاقههای پارچه چشمک میزدند. از گوشه هر کدام مثلثی رنگی آویزان بود، مثل آبنباتی از رنگینکمان. مادرت گفت: «عروس گلم ببین کدوم رو برای پیراهنی میپسندی؟»
پارچه گیپور طلایی را انتخاب کردم. خیلی خوشگل بود.
گفت: «مبارکه.»
پارچهفروش آن را برید و در کیسه پلاستیکی گذاشت.
مادرت گفت: «یه پارچه پیراهنی دیگه و چادر سفیدم انتخاب کن.» انتخاب کردم.
بعد رفتیم راسته کیفوفروشی. کفش ورنی سفید نگینداری خریدم و کیفى که به آن میآمد. آدمی مشکلپسندم، اما آن روز خیلی زود انتخاب میکردم و میخریدم. در تمام مدت که خرید داشتیم، تو با گوشیات مشغول بودی و با بچههایت حرف میزدی. نه نظری میدادی نه به من چیزی میگفتی. من هم از خدایم بود، چون هنوز نامحرم بودیم. خریدمان که تمام شد، مامانت گفت: «سمیهجان، بیا من و شما بریم خیاطی. این پیراهن گیپور و این چادر باید برای روز عقد آماده بشه.»
وقت پرو لباس قربانصدقهام میرفت و به خانم خیاط میگفت: «انتخاب پسرم کار دله نه کار گل. انشاءالله که به پای هم پیر بشن.»
دعای مادرانهاش دلگرمم کرد و دودلی و تردیدم را کمرنگتر کرد. ظاهراً جفتم را پیدا کرده بودم، اما هنوز هم برای قضاوت نهایی به زمان نیاز داشتم.
رفته بودیم آزمایشگاه، اما این بار بهموقع. قرار شد تا من و تو برگهها را امضا میکنیم و در کلاس توجیهی شرکت میکنیم، مادرها بروند زیارت امامزاده اسماعیل (ع). آنها رفتند و بعد از آنکه کارمان تمام شد آمدیم حیاط آزمایشگاه. گنجشکها جمع شده بودند داخل باغچه کوچک و جیکجیکی راه انداخته بودند شنیدی. گلهای سرخ، سرختر از هر گل سرخی بودند، مثل گونههایم که آتش گرفته بودند. بنفشهها دورتادور باغچه در خواب مخملین بودند. حالا من و تو تنها نشسته بودیم. تازه دقت کردم به لباست. یک شلوار ششجیب طوسی با بلوزآبی روشن. هم شلوارت یک سایز بزرگتر بود و هم بلوزت بهتنت لق میزد. سکوت سنگین بین ما را صدای گنجشکها پر کرده بود.
ـ یه چیزی بگین!
کمی فکر کردم و گفتم: «خب من دوست دارم با کسی زندگی کنم که از نظر ایمان و اعتقاد درجه بالایی داشته باشه، یعنی بتونه خودش رو بکشه بالا. الان هم توی خونهمون دوست دارم اعتقاد و ایمان حرف اول رو بزنه.»
با دست اشاره کردی تا روی نیمکت فلزی سبز کنار باغچه بشینیم. گنجشکها پریدند. زیر نور آفتاب چرخی زدند و باز کنار پایمان نشستند.
گفتی: «خب بله دیگه! باهم میزنیم در معرفت رو با لگد باز میکنیم و قدمبهقدم میریم جلو.»
در دلم گفتم: عجب پرونه! هنوز مَحرم نشده چه حرفایی میزنه! چقدر روش بازه!
وقت برگشت به خانه با فاصله از تو راه میرفتم. حرف نمیزدم و فقط گوش میکردم.
آخرین حرفت این بود: «عصر میریم خرید حلقه.»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
حرفی بود در خدمتم
ناشناس:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده.❣️
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه لحظه ی زندگی خانوم های محجبه عبادته!❤️🌷
#حجاب
@mohgomshode313