امام جعفر صادق عليه السلام درباره غیبت امام زمان می فرمایند :
بیگمان برای صاحب این امر غیبتی است، پس در دوران غیبت وی هر بندهای باید تقوای الهی پیشه سازد و دینش را محکم نگه دارد.💚✨
«کمال الدین و تمام النعمة، جلد 2، صفحه 343»
#امام_زمان
#یار_واقعی
@mohgomshode313
❤️🌙وَٱللَّهُ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَأَحْيَا بِهِ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَآ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَةًۭ لِّقَوْمٍۢ يَسْمَعُونَ﴿٦٥﴾
❤️🌙خداوند از آسمان، آبی فرستاد؛ و زمین را، پس از آنکه مرده بود، حیات بخشید! در این، نشانه روشنی است برای جمعیّتی که گوش شنوا دارند!
«النَّحْل ، آیه ۶۵»
#قرآن
@mohgomshode313
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : چنان نمازى بخوان كه گويى آخرين نماز عمر توست ؛ زيرا چنين نمازى موجب رسيدن و نزديك شدن به خداست
+اگه واقعا آخرین نماز عمرت باشه پس اول وقت میخونی ؟
پاشو که هیچ کس نمیدونه شاید این آخرین نمازش باشه ❤️🩹🥲
#نماز
@mohgomshode313
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاری از مویت
بر بهشت نفروشم ❤️🩹✨
#امام_زمان
@mohgomshode313
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما کوسههامون هم فقط گوشت میخورن حالا 😎😏
#خلیج_فارس
@mohgomshode313
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهی همه رفتن!!؟🙁😢
#ماه_گمشده
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت نوزدهم
عصر که شد، مامان صحابه را برداشت و باهم رفتیم. من و صحابه و مامان. تو و مامان و بابا و زنداداش و خواهرت.
برای خرید حلقه شروع کردیم به گشتن. نور خورشید افتاده بود روی شیشه طلافروشیها و چشممان را میزد. جلوی چند مغازه پسند نکردیم و گذشتیم. پدرت گفت: «مغازهای هست که مال یکی از آشناهاست. بریم اونجا.»
رفتیم و همانجا حلقهام را خریدی.
اما تو گفتی: «من حلقه طلا نمیخوام.» و حلقه نقرهای برداشتی که مثل مال من هفت تا نگین داشت. مامان گفت: «غروب شد. ما برمیگردیم. باید برم شام درست کنم.» با صحابه برگشتند و قبول نکرد با ما به رستوران بیاید. من هم سختم بود، اما آمدم. رستوران بین شهریار و کهنز بود: رستوران مهستان. همانکه بعدها شد پاتوقمان. رستورانی زیبا، شیک و خوشآبورنگ. هنوز پشت میز نشسته بودیم که مادرت دوربینش را از داخل کیف درآورد: «کمی نزدیکتر به هم بشینین. میخوام عکس بندازم.» یکی دو تا عکس گرفت. هر دو معذب بودیم. رفتم پیش خودش نشستم. تو هم پیش پدرت.
پدرت چلوکباب و جوجه سفارش داد. غذا از گلوییم پایین نمیرفت. شاخهای گل سرخ در گلدان بلور وسط میز بود، آن را آرام هل دادی طرفم. مادرت بازهم عکس انداخت. بهزور لقمهها را فرو دادم. دلم شور میزد. نمیفهمیدم چه میخورم. همهٔ حواسم به این بود که زودتر برگردیم.
برای مجلس عقد مهمانها آمده بودند و بیشترشان هم از شهرستان بودند. پنجشنبه بود و خانه حسابی شلوغ. عمهها، داییها، مادربزرگ، پدربزرگ، فامیل دور، فامیل نزدیک، همسایهٔ دست راست و دست چپ و روبهرو!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت بیستم
محضر تا خانهٔ ما چهار پنج خانه فاصله داشت. میشد پیاده رفت، اما همان راه کوتاه را هم با ماشین رفتیم. تازه گواهینامه گرفته بودی و خودت رانندگی میکردی. کتوشلوار مشکی پوشیده بودی و پیراهن سفید. بعدها برایم گفتی: «همون شب که میخواستم بیام خواستگاری، رفته بودم سر کوچه برای مامانم خرید کنم. سجاد رو دیدم ایستاده بود توی مغازه. خواستم بگم یه دست کتوشلوار شیک داری بدی بپوشم بیام خواستگاری؟ دیدم خودش با دمپایی وایساده اونجا!»
خندیدی، از همان خندههای بلند کودکانه و گفتی: «راستش، هرچی پول گیرم میاومد، خرج پایگاه میکردم و چیزی ته کاسه نمیموند برای پسانداز.»
آدم ولخرجی بودی. این را بعدها فهمیدم. شاید نشود گفت ولخرج. ازایندست آدمهایی بودی که پول به جانشان بسته نیست و این البته نمیتواند بد باشد.
شبی که قرار بود فردایش عقد کنیم، مادرت پارچهٔ ساتن سفید و طلایی را به خانهمان آورد: «سمیهجان، خودت هویهکاریش کن و دورش گل بزن. برای ساییدن قند روی سرت میخوام.»
همان شب با شابلون استیل دورتادورش را نقش گل زد انداختم. روزها روی پارچهٔ ساتن سفید و طلایی جلوهٔ خاصی داشتند. ساعت ده شب بود که مادرت زنگ زد: «گفتن فردا آب قطع میشه، برقم!» مامان که شنید زد توی صورتش: «وای خاک عالم، حالا چی کار کنیم سجاد؟»
سجاد و سبحان آمدند پیش تو. نیم ساعت بعد سهتایی باهم آمدید با یک تانکر. تانکر را در پارکینگ گذاشتید و بنا کردید به شستنش. تا دیروقت شب صدای قهقههتان شنیده میشد.
ـ کف تانکر پر از خزهست. دوماد آستینا بالا، خودت زحمتش رو بکش!
تو را کرده بودند داخل تانکر و دادت بلند بود: «بابا چرا شلنگ رو گرفتیین رو سرم، مظلوم گیر آوردین!»
مامان تو آشپزخانه غذا درست میکرد. زرشکپلو با مرغ و خورش فسنجان. عطر و بوی غذا در خانه پیچیده بود. صدای جیغواد و گریه و خنده بچهها بلند بود. تا نیمهشب همه بیدار بودند. دورتادور پارچهٔ قندسازی را با هویه گل زدم.
ـ بابا این تانکر سوراخه!
شلیک خندهٔ شما از پایین میآمد. آن شب شاید دوسه ساعت بیشتر نخوابیدیم.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
حرفی بود در خدمتم
ناشناس:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده.❣️
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من همونجا می ایستم که باکری ها و همت ها و زین الدین ها ایستاده بودند✊❤️
#شهیدانه
#ایستادهایم
@mohgomshode313