eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
192 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
12 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی استادی در یکی از دانشگاه های خارجی به شاگردانش میگوید:✋🏻 _بچه ها تخته رو میبینید؟🤨 همه میگن: -آره😶 میگه: _منو میبینید؟🤨 همه میگن: -آره😶 میگه: _لامپ رو میبینید؟🤨 میگن: -آره😶 میگه: _خدا رو میبینید🤨 همه میگن: -نه😶 میگه: _پس خدا وجود نداره😏 یه ایرانی بلند میشه میگه: +بچه ها منو میبینید؟🤔 میگن: -آره😶 میگه: +تخته رو میبینید؟🤔 میگن: -آره😶 میگه: +مغز استاد رو میبینید؟🤔 میگن: -نه😶 میگه: +پس استاد مغز نداره😁 حالا درسته خنده دار بود ولی، 😊 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت بیست و یکم یازده صبح مامانت آمد دنبالـم تا برویم آرایشگاه. رفتم نشستم صندلی عقب. مواظب بودم از تو آینه نگاهم به نگاهت نیفتد. وقتی از آرایشگاه برگشتیم، چادرم را روی صورتم کشیده بودم تا دیده نشوم. مهمان‌ها دست زدند و کل کشیدند. مامان کاغذی را که بالای آن بسم‌الله الرحمن الرحیم نوشته بود، دست‌به‌دست می‌چرخاند. مهریه‌ام روی آن نوشته شده بود: ۳۱۳ سکه بهار آزادی، یک‌دست آینه‌شمعدان، حلقه، انگشتر و سرویس جواهرات. بزرگ‌ترهای فامیل امضا کردند. خانم‌ها طبقهٔ اول بودند و آقایان خانهٔ پدرت که تقریباً روبه‌روی خانهٔ ما بود. بی‌بی، مادربزرگت، انگشتر سرویسی را که برایم گرفته بودید دستم کرد، النگویـی هم به این یکی دستم. مامان آمد صدایم زد: «سجاد باهات کار داره.» بلند شدم رفتم داخل راهرو. سجاد تا چشمش به من افتاد زد توی سرش: «وای مامان اشتباه کردیم آبجی رو دادیم! وای خدا حیفه این ماه پیشونی! ببین چقدر خوشگله! چرا باید دسته گلمون رو بدیم بره؟!» مامان تندی در رابیش کرد و لبش را کند: «سجاد هیس! زشته. این حرفا چیه می‌زنی؟» صاحبه از اتاق بیرون آمد. سجاد به او نگاه کرد، در حالی که اشک می‌ریخت: «این یکی رو دیگه نمی‌دیم مامان! آدم باید آبجیش رو کنارش نگه داره!» آمدی و برای عقد مرا محضر بردی. تعدادی از مهمان‌ها هم آمدند. اتاق عقد کوچک بود و سالنی بزرگ کنارش. خانم‌ها آمدند داخل اتاق. نشستم پای سفره و خنچهٔ عقد. هوا گرم بود. نشستی کنارم. نگاهم به زیر بود که یکی قرآن را گذاشت روی دامنم. شروع کردم به خواندن سورهٔ یوسف. باید آقا خطبه را می‌خواند، اما قبل از آن تو را صدا زد: «آقامصطفی بیا تا شروط عقد رو برات بگم.» رفتی. صدایش می‌آمد: «همهٔ شروط به نفع خانمه. حواسـت هست شما؟» ـ بله بله حاج‌آقا حله! آمدی و نشستی. اتاق گرم‌تر از گرم شده بود. عرق از چهار ستون بدنم می‌ریخت. عاقد خطبه را خواند. دفعهٔ اول رفتم گل بچینم. دفعهٔ دوم می‌خواستم گل‌لاب بیاورم و دفعهٔ سوم گفتم: «با اجازهٔ امام زمان و رهبر عزیزم و بزرگ‌ترایی که اینجا هستن و پدر و مادر بله!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت بیست و دوم صدای هلهله و دست بلند شد. نقل و سکه ریخته شد روی سرمان. نمی‌دانستم بعدها همین چیزی که گفتم می‌شود سوژهٔ دست تو و برادرهایم: «سمیه، یادت رفت بگی با اجازهٔ آقامصطفی و کل فامیلامون! این رو هم یادت رفت بگی با اجازه از امام و همهٔ ملت ایران!» گرمای اتاق دیوانه‌ام کرده بود. هوای اردیبهشت شده بود هوای چلهٔ تابستان. دیگر به هم محرم شده بودیم. حلقه را دستم کردی، حلقهٔ طلا با هفت نگین سفید. اتاق گرم و گرم‌تر شده بود. از موهایم آب می‌چکید. مادرت که آمد هدیه‌اش را بدهد گفتم: «تموم موهام خراب شد.» گفتی: «با این وضع که نمی‌تونه بیاد جلوی مهمونا مامان!» مادرت گفت: «نگران نباش، الان می‌برمش آرایشگاه تا دوباره موهاش رو درست کنن.» مرا همراه مادرت بردی آرایشگاه. دم در پرسیدی: «خیلی طول می‌کشه؟ نکنه مثه اون باره!...» ـ همین‌جا بمون الان برمی‌گردیم! ـ اما حالا وقت اذونه باید برم مسجد! ـ یعنی چی؟ حالا یک امشب رو نرو مادر! ـ زشته باید برم! ـ چی چی رو زشته؟ ـ اینکه به خدا بگم چون زنم آرایشگاه بود نیومدم مسجد، زشته! و رفتی. خانم آرایشگر باز موهایم را درست کرد. کارم تمام شده بود که از مسجد آمدی و مرا بردی خانه. طبقهٔ اول را خانم ها پر کرده بودند. وقت شام مادرت گفت: «شما برین توی این اتاق باهم شام بخورین.» قبلاً یکی از دوستانم گفته بود: «سمیه یه هدیه برای آقامصطفی بخر و همون شب بده بهش.» ـ چرا؟ ـ چون کسی که اولین هدیه رو بده، برای همیشه تو خاطر طرف مقابل می‌مونه. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
همه میگن رفتی ولی من هنوز منتظرم تا پرده های حسینیه امام خمینی کنار بره و تو بیای 💔💔💔 +رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد @mohgomshode313