5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه میجویی ؟
عشق همین جاست❤️🩹🥺
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
علت عقب ماندگی ، دین نیست☝️
فهم غلط از دین است❗️
«شهید مطهری»
#اندکی_تفکر
@mohgomshode313
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصه سنگ و شیشه...💔
#شهید
@mohgomshode313
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام زمان (عج) :
شیعیان آخرالزمان ندیده به من عشق میورزند؛❣✨
اگر بدانند چقدر دوستشان دارم از شوق میمیرند🥲❤️
+ما برات میمیریم آقا🥺💚
#امام_زمان
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج
@mohgomshode313
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت تنگه هرمز 😂😂
#تنگه_هرمز
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت بیست و سوم
با سجاد برایت یک ادوکلن گرفته بودیم. رنگش آبی آسمانی بود و یک جلد قرآن کوچک که در جلدی چرمی قرار داشت. هر دو را کادوپیچ کرده و گذاشته بودم داخل کمِد اتاق.
قبل از اینکه شام بخوریم، ادوکلن را آوردم. چشمانت برق زد: «به چه مناسبت؟»
· همین جوری!
· من باید برای شما هدیه میخریدم!
کاغذ کادویش را باز کردی. قرآن را بوسیدی و گذاشتی در جیب کُتت. شیشهٔ ادوکلن را جلوی نور چراغ نگه داشتی: «چه آبی زیبایی!»
آن را هم گذاشتی در این یکی جیبت.
شاممان را که خوردیم، صدایمان زدند برویم و کیک را ببریم. رفتیم اتاقی دیگر. کیک صورتی بود و دورتادورش رزهای رنگی. دستم را گرفتی. کیک را به کمک هم بردیم. سروصدا و دست و خنده و شادی. زمان بهسرعت گذشت. آنهایی که خانهشان نزدیک بود رفتند. فامیلهای خیلی نزدیک، چه مرد و چه زن، در اتاقی جمع شدند و هدیههایی را که گرفته بودیم حساب کتاب کردند. فامیلهای شهرستانی آماده شدند برای خواب تا صبحزود راه بیفتند. کمکم فامیلهای شما هم رفتند، اما تو همینطور نشسته بودی. دلم گفت: چه پررو!
عمومی پرسید: «آقامصطفی، هستی دیگه؟!»
· نخیر میرم!
نفسی از سر راحتی کشیدم. بلند شدی. جلوی پاشنه در صدام زدی. آمدم پیشت. نگاهت نمیکردم. گوشی سامسونگ سفیدی، از اینها که تا میشد، دادی دستم.
· این نمونه پیشتون اگه کاری داشتین.
هنوز گوشی نداشتم. کار با آن را خوب بلد نبودم اما گرفتم. تا پارکینگ آمدم بدرقهات. نگاهت نمیکردم. موقع خداحافظی گفتی: «فردا میام دنبالتون بریم بیرون.»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت بیست و چهارم
در را که بستم، دست گذاشتم روی گونههایم. الو گرفته بود. دویدم و به روشویی رفتم. صورتم را شستم. باید آماده میشدم برای خواب.
رختخوابها را کپتاکپ انداخته بودند. گوشی را گذاشتم زیر بالش. چشمهایم را روی هم گذاشتم. صدای پیامکها شروع شد. گوشی را همان زیر ملحفه جلوی چشمم گرفتم: «سلام عزیزم خوبی؟»
چشمهایم گرد شد: وای خدای من چه پررو!
· نازگل من چطوره؟
با خودم گفتم: «چه غلطی کردم گوشی رو گرفتم!»
· گلم اگه کاری داشتی پیامک بفرست.
ساعت سه نیمهشب بود. هر بار که پیام میآمد با صدای سوتبلبلی میآمد. مچاله شده بودم زیر ملحفه و گوشی را محکم به گوشم چسبانده بودم. انگار درودیوار چشم و گوش شده بود. خیس عرق شده بودم. گونههایم آتش گرفته شد. وای چه اشتباهی! اذان شد و گوشی از صدا افتاد. بلند شدم برای نماز.
از سروصدای مهمانهایی که راهی شهرستان بودند بیدار شدم. سرم درد میکرد و چشمهایم باز نمیشد. به هر جانکندنی بود بلند شدم. با رفتن آخرین مهمان، انگار در خانه بمب منفجر شده بود. رختخوابها پهن، ظرف و ظروف اینطرف و آنطرف، کف زمین پر از نقل و خردهشیرینی و گلهای پژمرده، لباسها افتاده روی دسته صندلیها و آشپزخانه پر از ظرف نشسته. باید داخل خانه لیلی میکردیم. سعی کردم جمعوجور کنم این بازار شام را، ده صبح بود که گوشیام زنگ خورد. تو بودی.
· سلام عزیز، میای بریم نمازجمعه؟
· سلام. ولی توی خونهٔ ما جای سوزنانداختن نیست!
· میریم و زود برمیگردیم!
· باید از مامانم اجازه بگیرم.
بهدنبال مامان که مدام خم و راست میشد، لیلیکنان رفتم.
· آقا مصطفی میگه بریم نمازجمعه.
ملتمسانه نگاهش کردم. سکوت کرد. سکوت هم علامت رضاست.
گفتم بیاد دنبالم. «آخ جونم!» را نشنیده گرفتم!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید خامنهای :
امام زمان (عج) میاد تا .....
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج ✨
#ظهور
@mohgomshode313