در طول این ۳۶ سال رهبری آقا ، یک بار نشنیدیم بگویند یکی از پسرانشان در امور کشور دخالت کرده اند و نظر داده اند
شما که پدرت ۲ ساله رئیس جمهور شده ، ساکت. به تو چه ربطی داره غنی سازی بشه یا نه😒
بار آخرت باشه رو حرف رهبر عزیزمان ، حضرت آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای حرف میزنی
#مرگ_بر_سازشگر
@mohgomshode313
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اهلا و سهلا مرحبا
به وجود ختم المرسلین💞
#حضرت_محمد
@mohgomshode313
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برسد به گوش جهانیان 🌱
دو جهان به نام
محمد (ص) است😍❤️
#حضرت_محمد
@mohgomshode313
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در طول عمرمون سر سفرهٔ امام صادقیم💞❣
#امام_صادق
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت بیست و پنجم
از کهنز تا شهریار شش یا هفت کیلومتر است. باهم پیاده رفتیم. در مسیر هرکس به ما میرسید، بوق میزد و اصرار میکرد که سوار شویم، اما ما دوست داشتیم پیاده برویم. اردیبهشتماه بود. جمعه و خیابان خلوت. درختها از دو سو دستشان را بههم داده و سر بر شانهٔ هم گذاشته بودند. اینسو و آنسو نهر آب روان بود. گویی برای ما خیابان را آبوجارو کرده و آذین بسته بودند.
· خب به حرفی بزنیم سیمهخانم!
نمیدانستم چه بگویم. شروع کردم به صحبت کردن دربارهٔ همین برنامههایی که در تلویزیون پخش میشود. حرفم را قطع کردی و پرسیدی: «راستی چه غذایی را خیلی دوست داری؟»
· قورمهسبزی.
· خدایش غذایی پیدا میشه که بیشتر از من دوست داشته باشین!؟
برای یک لحظه گونههایم گل انداخت.
اما از اینکه در کنارت راه میرفتم احساس غرور میکردم. میدانستم طبق آیهٔ قرآن بهوقت قدمزدن نباید به زمین فخر فروخت، ولی نمیتوانستم به وجود و همراهیات فخر نفروشم. به نمازجمعه رسیدیم. همراه جمعیت نماز خواندیم و پیاده برگشتیم. باز همان آب روان و همان هوای اردیبهشتی و همان دالان بهشت!
رسیدیم در خانهتان. گفتی: «بریم بالا.»
· وای نه! مامانم یه عالمه کار داره!
اصرار کردی. در خانهتان را زدی. در باز شد. میخواستی در عمل انجامشده قرار بگیرم. رفتیم داخل حیاط. روی تخت چوبی چند دقیقه نشستم. پدر و مادر و خواهرت با ظرفی میوه آمدند. اصرار کردند برویم بالا، گفتم: «باید زود برگردم!»
در باغچهٔ خانه درختی بود غرق شکوفه. دورتادور باغچهٔ کوچک چند ردیف بنفشهٔ زرد و سرخ و عنابی. مادرت دوریش را آورد. چند تا عکس گرفت. موزی را نصف کردی، نصف در دهان من، نصف در دهان او. گونههایم سرخ شده بود.
گفتم: «دیگه بریم!»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت بیست و ششم
من را رساندی جلوی در خانه. مامان پرسید: «تنها برگشتی؟»
· آقامصطفی من رو رسوند.
برگشت طرف آشپزخانه.
· کاری هست انجام بدم مامان؟
· کار؟ دیدی سراغش رو بگیر. میبینی که دستتنهایی همه رو انجام دادم.
· ببخشید!
گفتم و رفتم طرف روشویی. آبی به صورتم زدم. گونههایم شده بود گل آتش. چیدم داخل اتاقم.
باران دوباره شروع به باریدن کرده. آسمان سُربی شده و از آن یک گل آفتاب هم خبری نیست. باید راهی شوم طرف خانه، اما از تو دل کندن مثل جون کندنه!
کمی دیگر خاطراتم را برای نویسنده ضبط کنم و بعد راهی شوم.
بنا نبود زمان عقدمان خیلی طول بکشد. از اول گفته بودم دوست ندارم. قرار بود فقط دوسه ماه عقد کرده بمانیم، چون این فاصلهٔ زمانی برای شناختنِمان خوب بود، هم شناخت خودمان و هم خانوادههایمان. ازجمله مواردی که در خانوادهٔ شما دیدم و سخت از آن خوشم آمد و برایش خدا را شکر کردم، اینهاست که میگویم:
پایبندی افراد خانوادهتان به نماز اول وقت، طوری که اگر آنجا بودم تا صدای اذان بلند میشد، میدیدم همه بهدنبال وضوگرفتن و پهنکردن سجادهاند و دیگر اینکه هیچکدام بهدنبال خرافات نبودید.
در زمان عقد قرار شد سفری دستهجمعی به مشهد برویم. چشمم به گنبد و بارگاه آقا که افتاد برای خوشبختیمان دعا کردم. در هتلی نزدیک حرم دو تا اتاق گرفتیم. چه لحظات و ساعات خوشی داشتیم! یک بار که خانوادهات رفته بودند حرم، گفتی:
«میخوای بریم دزدی؟!»
· دزدی؟
· آره از یخچال مامانم اینا!
· زشته آقامصطفی!
· یه کاری میکنم خوشگل بشه!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
ماهِگُمشده:)
سلام سلام 🥰🥰 امروز مسابقه داریم 😉💗 مسابقه راجب محفل هست انشاءالله ساعت ۶ بیاید مسابقه چه جایزه ه
کمتر از یک ساعت دیگه🌱✨
برا ساعت ۶ ، ساعت گذاشتید؟