eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
197 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
12 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
پاسدار فرهنگ ایرانی اسلامی 😍🌱 @mohgomshode313
ماهِ‌گُمشده:)
این ۳ تا جای خالی رو پر کنید و برای این آیدی 👈@Zahra313o بفرستید اگه ۳ تا جواب درست باشه ، برنده م
ساعات پایانی مسابقه🥲 جایزه ها هنوز تموم نشده 😉 شرکت کن و جایزه بگیر💞💞
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه نگاه به نامحرم بکنی دیگه نمیتونی نگاه به محرم عالم کنی💔🥺 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت بیست و هفتم مرا بردی اتاقشان. هرچه خوراکی در یخچال بود ریختی داخل کیسه و آوردی اتاقمان چیدی در یخچال. · وای آقامصطفی آبرومون می‌ره! خندیدی، از همان خنده‌های بلند کودکانه: «بشین و تماشا کن!» مادرت که آمد صدایت زد: «مصطفی تو اومدی سر یخچال ما؟» خندیدی: «من و این کارا؟!» · از دماغت که دراز شده معلومه! زدی زیر خنده: «بزرگی پیشه کن، بخشندگی کن، مامان جون!» مادرت رفت و با دوربین برگشت: «وایسین جلوی یخچال، البته که درش رو هم باز می‌کنین! باید مدرک جرمتون معلوم باشه!» عکس من و تو و غنیمت‌های کش‌رفته تا مدتی سوژهٔ خنده بود. مادرت که رفت، پرسیدی: «چی می‌خوری عزیز، چای یا نسکافه؟ البته شکلات خارجی و کیک کشمشی هم داریم.» رستوران طبقهٔ همکف بود و برای صبحانه باید می‌رفتیم پایین. سر میز مشت‌مشت خوراکی برمی‌داشتی. مادرت لپش را می‌کند: «نکن مصطفی زشته!» می‌خندیدی: «زشت کدومه مامان‌جون! خُب بذار یکن بار اولشه که میاد هتل!» از خوراکی‌هایت می‌گذشتی در بشقاب‌هایمان: «بیایین اینم سهم شما!» تک‌خوری بلد نیستم.» پدرت یک ماشین ون اجاره کرده بود. راننده هرجا که می‌خواستیم ما را می‌برد: طرقبه، شاندیز، خواجه‌ربیع، خواجه‌مراد، آرامگاه فردوسی و از همه مهم‌تر حرم. روزی که همگی رفتیم بازار، پرسیدی: «چی برات بخرم؟» ـ کیف و کفش. چون سایز پایم ۳۶ بود، کفش سخت گیر می‌آمد. کلی گشتیم. پدرت گفت: «مغازه‌ای نمونده که نگشته باشیم!» گفتی: «خب سیندرلا رو گرفتیم دیگه!» حلقه‌ام کمی گشاد شده بود. مرا بردی طبقهٔ دوم بازار رضا جایی که حکاکی می‌کردند. حلقه را دادی که برایم تنگ کنند. بعد رفتیم ساندویچ‌فروشی. آکواریوم بزرگی کنار دیوار بود با یک عالمه ماهی‌های رنگارنگ. محو‌شان شده بودم و محو صندوقچهٔ جواهراتی که ته آب بود و درش آرام باز و بسته می‌شد و فرشته‌ای که به بال‌های بلورینش تکیه کرده بود. گفتم: «وای چه قشنگه!» گفتی: «وقتی عروسی کردیم و رفتیم سر خونه و زندگیمون، یکی برات می‌خرم.» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت بیست و هشتم به قولت وفا کردی و دو روز پیش از آنکه برای آخرین بار بروی سوریه، برایم یک آکواریوم بزرگ خریدی پر از ماهی. ماهی‌هایی که مدام می‌گفتند آب و من نمی‌دانستم بی‌تو چگونه به آن‌ها رسیدگی کنم و هنوز هم... باران شدت گرفته. برای امروز بس است، باید برگردم خانه. همراهی‌ام کن. آقامصطفی! دلم تنگه! امروز دیگر سر مزارت نیامدم. هوا سرد است و از همین‌جا در خانه، کنار پنجره نشسته‌ام و در حال ضبط خاطراتمان هستم. درست شبیه پروانه‌ای که شکارش کنی و بعد از چند لحظه گرده‌هایی از بال او بر سر انگشتانت بماند و پروانه‌ای نیمه‌جان جلوی چشمانت... برای اینکه سر خانهٔ خودمان برویم، باید جایی را اجاره می‌کردیم در خارج از شهرک پاسداران. طبقهٔ سوم آپارتمانی نوساز را اجاره کردی که یک‌خوابه بود. پنج میلیون رهن به‌اضافهٔ پانزده‌هزار تومان اجاره. پول‌دادن برای اجاره سخت بود، اما توکل بالایی داشتی مثل داداش سجادم. مدام می‌گفتی: «درست می‌شه!» مانده بودم چطور درست می‌شود! اما بعد از مراسم عروسی وقتی هدیه‌ها را باز می‌کردیم و پول‌ها را می‌شمردیم گفتی: «دیدی حالا؟ خدا خودش کارسازه!» آپارتمان لوله‌کشی گاز داشت، اما وصل نبود و سرویس بهداشتی هم در راه‌پله بود. طبق قراری که داشتیم باید سرویس چوب را تومی‌گرفتی، اما گفتی: «روم نمی‌شه به پدرم بگم میل رو تو بگیر! بهتره از پول نقدی که از سر عقد برامون مونده بگیریم!» پول نقد ما صدهزار تومان بود، درحالی‌که در شهریار ساده‌ترین میل دویست‌هزار تومان بود. با بابام رفتیم یافت‌آباد. آنجا هم سرویس میل‌ها بالای دویست و سیصد‌هزار تومان قیمت داشت. هال ما دو تا فرش دوازده‌متری می‌خورد و ما یک شش‌متری داشتیم و یک دوازده‌متری. اگر میل نمی‌خریدیم باید پول پشتی و فرش می‌دادیم که گران‌تر می‌شد. رفتیم کوچه‌پس‌کوچه‌های یافت‌آباد و یک دست میل کرم چوبی پیدا کردیم که از آن ساده‌تر و ارزان‌تر پیدا نمی‌شد. فروشنده گفت: «با تخفیف ۱۲۰ هزارتومن.» گفتی: «حاجی دانشجویی حساب کن! صد تومن بده خیرش رو ببر!» روابط عمومی‌ات عالی بود و طوری حرف می‌زدی که به دل می‌نشست. فروشنده تخفیف داد: «چون عروس و دامادین قبول!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید خـامـنـه‌ای: خدا رو فراموش نکن❤️‍🩹✨ @mohgomshode313
حی علی الصلاة 🌷💚
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه! نه! نمی‌آید دیگر نمی‌آید رو زمین مثلِ حیدر نمی‌آید 💚 @mohgomshode313
📝 باز توصیه‌ی این خادم به آحاد ملّت آن است که به هیچ‌وجه اجازه‌ی بروز هیچ اختلافی را در بین خود ندهند. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت هفته وحدت | ۸/شهریور/۱۴۰۵ #️⃣ 💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir