eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
194 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
12 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
🩷بسم الله الرحمن الرحیم ❤️
امام باقر (ع) فرمودند: 🩵💐اِستَشِر فی أمرِک الَّذینَ یخشَونَ اللَّهَ 🩵💐در کار خود، [فقط] با کسانی مشورت کن که از خدا می ‌ترسند. «تحف العقول، ص 293» @mohgomshode313
هر روز ۲۴ ساعته،۵ دقیقه رو خرج حضرت عشق کن،یار امام زمان❤️ 💚✨دعای عهد برای تجدید بیعت با امام زمان (عج)✨💚 ✨﷽✨ اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْکرْسِىِّ الرَّفيعِ، وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ، وَمُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْأِنْجيلِ وَالزَّبُورِ، وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ، وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْمَلائِکةِ الْمُقَرَّبينَ وَالْأَنْبِيآءِ وَالْمُرْسَلينَ، اَللّهُمَّ اِنّى‌ اَسْئَلُک بِوَجْهِک الْکريمِ، وَبِنُورِ وَجْهِک‌ الْمُنيرِ، وَمُلْکک الْقَديمِ، يا حَىُّ يا قَيومُ، اَسْئَلُک بِاسْمِک الَّذى‌ اَشْرَقَتْ‌ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ، وَبِاسْمِک الَّذى‌ يصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ‌ وَالْأخِرُونَ، يا حَياً قَبْلَ کلِّ حَىٍّ وَيا حَياً بَعْدَ کلِّ حَىٍّ، وَيا حَياً حينَ لا حَىَّ ،يا مُحْيىَ الْمَوْتى‌ وَمُميتَ الْأَحْيآءِ، يا حَىُّ لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ، اَللّهُمَ‌ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقآئِمَ بِاَمْرِک، صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ و عَلى‌ ابآئِهِ الطَّاهِرينَ، عَنْ جَميعِ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ فى‌ مَشارِقِ‌ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها، سَهْلِها وَجَبَلِها وَبَرِّها وَبَحْرِها، وَعَنّى‌ وَعَنْ‌ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ، وَمِدادَ کلِماتِهِ، وَما اَحْصاهُ‌ عِلْمُهُ وَاَحاطَ بِهِ کتابُهُ، اَللّهُمَّ اِنّى‌ اُجَدِّدُ لَهُ فى‌ صَبيحَةِ يوْمى‌ هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيامى‌، عَهْداً وَعَقْداً وَبَيعَةً لَهُ فى‌ عُنُقى‌، لا اَحُولُ‌ عَنْها وَلا اَزُولُ اَبَداً، اَللّهُمَّ اجْعَلْنى‌ مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ، وَالذَّابّينَ‌ عَنْهُ، وَالْمُسارِعينَ اِلَيهِ فى‌ قَضآءِ حَوآئِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلينَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامينَ عَنْهُ، وَالسَّابِقينَ اِلى‌ اِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَينَ يدَيهِ، اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَينى‌ وَبَينَهُ الْمَوْتُ الَّذى‌ جَعَلْتَهُ عَلى‌ عِبادِک حَتْماً مَقْضِياً، فَاَخْرِجْنى‌ مِنْ قَبْرى‌ مُؤْتَزِراً کفَنى‌، شاهِراً سَيفى‌، مُجَرِّداً قَناتى‌، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعى‌ فِى الْحاضِرِ وَالْبادى‌، اَللّهُمَّ اَرِنىِ‌ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ، وَالْغُرَّةَ الْحَميدَةَ، وَاکحَلْ ناظِرى‌ بِنَظْرَةٍ منِّى‌ اِلَيهِ، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَاَوْسِعْ مَنْهَجَهُ، وَاسْلُک بى‌ مَحَجَّتَهُ‌ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ، وَاشْدُدْ اَزْرَهُ، وَاعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَک، وَاَحْىِ بِهِ عِبادَک، فَاِنَّک قُلْتَ وَقَوْلُک الْحَقُّ، ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کسَبَتْ‌ اَيدِى النَّاسِ، فَاَظْهِرِ الّلهُمَّ لَنا وَلِيک وَابْنَ بِنْتِ نَبِيک الْمُسَمّى‌ بِاسْمِ‌ رَسُولِک، حَتّى‌ لا يظْفَرَ بِشَىْ‌ءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلاَّ مَزَّقَهُ، وَيحِقَّ الْحَقَ‌ وَيحَقِّقَهُ، وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِک، وَناصِراً لِمَنْ لا يجِدُ لَهُ ناصِراً غَيرَک، وَمُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ اَحْکامِ کتابِک، وَمُشَيداً لِما وَرَدَ مِنْ اَعْلامِ دينِک، وَسُنَنِ نَبِيک صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ، وَاجْعَلْهُ‌ اَللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِن بَاْسِ الْمُعْتَدينَ. اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِيک مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ بِرُؤْيتِهِ، وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى‌ دَعْوَتِهِ، وَارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ، اَللّهُمَّ اکشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَعَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، اِنَّهُمْ يرَوْنَهُ بَعيداً وَنَريهُ قَريباً بِرَحْمَتِک يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ. پس سه مرتبه دست بر ران راست خود بزنید و در هر مرتبه‌ بگویید: ✨«اَلْعَجَلَ الْعَجَلَ يا مَوْلاىَ يا صــاحِبَ الزَّمــانِ»✨ @mohgomshode313
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هرجوری‌هستی‌،هرگناهی‌کردی‌ اول‌ازنمازت‌شروع‌کن.. شک‌نکن‌که‌درست‌میشی.. نمازت‌تورودرست‌میکنه؛همونطور‌که‌شیطان، ماروکم‌کم‌وآهسته‌آهسته‌ به‌سمت‌گناه‌میبره! همونطورهم‌نماز ماروکم‌کم‌به‌سمت‌عاقبت‌بخیری‌ میبره خداهیچوقت‌بنده‌شو رهانمیکنه حتی‌اگه‌مرتکب‌بدترین‌گناه‌هاشده‌ باشه.. به‌خدااعتمادکن‌🌱 @mohgomshode313
ابُہت داره از استاد و شاگرد میباره☠🕶 @mohgomshode313
شهید آوینی: یاران ؛پای در راه نهیم که این راه رفتنی است ونه گفتنی...🕊💗 @mohgomshode313
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اثر نان حلال است که امروز از هرچه گذشتیم از ایران نگذشتیم!❤️‍🩹🇮🇷 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت بیست و نهم وقت خرید بقیهٔ لوازم هم سعی می‌کردیم درشت‌ها را بگیریم و ریزها را حذف کنیم. کِت‌وشلواری که برای شب عروسی انتخاب کرده بودی، نوک‌مدادی بود و راه‌راه. به تنت لق می‌زد. به سجاد گفتم: «بگو بره عوض کنه. حداقل چارخونه برداره تا کمی درشت‌تر به‌نظر بیاد.» پیراهنت را هم یقه‌آخوندی سفید برداشته بودی. اوایل مرداد بود و کارها داشت ردیف می‌شد که شبی رنگ‌پریده آمدی: «خبر داری؟ دایی حمید فوت کرد!» ـ وای! اون که طوریش نبود. لاله لاله الله! مامان که شنید گفت: «برای عروسی تا بعد از چهل‌م صبر می‌کنیم.» گفتم: «پس تاریخ عروسی را بگذاریم ۱۹ شهریور روز تولدت. چند روز هم مانده به ماه رمضان.» قبول کردی. دوازده مرداد تولدم بود. آمادی به دیدنم با یک دسته‌گل و الگوی طلا. غروب فردایش زنگ زدی: «خوبی عزیز؟ می‌خوام برم مسجد نمیای؟» حالم خوب نبود. بعد از نماز با یک گلدان پر از گل صورتی آمادی. عادت داشتی دست بزرگ‌تر را ببوسی، اما چون مامان سید بود، تو به حساب سیدبودنش به دست‌بوسی‌اش می‌آمدی. گلدان را روی دامنم گذاشتی و رو به مادرم گفتی: «مادرجون، اینا رو برای عزیز آوردم تا حالش خوب خوب بشه!» بعد از عقد بیشتر عزیز صدایم می‌زدی. مامان حسابی کیف کرد. گرچه دوسه روز بعد با گله‌مندی گفت: «این آقامصطفی تو خونه دست من رو می‌بوسه، اما بیرون حتی سلامم نمی‌کنه!» گله‌اش را که به تو رساندم، گفتی: «تو که می‌دونی من توی خیابون به هیچ‌کی نگاه نمی‌کنم!» قرار شد عروسی‌مان را در تالار عمومیت در کرج بگیریم. حنابندان هم جزو برنامه بود. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت سی ام دوست داشتم کف دستم با حنا بنویسم مصطفی. پیش از مراسم عروسی اتمام حجت کردی: «کسی حق نداره توی کوچه بوق بزنه، شاید همسایه‌ای مریض باشه یا کسی بی‌خواب بشه. دست‌زدنم ممنوع، چون از این جلف‌بازی خوشم نمیاد!» شام عروسی چلوکباب بود و چلوجوجه، همراه سالاد و نوشابه. تمام مدتی که در تالار بودیم، محمد‌مهدی داداش چهارساله‌ام چسبیده بود به پاهایم و زار می‌زد، طوری که نتوانستم غذا بخورم. مرا در لباس عروسی که دید خیال کرد در حال پروازم و قرار است برای همیشه ترکش کنم! صدای ضجه‌هایش اشکم را درآورده بود و غذا از گلوییم پایین نمی‌رفت. وقتی قرار شد سوار ماشین بشویم، او را هم سوار کردیم. طفلک وسط راه خوابش برد. سر راه رفتیم خانه پدرم، چون باید پارچه‌های سبزی را که مادربزرگت بی‌بی پولک‌دوزی کرده بود و در داخلش نان و برنج و صدقه گذاشته بود، به کمر و بازویم می‌بست. بعد باید می‌رفتیم خانه شما تا پدرت آن‌ها را باز کند. از داخل ماشین گریه من هم شروع شد و تو مدام می‌گفتی: «سمیه گریه نکن! جان مصطفی گریه نکن! به خدا زشته!» اما دست خودم نبود و اشک‌هایم پشت هم می‌آمدند. آخر شب، وقتی به خانه خودمان رفتیم، بعضی‌ها به شوخی به سجاد و سبحان می‌گفتند: «عروس‌کشونه و شما برادرا این‌قدر بی‌خیال؟» می‌خندیدند: «ما قبلاً دومادکشون راه انداختیم و دیگه نگران نیستیم!» تنها که شدیم، از من اشک و آه بود و از تو قربان‌صدقه. صبح که چشمانت را باز کردی اولین حرفت این بود: «چرا چشمانت این طوری شده عزیز؟» ـ دلم برای مامانم تنگ شده! ـ به خدا ساعت سه نیمه‌شب ازشون جدا شدیم! الان تازه نُه صبحه! چه دلتنگی‌ای؟ اما اشک‌های من بند نمی‌آمدند. آخر سر گفتی: «بلند شو بریم اونجا!» ـ نه اصلاً! قراره برای ما صبحونه بیارن. تازه تا سه روز هم نباید اونجا بریم. بعدش باید بریم مادرزون سلام. زنگ زدی به مامانم: «مادرجون نمی‌خواد صبحانه بیارین. ما میایم اونجا.» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313