3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسم رخت عزا تن کن/ همین جا شمع روشن کن❤️🩹🥀
به یاد عروسی سیریکیها که عزا شد💔
#سیریک
#مرگ_بر_آمریکا
@mohgomshode313
حمله موشکی سپاه و ارتش به پایگاه های آمریکا ✊🇮🇷
#مرگ_بر_آمریکا
@mohgomshode313
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جمهوری اسلامی ایران
حرم ماست🇮🇷❤️
#ایران
@mohgomshode313
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا مشکل آمریکا با ما با مذاکره حل میشه ؟
پاسخ رهبر شهید رو بشنوید
#نقض_نامه
@mohgomshode313
ٱنفِرُوا۟ خِفَافًۭا وَثِقَالًۭا وَجَٰهِدُوا۟ بِأَمْوَٰلِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌۭ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ﴿٤١﴾
(همگی به سوی میدان جهاد) حرکت کنید؛ سبکبار باشید یا سنگین بار! و با اموال و جانهای خود، در راه خدا جهاد نمایید؛ این برای شما بهتر است اگر بدانید!❤️🩹🥲
«التَّوْبَة ، آیه ۴۱»
#بشارت_قرآن
@mohgomshode313
801.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما وطن...
تا پای جان برایت ایستادهایم🇮🇷❤️
#ایستادهایم
@mohgomshode313
نمرود ادعای خدایی داشت و خدا او را با یک پشه به درک فرستاد
تو کی باشی بچه 😎😏
#مرگ_بر_ترامپ
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت سی و یکم
رو کردی به من: «حالا برو دست و صورتت را بشور تا بریم خونه مامانت.»
ـ با این چشما؟
ـ آره، با همین چشما تا بفهمن چه پدری از من درآوردی!
زندگی دونفره ما در آپارتمانی کوچک شروع شد، مثل یک قطره عسل شیرین. هرچند دلتنگ خانوادهام میشدم، برای تو شده بودم کدبانوی خانه. برای پختوپز آدم بیدستوپایی نبودم. ایامی که مادربزرگ مریض بود و مامانم بیشتر وقتها در بیمارستان و کنار او بود، من غذا میپختم. هرچند خرابکاری هم کم نکرده بودم. به قول مامان، کار نیککردن از پرکردن است. یک بار آنقدر به شش پیمانه برنج چنگ زدم که همه پودر شد و از ترسم ریختم تو آبکش و گذاشتم جلوی آفتاب و بعد هم ریختم داخل سطل برنج! دفعه بعد هم برنج را نشسته بار گذاشتم که شد کتهای سیاه! از این کارها بازهم کردم، اما کم کم راه افتادم. اولین روز، در خانه خودمان هم چون گاز نداشتیم از سوپری سر کوچه یک تُن ماهی و یک بسته نان لواش خریدم، سفره انداختم و سالادی خوشآبورنگ درست کردم و منتظر نشستم تا بیایی. آمدی و کلی از دستپختم تعریف کردی! اما آخرین لقمه را فرونداده بودی که بلند شدی و ساک خودت رو بستی.
ـ کجا آقامصطفی؟
ـ بچهها رو میبرم استخر.
تنهایی آزارم میداد، ولی میدانستم اعتراضم بیفایده است. هنوز در رودربایستی با تو بودم. گاز و ماشین لباسشویی هم وصل نبود و باید میماندی و اینها را راه میانداختی، اما تو رفتی و من هم اعتراضی نکردم. یک هفته شد، دو هفته شد و من فهمیدم خیلی گرفتاری و من باید خودم به یکی تلفن بزنم که از بیرون بیاید و این کارها را انجام بدهد.
مادرت فهمید و گفت: «سمیهجان، مصطفی در خانه که بود دست به سیاه و سفید نمیزد، تو به کارش بگیر!» اما من دلم نمیآمد، چون میدانستم مردان بزرگ برای کارهای بزرگ ساختهشدهاند. این طور کارها به دست و پایت تار میتید و کارهای فرهنگی پایگاه برایت در اولویت بود.
من باید کاری میکردم که هم درسم را بخوانم، هم به پایگاه برسم و هم به کارهای خانه.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت سی و دوم
مدتی که گذشت و بدودوی مرا که دیدی، گفتی: «وای عزیز، وظیفه تو نیست با وضعیتی که داری غذا درست کنی! یکی رو پیدا کن بیاد کمکت! اصلاً زنگ بزن غذا بیارن!» در دلم گفتم: چه بریز و بپاشی! اونم با این وضع اقتصادی!
گاهی هم که مریض میشدم، زنگ میزدی به مامانم و مادرت: «چه نشستید که سمیه مریضه، بیایین پیش عزیزم!»
کم کم به این نتیجه رسیدم که باید از آنها دور شویم. اصرار پیشت اصرار که خانهمان را عوض کنیم و تو مانده بودی چرا؟
ـ دلت برای مامانت اینا تنگ میشه ها!
ـ نمیشه!
میخواستم با دوری از آنها به تو نزدیکتر شوم. میخواستم کاری کنم که بیشتر پیشم بمانی. رفتی اندیشه و خانهای را پسندیدی: «سمیه نمیدونی چقدر بزرگه! تازه صاحبخونه میگه چند بار اونجا بساط روضه انداخته. فکرش رو بکن، جایی که روضه امامحسین (ع) خونه شده باشه، متبرکه!»
این جابهجایی، خانوادههایمان را غمگین کرد، اما چون جایمان بزرگتر شده بود، خوشحال بودند. موقع اسبابکشی گفتی: «عزیز کاری نداشته باش! به بچههای پایگاه گفتم بیان و اسبابا رو ببرن.»
خوشحال شدم، اما وقتی آمدم آنها را بچینم آه از نهادم درآمد. میز تلویزیون شکسته بود، دستههای مبل ضربه خورده و شیشه میز جلوی مبل خُرد شده بود. حتی شانه تخممرغها را از یخچال در نیاورده، طنابپیچ کرده بودید و در طول راه تخممرغها به درودیوار یخچال خورده بود و تا مدتها یخچال بو میداد. خانه جدید هم بزرگ بود هم باغچه داشت، ولی بااینهمه، اولین روز بعد از چیدن اثاثیه زدم زیر گریه: «نمیخوام اینجا بمونم، دلم برای مامانم اینا تنگ شده!»
کمی نگاهم کردی و گفتی: «خیلی خُب. حالا بلند شو دست و صورتت رو بشور، لباسات رو عوض کن تا بریم.»
چقدر خوب بودی با من راه بیایی، نه دعوا میکردی نه اخموتخم. یک بار گفتی: «مرد باید خیلی بیدستوپا باشه که ندونه چطور فرعون زندگی رو توی دست بگیره!»
امشب، چه شب آرامی است! بچهها که خواباند انگار دنیا از حرکت میایستد.
امروز همه گلهای رز صورتی را که بیشتر وقتها برایم هدیه میآوردی و آنها را خشک میکردم و میریختم داخل گلدان بزرگ شیشهای، درآوردم و به دیوار زدم. شده مثل یک باغچه پرگل، اما حیف که عطرشان پریده، درست مثل تو که نیستی.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی مرا برساند به
صحنِ آزادی ❤️🩹🥲
#امام_رضا
@mohgomshode313