eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
188 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
12 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید جهان آرا: اگر شهر سقوط کرد آن را پس می‌گیریم مواظب باشید سقوط نکند. پ.ن: قهقهه اوباش مجازی شما را تحت تأثیر قرار ندهد. این خنده‌ها اندک دوامی نخواهد داشت. تمام این وقایع را اهل بیت ع در روایات به ما خبر داده‌اند. صبور باشید. سرنوشت اسرائیل را همه با هم خواهیم دید. ✍ نزدیک صبح @mohgomshode313
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کجا میفهمیم امام زمان ما رو فراموش نمیکنه؟🥹🌱 @mohgomshode313
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان جالب انتقام امیرالمومنین امام علی علیه السلام از قاتلان یکی از شیعیان 👌💞 +حتمااا ببینید💚 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت سی و پنجم هفت سال بعد حرفت ثابت شد. وقتی توانستی پولت را بگیری: «دیدی! من مأمور شده بودم تا حق کسانی رو بگیرم که سرشون کاله رفته بود و آخرش هم خودم.» مغازه‌ای در شهرک اندیشه چند کوچه بالاتر از خانه‌مان اجاره کردی. در این راه پدرم کمک کرد و باهم می‌رفتید و از شمال برنج می‌آوردید: صدری، دمسیاه، دودی، هاشمی. پدرم گفته بود: «سرمایه از من، بازاریابی و فروش از آقامصطفی.» ماه‌های اول زندگی‌مان این‌طور گذشت و هرچه بیشتر می‌گذشت، علاقه‌ام به تو بیشتر می‌شد. صبح‌ها می‌رفتی و دوازده یک ظهر می‌آمدی. خود من هم به پایگاه و حوزه می‌رفتم، اما سخت دلم برایت تنگ می‌شد. من خجالتی حالا دنبال فرصت می‌گشتم که بگویم دوستت دارم. گاه اصرار می‌کردم باهم برویم خرید. مهم نبود چه بخریم، همین که در کنارت و ویترین مغازه‌ها را نگاه کنم کافی بود. همین که به‌هنگام غروب یا در یک عصر پرتقالی، شانه‌به‌شانه‌ هم راه برویم، کنار ویترینی بایستیم و باهم مجسمه‌های بلورین، ظروف کریستال، لباس‌ها، کفش‌ها یا طلاها و بدلیجات را نگاه کنیم جذاب بود. این را اطرافیان هم فهمیده بودند. مثلاً پدرم می‌گفت: «آقامصطفی، هروقت خواستی حال سمیه خوش بشه برش بازار چرخی بزن. چیزی هم نخریدی، نخریدی!» اگر مثلاً می‌گفتی برم سر کوچه یک شیشه شیر بخرم یا می‌رم هیئت، می‌گفتم منم میام. یک بار خواستی به گشت شبانه بروی، آماده شدم که بیایم. با حیرت نگاهم کردی: «عزیز، تو گشت شبونه تو رو کجای دلم بذارم.» اما حریفم نشدی، آمدم و در ماشین گشت نشستم. وقتی پیاده می‌شدی، در را به روم قفل می‌کردی. در این گشت‌ها دوستانت هم همراهت بودند. یک بار دزدی را در محل گرفته بودید، باید می‌بردید و تحویلش می‌دادید. در راه کلی با دوستانت از اتفاقاتی که در وقت دستگیری دزد برایتان افتاده بود، گفتید و خندیدید. دزد را با ماشینی دیگر می‌بردند و من وتو و چند تا از دوستانت در این یکی ماشین. خنده‌ام نمی‌آمد و نمی‌فهمیدم شما برای چه این‌طور قهقهه می‌زنید، ولی از اینکه در کنار دوستانت شاد بودی، ته دلم شاد بود. وقتی دزد را تحویل دادی و آمدی، اخم‌هایت درهم بود و دیگر از آن خنده‌های مستانه خبری نبود. علتش را که پرسیدم گفتی: «مسئول کلانتری جلوی چشم ما ازش تعهد گرفت و آزادش کرد. یعنی آقازده زودتر از ما از کلانتری بیرون اومد!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت سی و ششم بودن با تو را به تنهایی ترجیح می‌دادم. از حوزه که می‌آمدم، سرکی هم به مغازه‌ات می‌کشیدم. همین که پشت دخل می‌دیدمت، حالم خوب می‌شد. بعد می‌آمدم خانه و ناهاری را که صبح زود درست کرده بودم گرم می‌کردم، سفره می‌انداختم و منتظر می‌شدم تا بیایی. بعضی روزها هم در همان سرک کشیدن به مغازه متوجه می‌شدم تنهایی و از دوستانت که بیشتر وقت‌ها می‌آمدند خبری نیست. آن‌وقت می‌آمدم داخل و کنارت می‌نشستم. همان‌جا باهم چیزی می‌خوردیم. اگر هم سروکله دوستانت پیدا می‌شد می‌رفتم پشت مغازه، همان‌جایی که برایم درست کرده بودی، و درحالی که به بحث‌هایتان گوش می‌کردم، مشغول مطالعه می‌شدم. هروقت هم لازم بود از تو مشورت می‌گرفتم، چون می‌دیدم هنگام بحث چقدر خوب راهبری می‌کنی و به نتیجه می‌رسی. برای همین، هروقت حتی دوستانم به‌دنبال راه‌حل بودند با تو در میان می‌گذاشتم و نتیجه را به آن‌ها می‌گفتم. آقامصطفی، مشورت با تو همیشه به من آرامش می‌داد. این همان چیزی است که این روزها خیلی آزارم می‌دهد. اینکه نیستی تا هروقت سر یک دوراهی سرگردان ماندم، بگویی: «سمیه از این‌طرف.» هرچند این را قبول دارم که هستی، ولی به‌وقت مشورت جایت خالی است. خیلی خیلی خالی است. فاطمه بیدار شده و صدایم می‌زند: «مامان خواب بابا رو دیدم.» می‌روم بغلش می‌کنم و می‌بوسمش: «خب باید خوش حال باشی دخترکم. چرا می‌لرزی؟» ـ برای اینکه رفت. لباس سفیدی تنش بود. به من خندید و رفت. آرام‌آرام به پشتش می‌زنم تا دوباره بخوابد. چشمانم را می‌بندم تا شاید من هم تو را ببینم در لباس سفید و لبخند بر لب، اما این خوشبختی نصیبم نمی‌شود. فاطمه می‌خوابد. روی محمدعلی را می‌کشم و باز می‌آیم کنار پنجره. باید بقیه خاطراتم از تو را پیش از آنکه غبار فراموشی روی آن‌ها بنشیند، در دل این ضبط کوچک جا بدهم. مدتی که از ازدواجمان گذشت، پدرت پیشنهاد داد: «حالا که سفر ماه‌عسلتون رو نرفتین، بیایین دسته‌جمعی بریم کربلا.» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
راهکار برا وقتایی که برق میره👌🏻 @mohgomshode313
نمیدونم والا..🤕 @mohgomshode313
دو هفته دیگه..😅 @mohgomshode313