eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
186 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
12 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
*امروز ، روز جهانی گاوه ، این روز رو به پهلوی و طرفداراش تبریک میگم @mohgomshode313
من براش سس خرسی بودم...😢🤣 @mohgomshode313
💕🥹وَٱلْمُؤْمِنُونَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍۢ ۚ يَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَيُطِيعُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ ٱللَّهُ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ﴿٧١﴾ 💞🥹مردان و زنان باایمان، ولیّ (و یار و یاور) یکدیگرند؛ امر به معروف، و نهی از منکر می‌کنند؛ نماز را برپا می‌دارند؛ و زکات را می‌پردازند؛ و خدا و رسولش را اطاعت می‌کنند؛ بزودی خدا آنان را مورد رحمت خویش قرارمی‌دهد؛ خداوند توانا و حکیم است! «سوره توبه ، آیه ۷۱» @mohgomshode313
اگر به عمل میشد، سقوط نمیکرد‼️ @mohgomshode313
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-قد و بالاشو میبینی؟🥲 +الان اینجا خوابیده:)💔 کانال شهید: https://eitaa.com/alimohamadia
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت سی و هفتم سفر به کربلا برایم یک رؤیا بود، رؤیایی که فکر نمی‌کردم تعبیر شود. آن روزها پولی هم در دست‌وپالمان نبود. به بابا چیزی نگفتیم. پیشنهاد تو این بود: «بیا سرویس عروسیت رو بفروش، بعد که اومدیم برات بهترش رو می‌خرم.» آرزوییم دیدن گنبد و بارگاه آقا امام‌حسین (ع) بود و آقا ابوالفضل (ع). زیارت نجف و سامرا هم که جای خود را داشت. رفتم و سرویسم را که خیلی دوستش داشتم فروختم، چون زیارت کربلا را بیشتر دوست داشتم. چهارصد‌هزار تومان دستم آمد. صد‌تومان هم قرض کردیم و ثبت‌نام کردیم. سفرمان زمینی بود و همراهانمان پدر و مادرت، عمه و دخترعمه و مادربزرگت بودند. اول رفتیم نجف، بعد سامرا و بعد کربلا. تو بار سوم بود که می‌رفتی و من بار اول. تو یک بار با بچه‌های حوزه علمیه رفته بودی و یک بار با بچه‌های پایگاه. با این‌همه حس و حالت کمتر از من نبود. در طول سفر حیران بودم، حیران و مشتاق، حیران و عاشق. همه‌چیز خوب بود جز آنکه گاهی مرا می‌گذاشتی و با دوستانی که آنجا پیدا کرده بودی، می‌رفتی زیارت. روزی که چشم باز کردم و دیدم بازهم نیستی، ابرهای همه عالم آمد توی دلم و خزیدم به غار تنهایی. وقتی از دست ناراحت می‌شدم دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم، می‌شدم کوه یخ. وقتی آمدی و حالم را دیدی سعی کردی از دلم دریابوری. همان روز باید می‌رفتیم کاظمین. در ماشین کنارم بودی، اما انگار یک عالم از تو فاصله گرفته بودم. دست‌هایم را که یخ بود چسبیدی: «عزیز باور کن دلم نیومد بیدارت کنم! اون‌قدر خوب خوابیده بودی که...» دهانم باز نمی‌شد جوابت را بدهم. ناله‌ات بلند شد: «ببین نفرینت من رو گرفت. باور کن دلم بدجور درد گرفته! امروز که رفته بودم زیارت، پیش از اینکه برم حرم دیدم گرسنه‌ام. عربی گوشه پیاده‌رو بساط صبحونه رو پهن کرده بود و نیمرو درست می‌کرد. با انبری تخم‌مرغ‌ها رو هم می‌زد. همون رو می‌انداخت زمین و باز برمی‌داشت و زیر و رویش می‌کرد. بی‌خیال شدم و یه پرس سفارش دادم. خوردن همان و این دل‌درد شدید همان!» رویم را کردم سمت پنجره ماشین و بیرون را نگاه کردم و چشم دوختم به بیابان خشک و نخل‌های خاک‌آلود. حال تو خیلی بد بود و چند بار به راننده گفتی نگه دارد، ولی اوییشتر پا را روی گاز گذاشت، چون ظاهراً احساس ناامنی می‌کرد. صدای انفجارهایی از دور دست می‌آمد. بالاخره آشتی کردیم. قول دادی در کربلا جبران کنی و دیگر تنهایم نگذاری، اما آنجا هم بیشتر در خدمت پیرزن و پیرمردهای کاروان بودی. شب آخر می‌خواستی ویلچر مادربزرگت را تحویل بدهی. گفتم: «منم میام.» گفتی: «بشین هلّت بدم!» تا گیت بازرسی نشستم روی صندلی چرخ‌دار و مرا هُل دادی. چقدر خندیدیم! دم گیت گفتم: «مردم دارن نگاه می‌کنن، اگه الان بلند بشم می‌ریزن و چادرم رو تکّه‌تکه می‌کنن، می‌گن شفا گرفته!» مرا بردی پشت حرم حضرت عباس (ع) پیاده کردی. ما نیاز به اتفاقات بزرگ نداشتیم تا بخندیم و شاد باشیم. همین که همدیگر را داشتیم اتفاق بزرگی بود. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت سی و هشتم از کربلا که برگشتیم رفتم حوزه که امتحان‌هایم را بدهم. آن روز امتحان منطق داشتم. آخرهای جلسه بود که یکی از بچه‌ها آمد و گفت: «آقایی دم در با تو کار داره.» ورقهام را دادم و آمدم. تو بودی سوار آردی: «بدو بیا، داریم می‌ریم ماه‌عسل.» ـ چی می‌گی برای خودت آقامصطفی؟ امتحان دارم. امتحان بعدی‌م رو چه کنم؟ مدیر حوزه اگه بفهمه پوست از سرم می‌کنه. خندیدی، از همان خنده‌های بلند کودکانه: «دوروزه برمی‌گردیم، بجنب که دیر شد!» ـ وای آقامصطفی من که چیزی برنداشتم! ـ صندلی عقب رو نگاه کن! سبد مسافرتی آنجا بود. درش نیمه‌باز بود و پر از وسیله. آن‌طرف‌تر هم پتو بود و بالش و فلاسک چای و سجاده. از سمت قزوین رفتیم شمال. یک سفر دونفره، سفر ماه‌عسل، البته با کمی تأخیر. هرجا را نگاه می‌کردی رنگ و بوی عشق داشت. زمین عشق و زمان عشق و آسمان عشق. سر راه رفتیم رشت خانه عموم و شب را آنجا خوابیدیم. صبح، بعد از نماز، سفره صبحانه را پهن کردند: سرشیر و نان تازه و کره محلی و مربای بهارنارنج. چقدر مزه دادا گفتی: «اینم اولین صبح ماه‌عسل!» و خندیدی، از همان خنده‌های بلند کودکانه، بی‌غل‌وغش. از اینکه نتوانسته بودی بعد از یک سال و چند ماه مرا بیاوری ماه‌عسل، خوش حال بودی. سر راه باهم رفتیم و چند نوع برنج برای مغازه خریدی. ـ بو کن سمیه! این برنج صدریه، این دُمسیاه، این دودی و اینم چلپا. بعد راه افتادیم و رفتیم: از انزلی، لنگرود، رودسر، رامسر تا استان مازندران. فردای آن روز امتحان داشتم و دلم شور می‌زد. گفتی: «بی‌خیال عزیز! می‌ری کمی عز و التماس می‌کنی، ازت امتحان می‌گیرن، فعلاً ماه‌عسل‌مون رودریاب!» باد می‌وزید و نم باران باعث شده بود روی شیشه ماشین هزار ذره الماس بدرخشد. هوا بوی عطر باران و عشق را باهم داشت. سر راه رفتیم منزل عمه‌خانم که همسفر کربلایمان بود. ویلایی دستش بود که رو به دریا بود. سوئیتی از آن را به ما داد که روبه دریا بود. صدای موج آن‌قدر گوش‌نواز بود که به چارچوب پنجره تکیه دادم و اشک‌هایم جاری شد. مرغ‌های دریایی می‌خواندند و عکس دریا در شیشه پنجره پیدا بود. غروب شده بود و چراغ‌های ساحل روشن و من فکر می‌کردم خواب می‌بینم: «وای آقامصطفی چقدر قشنگه!» ـ من کُشته مُرده این روحیه توام! ـ مسخره می‌کنی؟ ـ به‌هیچ‌وجه! ـ واقعاً من الان فقط غروب رو می‌بینم و ساحل و خودم و خودت رو! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313