6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چی میشد پنجره ی اتاق من
وا میشد به گنبد قشنگ تو... 🥹💚
#چهارشنبههایامامرضایی
@mohgomshode313
یه عزیزی میگفت:
هروقت چشمتون👀
به عکس یه شهید میخوره
یه صلوات واسش بفرستید
این صلواتا شاید اینجا دیده نشه!!
امّا روز محشر دستتون رو میگیره
میاین و میبینین اون شهید شده شفیعتون❤️🩹🥹
+شادی ارواح مطهر شهدا
صلوات🌷
#شهیدانه
@mohgomshode313
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما باید یک جامعه نمونه بسازیم❤️🌱
#شهیدبهشتی
@mohgomshode313
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غیر تو یاری ندارم 🥹
با کسی کاری ندارم 💔
گر مرا از در برانی
جای دیگر را ندارم❤️🩹🥲
#چهارشنبههایامامرضایی
@mohgomshode313
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دردم زیاد بود و طبیبی مرا ندید..🥲❤️🩹
#چهارشنبههایامامرضایی
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت چهل و پنجم
انتخابات سال ۱۳۸۸ بود و جامعه ملتهب. مغازهٔ برنجفروشی ات شده بود محل تجمع دوستانت و پاتوقی برای دورههمی و بحث.
فردای انتخابات لباس پوشیدی تا از خانه بزنی بیرون.
_کجا آقامصطفی؟
_کافی نت.
تلفنت زنگ خورد، یکی از بچههای پایگاه بود. صدایش آنقدر بلند بود که میشنیدم.
_آقامصطفی کجایی؟ اینا دارن از پشتبام خونهها میریزن روی سر مون!
دیگر نمیشد جلویت را گرفت. زنگ زدی به پدرم و قرار شد با او و سجاد بروید پایگاه. بابا و مامان همیشه طرف تو بودند؛ امکان نداشت شکایت را بکنم و حق را به تو ندهند؟
نمیشد مقابلت ایستاد. حداقل این جور مواقع نمیشد. دیوارهای خانه نزدیک آمده بودند. روحم فشرده میشد. بلند شدم و رفتم منزل مامانم. یک ساعت گذشت. دو ساعت، سه ساعت. عصر غروب شد و غروب شب و تو نیامدی. نیمهشب شد، خطها قطع بودند و تلفنها جواب نمیدادند. کنج دیوار نشسته بودم، زانوها در بغل و چشم به در ذکر گرفته بودم: «میاد، میاد، میاد»
ساعت سه نیمهشب تلفن همراهام زنگ خورد. گوشیام را برداشتم، دیدم پدرت است: «کجایی آقاجان؟»
_منزل پدرم.
_نگران نشی، چیزی نیست. فقط اگه میشه دفترچهٔ مصطفی رو بردار و بیار بیمارستان ۵۰۲ ارتش.
_چیزی شده؟ تو رو به خدا راستش رو بگید!
_چیزی نیست. فقط یه کم زخمی شده!
زنگ زدم آژانس. ماشین نبود. زنگ زدم به آژانسی در شهریار. ماشین که آمد با مادرم و سبحان سوار شدیم و رفتیم اندیشه.
دفترچه را برداشتم و رفتم بیمارستان ۵۰۲ ارتش. مادر و پدرت جلوی در بیمارستان بودند. مادرت وقتی مرا دید به گریه افتاد. پدرت از حراست بیمارستان خواست تا مرا راه بدهند: «خانمشه، اجازه بدین بره ملاقاتش.»
نمیدانستم چه بلایی سرت آمده. وارد اورژانس که شدم، پردهٔ آبی رنگ پارچهای جلوی تخت آویزان بود. پرده کوتاه بود و یک جفت کفش پر از خون دلمهبسته پایین تخت بود.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313