eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
179 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
13 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
372.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد آنهایی که پشت پیراهنشان نوشتند اما هیچ گاه حرم را ندیدند❤️‍🩹🕊 @mohgomshode313
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چی میشد پنجره ی اتاق من وا میشد به گنبد قشنگ تو... 🥹💚 @mohgomshode313
یه عزیزی میگفت: هروقت چشمتون👀 به عکس یه شهید میخوره یه صلوات واسش بفرستید این صلواتا شاید اینجا دیده نشه!! امّا روز محشر دستتون رو میگیره میاین و میبینین اون شهید شده شفیعتون❤️‍🩹🥹 +شادی ارواح مطهر شهدا صلوات🌷 @mohgomshode313
درسته...❤️‍🩹 @mohgomshode313
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غیر تو یاری ندارم 🥹 با کسی کاری ندارم 💔 گر مرا از در برانی جای دیگر را ندارم❤️‍🩹🥲 @mohgomshode313
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیر ره آمد و طریق رفتن آموخت آنکه نا رفته و جامانده منم:)💔🥲 @mohgomshode313
- ورژن جدید لۍلۍ بـٰازۍ ڪردن 🦦🎀 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت چهل و پنجم انتخابات سال ۱۳۸۸ بود و جامعه ملتهب. مغازهٔ برنج‌فروشی ات شده بود محل تجمع دوستانت و پاتوقی برای دوره‌همی و بحث. فردای انتخابات لباس پوشیدی تا از خانه بزنی بیرون. _کجا آقامصطفی؟ _کافی نت. تلفنت زنگ خورد، یکی از بچه‌های پایگاه بود. صدایش آن‌قدر بلند بود که می‌شنیدم. _آقامصطفی کجایی؟ اینا دارن از پشت‌بام خونه‌ها می‌ریزن روی سر مون! دیگر نمی‌شد جلویت را گرفت. زنگ زدی به پدرم و قرار شد با او و سجاد بروید پایگاه. بابا و مامان همیشه طرف تو بودند؛ امکان نداشت شکایت را بکنم و حق را به تو ندهند؟ نمی‌شد مقابلت ایستاد. حداقل این جور مواقع نمی‌شد. دیوارهای خانه نزدیک آمده بودند. روحم فشرده می‌شد. بلند شدم و رفتم منزل مامانم. یک ساعت گذشت. دو ساعت، سه ساعت. عصر غروب شد و غروب شب و تو نیامدی. نیمه‌شب شد، خط‌ها قطع بودند و تلفن‌ها جواب نمی‌دادند. کنج دیوار نشسته بودم، زانوها در بغل و چشم به در ذکر گرفته بودم: «میاد، میاد، میاد» ساعت سه نیمه‌شب تلفن همراه‌ام زنگ خورد. گوشی‌ام را برداشتم، دیدم پدرت است: «کجایی آقاجان؟» _منزل پدرم. _نگران نشی، چیزی نیست. فقط اگه می‌شه دفترچهٔ مصطفی رو بردار و بیار بیمارستان ۵۰۲ ارتش. _چیزی شده؟ تو رو به خدا راستش رو بگید! _چیزی نیست. فقط یه کم زخمی شده! زنگ زدم آژانس. ماشین نبود. زنگ زدم به آژانسی در شهریار. ماشین که آمد با مادرم و سبحان سوار شدیم و رفتیم اندیشه. دفترچه را برداشتم و رفتم بیمارستان ۵۰۲ ارتش. مادر و پدرت جلوی در بیمارستان بودند. مادرت وقتی مرا دید به گریه افتاد. پدرت از حراست بیمارستان خواست تا مرا راه بدهند: «خانمشه، اجازه بدین بره ملاقاتش.» نمی‌دانستم چه بلایی سرت آمده. وارد اورژانس که شدم، پردهٔ آبی رنگ پارچه‌ای جلوی تخت آویزان بود. پرده کوتاه بود و یک جفت کفش پر از خون دلمه‌بسته پایین تخت بود. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313