eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
180 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
13 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غیر تو یاری ندارم 🥹 با کسی کاری ندارم 💔 گر مرا از در برانی جای دیگر را ندارم❤️‍🩹🥲 @mohgomshode313
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیر ره آمد و طریق رفتن آموخت آنکه نا رفته و جامانده منم:)💔🥲 @mohgomshode313
- ورژن جدید لۍلۍ بـٰازۍ ڪردن 🦦🎀 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت چهل و پنجم انتخابات سال ۱۳۸۸ بود و جامعه ملتهب. مغازهٔ برنج‌فروشی ات شده بود محل تجمع دوستانت و پاتوقی برای دوره‌همی و بحث. فردای انتخابات لباس پوشیدی تا از خانه بزنی بیرون. _کجا آقامصطفی؟ _کافی نت. تلفنت زنگ خورد، یکی از بچه‌های پایگاه بود. صدایش آن‌قدر بلند بود که می‌شنیدم. _آقامصطفی کجایی؟ اینا دارن از پشت‌بام خونه‌ها می‌ریزن روی سر مون! دیگر نمی‌شد جلویت را گرفت. زنگ زدی به پدرم و قرار شد با او و سجاد بروید پایگاه. بابا و مامان همیشه طرف تو بودند؛ امکان نداشت شکایت را بکنم و حق را به تو ندهند؟ نمی‌شد مقابلت ایستاد. حداقل این جور مواقع نمی‌شد. دیوارهای خانه نزدیک آمده بودند. روحم فشرده می‌شد. بلند شدم و رفتم منزل مامانم. یک ساعت گذشت. دو ساعت، سه ساعت. عصر غروب شد و غروب شب و تو نیامدی. نیمه‌شب شد، خط‌ها قطع بودند و تلفن‌ها جواب نمی‌دادند. کنج دیوار نشسته بودم، زانوها در بغل و چشم به در ذکر گرفته بودم: «میاد، میاد، میاد» ساعت سه نیمه‌شب تلفن همراه‌ام زنگ خورد. گوشی‌ام را برداشتم، دیدم پدرت است: «کجایی آقاجان؟» _منزل پدرم. _نگران نشی، چیزی نیست. فقط اگه می‌شه دفترچهٔ مصطفی رو بردار و بیار بیمارستان ۵۰۲ ارتش. _چیزی شده؟ تو رو به خدا راستش رو بگید! _چیزی نیست. فقط یه کم زخمی شده! زنگ زدم آژانس. ماشین نبود. زنگ زدم به آژانسی در شهریار. ماشین که آمد با مادرم و سبحان سوار شدیم و رفتیم اندیشه. دفترچه را برداشتم و رفتم بیمارستان ۵۰۲ ارتش. مادر و پدرت جلوی در بیمارستان بودند. مادرت وقتی مرا دید به گریه افتاد. پدرت از حراست بیمارستان خواست تا مرا راه بدهند: «خانمشه، اجازه بدین بره ملاقاتش.» نمی‌دانستم چه بلایی سرت آمده. وارد اورژانس که شدم، پردهٔ آبی رنگ پارچه‌ای جلوی تخت آویزان بود. پرده کوتاه بود و یک جفت کفش پر از خون دلمه‌بسته پایین تخت بود. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت چهل و ششم پرده را کنار زدم، دیدم روی پهلو خوابیدی. پلک‌هایت را باز کردی و گفتی: «بالاخره اومدی؟» میلهٔ بالای تخت را گرفتم تا نیفتم: «چه بلایی سرت اومده آقامصطفی؟» _می‌بینی که زنده‌ام. ملحفه را کنار زدم. دست چپت بخیه خورده بود: «پس این چیه؟» _چیزی نیست، یه بوسهٔ کوچولو از قمّه! با وجود بخیه هنوز گوشت دو طرف از هم فاصله داشت. ملحفه را از روی پایت برداشتم. پای چپت هم مجروح بود: «این دیگه چیه؟» _یه بوسهٔ دیگه! _مسخره‌بازی درنیار آقامصطفی، چی کار کردی؟ _فقط همین پشتِ پامه، چیزی نیست! حال خودت چطوره؟ _من خوبم، تو چطوری؟ _فقط کمی سرگیجه دارم، اما طبیعیه. صندلی را از گوشه‌ای آوردم و کنار تخت نشستم. _من همین‌جا می‌مونم! _با این حالت؟ مگه فردا امتحان نداری؟! اشک‌هایم سرازیر شد. دستت را گذاشتی روی سرم: «آروم باش عزیز!» بچه که در دلم خودش را جمع کرده بود، انگار خستگی در کند، بدن خود را کشید. دستت را چسبیدم. _آخ آقامصطفی! چه خطری از بیخ گوشت پریده! حالا بگو ببینم چی شده؟ _جمعیت توی میدون ولی عصر پراکنده شده بودن. وقت برگشتن، اتوبوسی که پر از مردم و بچه‌های پایگاه بود جلو افتاده بود و من و یکی از بچه‌ها با موتور دنبالش. نزدیکیای میدون، اتوبوس راهش رو اشتباه رفت. ما جدا افتادیم. موتور خاموش شد. چند نفری اومدن طرفمون. دوستم رفت روی جدول خیابون شاید اتوبوس رو پیدا کنه که اونا ریختن روی سرم و شروع کردن به زدن. با هرچی که فکر می‌زدی توی سرم، بعد هم با قمه زدن. بالاخره یکی خودش رو انداخت روی من و داد زد: بسه بی‌انصافا کشتنیش. صدای آژیر آمبولانس رو که شنیدم، به‌زور لاِی چشام رو باز کردم. یکی داد زد: بخوابید ببرینش، می‌کشیمش. دوستم اومد جلو که اون رو هم با چاقو زدن. این رو از فریادش فهمیدم، وقتی داد زد: سوختم، سوختم. بعد دیگه از هوش رفتم و ظاهراً از پنج عصر تا یازده شب اون گوشه افتاده بودم. وقتی گذاشتنم توی آمبولانس و شماره‌تلفن خواستن، تازه به‌ هوش اومده بودم. شمارهٔ دایی‌ام فقط یادم اومد، اونم به‌خاطر اینکه از بچگی حفظ کرده بودم. تو تعریف می‌کردی و من اشک می‌ریختم و التماس می‌کردم: «تو رو خدا خوب شو آقامصطفی!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
ببند دهنتو 😊 @mohgomshode313
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی به امیرالمومنین علی (ع) توسل کنید ❤️✨ @mohgomshode313