3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روضه خوانی محمد باقر فرزند حاج آقا مجتبی خامنه ای برای شهادت مادرش زهرا خانم حداد عادل🥺❤️🩹
از زبان مادر شهیده زهرا خانم حداد عادل
#شهیدهزهراحدادعادل
@mohgomshode313
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید آوینی:
ما خونخواهان مسلم بن عقیل هستیم✊❤️
#شهید_آوینی
@mohgomshode313
🔴 شهر الخوخة نیز آزاد و به کنترل نیروهای های انصارالله درآمد
+سلامتی برادر های یمنی صلواتتتتت💚
#یمن_قهرمان
@mohgomshode313
ماهِگُمشده:)
🔴 شهر الخوخة نیز آزاد و به کنترل نیروهای های انصارالله درآمد +سلامتی برادر های یمنی صلواتتتتت💚 #یمن
اینجوری که یمن داره پیش میره
امسال ذی الحجه با برادرای یمنی تو مکه نماز میخونیم و حج میریم☺️🫶
بگو انشاءالله 🤲
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شادی مردم غزه به خاطر پیروزی یمن در مقابل مزدوران سعودی در روزهای گذشته🥹😍
#یمن_قهرمان
@mohgomshode313
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرخوانی جدید میثم مطیعی علیه حسن روحانی
+عجب شعر خوبی☺️
#مرگ_بر_سازشگر
@mohgomshode313
هدایت شده از سعیدیسم | سعیدحیدری
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا چرا تجزیه نشیم؟
همه خوشبختر میشیما ...
شوروی رو ندیدین؟
جواب سعیدیسم رو ببینید 👆👆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✅ #اخبار_لحظهای_جنگ✌️👇
@saeedism
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت چهل و هفتم
دیگر پابهپا میبودم. هر روز منتظر که دردم بگیرد، اما خبری نبود. آخرین توصیهٔ دکتر، خوردن روغن کرچک بود. شب نوزده رمضان بود، برایم آبمیوه گرفتی و با روغن کرچک مخلوط کردی و میخواستی بهزور به خوردم بدهی.
_شب قدره. نمیخورم! میخوام باهات بیام احیا!
با قربانصدقه وادارم کردی بخورم. روغن کرچکی را که آبمیوه هم نتوانسته بود خوشمزهاش کند سر کشیدم، اما نگران بههمریختن وضع مزاجم بودم.
_آقامصطفی باید تا صبح همینجا بشینی و از من مواظبت کنی!
تا ساعت یک نیمهشب ماندی، اما یکمرتبه بلند شدی و زنگ زدی به مادرم: «سمیه روبیارم پیش شما؟»
اول مقاومت کردم بعد تسلیم شدم؛ اما در دلم نقشهای ریختم. بهمحض اینکه رسیدیم خانهٔ مامان، جفت پاهایم را کردم توی یک کفش که من هم میآیم. مامان گفت: «سمیه، میری مسجد دردت میگیرهها!»
گفتم: «عیبی نداره!»
بیرون مسجد زیر آسمان خدا نشستیم و قرآن سر گرفتیم.
آن شب هیچ اتفاقی نیفتاد، ولی بعد از دو روز انتظار زدم زیر گریه: «آقامصطفی نکته بچهمون بمیره؟»
رفتیم دکتر بعد از معاینه و گرفتن عکس گفت: «بند ناف پیچیده دور گردن بچه، همین حالا برو بیمارستان!»
شب قدر بود و خیابانها شلوغ، باران هم نمنم میآمد. رفتیم بیمارستان نجمیه. مادرهایمان هم آمده بودند. خیلی زود دخترمان به دنیا آمد. ضعف کرده بودم.
همین که مرا دیدی دستم را گرفتی و گفتی: «اگه بدونِ دخترمون چقدر خوشگله! چهارشنبه شیم هست و بارونم که میاد و شب قدرم هست! عجب مبارک شبيه امشب! بهبه به این قدم!»
پنجشنبه هم ماندیم بیمارستان و قرار بود جمعه مرخص شوم. شب بچه نخوابید، مدام گریه میکرد. صبح که دکتر آمد ویزیت کرد و گفت: «این بچه گرسنهس، براش شیر خشک تهیه کنین.»
برایت پیامک دادم: «آقامصطفی یک فلاسک آب جوش و یک قوطی شیر خشک بگیر بیار، هرچه زودتر.»
_چشم.
پیامت همراه با تصویر قلب و آدمکی بود که میخندید.
ساعت ده شد و من همچنان منتظر بودم.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت چهل و هشتم
ساعت یازده که مادرت با قوطی شیر خشک و فلاسک آب جوش آمد، وا رفتم:
«پس مصطفی کو؟»
_رفت نمازجمعه و راهپیمایی روز قدس، گفت اگر برسم میام.
اما نیامدی. پدرم آمد و کار ترخیص را انجام داد. راهپیمایی روز قدس واجبتر بود یا رسیدن به زن و بچه؟
اگر الان بودی، میگفتی: «راهپیمایی روز قدس.»
مدتی بود از اندیشهٔ به طبقهٔ پایین خانهٔ پدرت اسبابکشی کرده بودیم. میخواستیم بهخاطر بچه به مادرهایمان نزدیکتر باشیم. با پدر و مادرم برگشتیم خانهمان. خیلیها بودند، اما تو نبودی. نزدیک غروب بود که آمدی. اخمهایم در هم بود. گفتم: «خسته نباشی، قرار بود بیایی بیمارستان!»
خسته و کوفته بودی و سرد برخورد کردی، طوری که انگار من مقصرم. عذرخواهی هم نکردی. انگارنهانگار که قرار بود بیایی دنبال من و برای بچه شیر خشک بیاوری.
_وظیفهٔ من رفتن به راهپیمایی و مراسم روز قدس بود.
مادرت اصرار داشت برویم طبقهٔ بالا تا به من و بچه برسد و مامانم هم میگفت برویم خانهاش تا او به من و بچه برسد اما تو از هر دو تشکر کردی: «خیر، همین جا میمونن، خودمم بهشون میرسم!»
واقعاً هم رسیدی و از من و بچه مراقبت کردی: از حمام تا پوشک بچه. حتی وقتی خواب بودم صدایم نمیزدی و وقتی اعتراض میکردم، میگفتی: «اونقدر قشنگ خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم!»
اسم دخترمان را گذاشتیم فاطمه. هروقت گریه میکرد بغلش میکردی: «بیا درد دلت را به بابا بگو ببینم چی شده؟»
برایاش مداحی میکردی و برایش روضه میخواندی. شب سوم، تب شدیدی کرده بودم. نصفهشب بیدار شدم، دیدم بالای سرم نشستهای. گفتی: «خدا رو شکر بیدار شدی، فاطمه خیلی گریه میکرد، اما بیدارت نکردم. بهش آب قند دادم، حالا بیا شیرش بده.»
روز چهارم برای تست غربالگری او را بردی، بعدها هم برای واکسن. دلم نمیآمد خودم بغلش کنم تا به او آمپول بزنند. هنوز یک ماهش نشده بود که او را بالا میانداختی و میگرفتی.
_آقامصطفی، دختره ها! لطیفتر برخورد کن!
_بچهٔ یهماهه باید یه متر بالا پره، باید رنجر بار بیاد، طوری که توی خیابون کسی جرئت نکنه نگاه چپ بهش بکنه!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پروردگارا...
ما را مایه گمراهی کافران قرار مده❤️🩹
#خدا
@mohgomshode313